تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

when i saw him final episode

 

نویسنده:yasaman

سلام وای بلخره این داستانم تموم شد...

برین بخونین تا چهارشنبه ی دیگه  که داستان جدیدم شروع میشه...

اگه بد بود ببخشید ....

مهی رو به فاطی کرد و گفت:من باید برم جایی....مشکلی که نداری تنها بمونی؟

_نه...برو.

نیم ساعت از رفتن مهی گذشت فاطی کنار پرنیان خواب بود که شخصی بالای سرش امد و پرنیان رو اروم برداشت و از خانه بیرون رفت...


سها درحال خوردن شام بود که تلفن زنگ خورد:بله؟...چی؟...باشه...

لباسهایش را پوشید و سریع از خانه اش بیرون رفت...چه اتفاقی برای فاطی افتاده بود؟


دخترا در پارکینگی بودن که هیچکس در انجا نبود...

چند دقیقه بعد سانی و ژنرال هم امدند...

ژنرال گفت:حالتون خوبه؟

سانی به طرف ادری امد و بغلش کرد و گفت:وای...ادری خداروشکر...

فاطی با گریه گفت:پرنیان رو پیدا کنید...

سانی پرسید:کی بهت گفت اینجاست؟

_کی بوم... .

ژنرال نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:شماها...دست خالی که  نیومدین؟

ادری گفت:چرا...من دست خالی ام....بقیه رو نمیدونم.

مهی گفت:من و فاطی اسلحه داریم.

صدای خنده ی کسی انها را به خود اورد...

و نگاه هایشان به صورت خندان کی بوم افتاد...فاطی فریاد زد:پرنیان کجاست؟

_اون بالا...تو اتاقم...نگران نباش...خوابیده...

سانی اسلحه اش را دراورد و گفت:زود بچه رو بیار...

__اوه...اروم دختر...قبلش میخوام یه چیز هایی رو بهتون بگم....فاطی...میدونی چرا اونروز بکهیون بهت شیشه زد؟...سانی ومن باعث شدیم...میدونی چرا من میخواستم بکشمت؟ چون تو و دوستانت باعث شدین که مادر و پدر من بمیرن...اما اینم تقصیر شما نبود،همش تقصیر این دختر خانمه...سانی.

ادری گفت:منظورت چیه؟

کی بوم گفت:منظورم واضحه...پدر ومادر من توسط این خانم به دو تا خلافکار تبدیل شدن...تا شماها بیاید و اونا رو دستگیر کنیدومن ازتون انتقام بگیرم....ولی الان من میخوام از این سانی انتقام بگیرم اما نمیشه شماها رو هم زنده گذاشت.

سها گفت:پس جریان فرانک هم تقصیر تو بود؟

ژنرال چاقوی جیبی اش را به طرف کی بوم پرت کرد ولی کی بوم جا خالی داد.

و گفت:نباید اینکار رو میکردی...

صدای فریادی بلند شد و ژنرال بروی زمین افتاد...

ادری گریه کنان به بدن بی جان ژنرال نگاه کرد و گفت:نه نه...پدر....نه....

سانی اسلحه رو انداخت و درحالی که گریه میکرد با صدای ضعیفی گفت:پدر...

صدایی جیغ فاطی انها را از جا پراند و به سمت دخترها نگاه کرد...

دهان فاطی پر از خون شده بود و روی لباسش میریخت...

کی بوم فریاد زد:اینم انتقام پدر و مادرم...

سها جیغ کشید و شکم فاطی رو محکم گرفت...

مهی کاملا شوکه شده بود..فقط به فاطی نگاه میکرد...

سانی میله را از بدن فاطی بیرون کشید و بطری ابی رو که همراه داشت روی شکمش خالی کرد و بعد گفت:زنگ بزن امبولانس...

فاطی به سها گفت:بگیریدش...

سها که به خود امده بود به طرف کی بوم دوید و گفت:میکشمت عوضی...

دنبالش دوید و بعد از دقیقه ایی صدای شلیک شدن امد...مهی به امبولانس زنگ زد.

خون زیادی از فاطی رفته بود...فاطی در اغوش ادری بود ....گفت:ادری....ادری...زندگی من...زمانی...تغییر کرد که...اونو دیدم...وقتی من اونو دیدم...تموم زندگیم عوض شد...اگه من رفتم...بهش بگو....عاشقشم.... .


دو سال بعد...

جینهون:سو پیول؟؟؟؟؟...کجایی؟؟؟؟ زود باش الان شروع میشه...

دختری از خانه بیرون امد ،در را بست و گفت:بریم...

جینهون:میذاشتی یه دو ساعت دیگه میومدی...

سوپیول:جینهوننننننننننننن...دیدی چی شد؟

جینهون:چی؟

سوپیول:کلید خونه و سویچ ماشین با هدیه رو یادم رفت بیارم...

جینهون:وایییییییی..حالا چطور میخوای بری تو؟...


ادری لباسهایش را یکی یکی میپوشید و خودش را در اینه نگاه میکرد...اخر سر هم بیخیال لباس مجلسی شد و تیپ اسپرت زد و درحالی که از جلوی  حمام میگذشت صدای اب توجهش را جلب کرد...

به ساعت نگاه کرد یک ساعت و  نیم تا زمان شروع مانده بود و جونگمین هنوز در حمام بود...

محکم به در زد و گفت:هی پارک جونگمین نمیای بیرون؟....دیر شد...

جونگمین در حمام را باز کرد و سرش بیرون اورد و گفت:الان میام...

ادری:زود باش...

جونگمین بعد از پنج دقیقه از حمام بیرون امد و بعد از انکه اماده شد ، امد و با تعجب به لباس ادری نگاه کرد و گفت:این چه لباسیه؟...

_لباسه دیگه...

جونگمین:برو عوضش کن...

ادری:چرا؟...به این خوبی...تازه پوشیده هم هست...

جونگمین:من کاری به پوشیده بودنش ندارم...تو اون همه لباس مجلسی خوشگل داری اونوقت تیپ اسپرت زدی؟...بنظرت تیپ اسپرت به کت شلوار من میاد؟...

ادری:جونگمین....دیر شده بریم...

جونگمین دستش را گرفت و گفت:پس من زنگ میزنم به هیون و میگم ما نمیایم...

...

کیوجونگ با عجله وارد خانه شد و گفت:سها بریم؟

سها از اتاق بیرون امد و گفت:بیا قبلش عکس بگیریم...

کیوجونگ:بذار وقتی برگشتیم...اگه دیر برسیم هیون میکشتمون...

سها:هیچکاری نمیکنه...بیا عکس بگیریم دیگه...

کیوجونگ کنار سها نشست و تا سها خواست عکس بگیرد برق خانه رفت...

...

تازه تمرینش تمام شده بود و داشت اب میخورد که صدای هیونگ او را به خود اورد:خسته نشدی ار بس تمرین کردی؟..من که خواننده م اینقدر تمرین نمیکنم...

مهی لبخندی زد و گفت:تیپ زدی...کجا؟

هیونگ:تو هم پاشو تیپ بزن که مهمونی دعوتیم...بدو...

مهی:به چه مناسبت؟

_کریسمس...بنظرت امروز چه روزیه؟

مهی برگشت و بهش نگاه کرد و گفت:چه روزی؟....

هیونگ بهش خیره شد و مهی بعد از چند لحظه گفت:واییییییییی یادم رفته بود...

هیونگ:پس بدو زود اماده شو که اگه تا یه دقیقه دیگه نرسیم هیون جفتمون رو میکشه...

اما تا خواستن بیرون بروند در باز شد و دو نفر وارد شدن...

یونگ سنگ:شماها هنوز اماده نشدید؟؟؟؟

پریسا:واقعا که...مثلا تولد دعوتین ها...

مهی:الان اماده میشم...

بعد از ده دقیقه مهی با کمک پریسا اماده شد و وقتی راه افتادن توی ترافیک سنگینی گیر کردن...

یونگ سنگ:امشب میمیریم...

...

دو ساعت از زمانی که تعیین کرده بود گذشته بود و پرنیان روی پایش خوابیده بود...

او را برداشت و ارام وارد اتاقش شد و روی تخت کوچکش گذاشتش و در را ارام بست...

نیم ساعت دیگر هم گذشت و هیونگ اس ام اس داد:میدونم خیلی دیره ولی بلخره اومدیم...در رو باز کن...

در را با عصبانیت باز کرد و گفت:الان وقت اومدنه؟...وقتی که خوابیده؟؟؟

جونگمین وارد شد و گفت:عیبی نداره بیدارش میکنیم...

هیون:غلط میکنی...میخوای بچم بد خواب شه؟

هیونگ:نترس اگه پدرش تویی که مطمئنا تویی بد خواب نمیشه...جونگمین برو بیدارش کن...

ادری:نه نمیخواد بیدارش کنین...گناه داره...ولش کنین...

مهی:اره ولش کنین بذارین بخوابه...

وقتی همگی در اتاق نشیمن نشستن سها گفت:هنوزم بیمارستانه؟

هیون:اره...

یونگ سنگ:خوب بگو استعفا بده...

جونگمین:یه چیزی میگی ها من تقریبا خودمو کشتم تا ادری استعفا داد که اینطوری یهو غیبش میزنه تا دو سه شب نمیبینمش دیگه وای به حال اینکه استعفا نداده بود...

هیونگ:منم همینطور...

یونگ سنگ:من که راحتم چون پریسا فقط میره بیمارستان و برمیگرده...

کیو:منم همینطور...

هیون:هییییییییییییییییی امشب هم نمیتونه بیاد...

کیو:اشکال نداره برمیگرده...فعلا بیاین تولد دوسالگی این کوچولو رو جشن بگیریم...

هیون:اره...درسته...

...

همه رفته بودن...هیون روی کاناپه نشست و به دوسال پیش زمانی که فهمید فاطی بیمارستانه فکر کرد و همه چیز از جلوی چشمانش رد شد:

میخواست از خواننده بودن استعفا بده که موبایلش زنگ خورد...ادری بود:سلام ...

_ببین فقط بیا به این بیمارستان باشه؟

هیون:چی؟...چی شده؟

اما ادری قطع کرده بود...هیون بسرعت خودشو به ادرسی که ادری داده بود رساند...بیمارستان خصوصی بود برای همین مشکلی نداشت...

وقتی فاطی را دید نفسش بند امد...ادری همه چیز رو براش توضیح داد و...

صدای در او را به خود اورد و باز شد و فاطی وارد شد...

هیون:سلام...

فاطی:سلام...داشتی چیکار میکردی؟

هیون دوباره روی کاناپه نشست و گفت:به روزی که همه چیز رو فهمیدم...حتی درمورد پدر و مادر ادری...

فاطی:وای یادم نیار ... چقدر بد بود...وقتی فهمید خیلی گریه کرد...

هیون:درکش میکنم...خیلی سخته که بفهمی کسی که بزرگت کرده به پدر و مادرت خیانت کرده باشه...

فاطی کنار هیون نشست و گفت:چقدر اون روزها بد بود و زجر کشیدیم...

هیون:در عوض همشون الان دارن با هم ازدواج میکنن...ادری و جونگمین که ازدواج کردن...پریسا و یونگ هم دارن برای نامزدی اماده میشن...هیونگ و مهی هم تازه دوست شدن...

فاطی:اوهووم...من خیلی خسته م میرم بخوابم...

هیون:با هم بریم منم خسته م...

...

تموم شد...