تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

ReTurn....Part22

 

نویسنده:nadia.FG

خب بچه ها میدونم خیلی از کسایی رو که این داستان رو میخوندن از بس من دیر گذاشتم ازدست دادم..اما مرسی از کسایی که بازم به اتنظار داستان من نشستن...ببخشید اول ترم دانشگاه بود و یک عالمه کار داشتم و تا کارام رو غلتک بیوفته طول کشید...اما الان در خدمتتونم و داستان رو از الان طبق روال عادی مینویسم...شانس اوردم قبلا کلی نوشتم چون الان دیگه مخم نمیکشه...که که..اکبند بود..اکبند تر شده...اووووووووووووووووووووو
خب برین با قسمت بعد....منم مثل FG های دیگه یک حلاصه میزارم تا یادتون بیاد...
همتون رو خیلی دوست دارم...یک مدت از وب دور بودم...اووووووو....دلم برای همتون تنگ شده بود...
بووووووووووووووووووووووووووس به توان FG
برین ادامه دیگه..خیلی حرفیدم...وییییییییییییییییییییییی..
.


خب تا اونجا خوندیم که دنیل با سوری و میونگ جین خواهر جونگ مین(این تیکه رو مخصوصه ارگ جان نوشتم..که که...که) رو دید،سوری باهاش عاقلانه رفتار کرد اما میونگ جین میخواست یک بلایی سرش بیاره،همه دخالت کردن اما میونگ جین گوشش بدهکار نبود تا اینکه با دخالت یک بوسه از طرف یونگی،یونگی تونست دنیل رو نجات بده و ببره بیرون..اونجا اونا با هم سر این موضوع بحثشون شد و یونگی برای اینکه به دنیل ثابت کنه که دنیل دوسش داره اونو بوسید..اما دنیل رو احساس خودش پا گذاشت و همه چی رو تکذیب کرد...از اون طرف میونگ جین به فکر توضیح خواستن از یونگی و انتقام از دنیل بود..به خونه ی بچه ها میره و سعی میکنه از یونگی حرف بکشه اما یونگی حرفی نمیزنه و میونگ جین با جادوش شروع به اذیت اونها میکنه
دو تا نکته:
1)تنها کسی که از اول هویت دنیل رو میدونست یونگی بود..اما بروز نداده..احتمالا به دلیل مردونگی بچم...
2)خواهر جونگ مین،عاشق سینه چاک یونگی است..واسه همین قاطی کرد
 و طبق نظر سنجیهام:بهتره دخترای داستانم سرشون رو بزارن بمیرن چون همه ازشون بدشون میاد..جز گل سرسبد سوری جونم که دختره خوبیه....
که که که


خب حالا ادامه ی داستان:


سوری به هیون خیره میشه:به خاطر یونگی..میونگ جین بعد از کار یونگی به تیفانی خیلی حساس شده
هیون:حساس؟
سوری:اون میگه اونا عاشق هم هستن
هیون:چی؟ولی این غیر ممکنه..عاشقی بعد از یکروز؟؟
سوری:میدونم...اما حرف گوش نمیده
هیون:بر فرضم باشه...به اون اخه چه ربطی داره؟
سوری نگاه معنی داری به هیون میندازه:خودت که بهتر میدونی آقا..
صدای میونگ  جین توی اتاق میپیچه:یونگی..حرف بزن
لبخند مرموزی رو لبشه،به یونگی نزدیک میشه و با هر قدمش صدای فریاد یونگی بیشتر بلند میشه
کیو:بس کن.میفهمی؟داری میکشیش
میونگ جین:ساکت شو...
دستشو به سمت کیو حرکت میده و کیو به عقب پرت میشه..پشتش محکم به دیوار میخوره و روی زمین میوفته
یونگی با درد:از من چی میخوای؟حر...حرف حساب..ت چیه؟
میونگ:بگو که دوسش داری...تو به خاطر اون حاضرشدی کاری رو که  هیچوقت حاضر نبودی رو انجام بدی و انجام بدی...بوسیدن من از خوردن زهر برات سخت تره..
یونگی چشماشو از درد به هم فشار میده:نه..نه...بس کن
هیونگ به سمت میونگ جین میره و دستشو میگیره:نشنیدی مگه چی گفت؟بس کن دیگه...
میونگ: به تو ربطی نداره...و با انگشتش، به پیشونی هیونگ ضربه ی ارومی میزنه،هیونگ مبهوت به حرکت اون نگاه میکنه اما قبل از اینکه بفهمه اوضاع از چه قراره چشماش رو هم میان و روی زمین میوفته..
میونگ جین به سمت جونگ مین برمیگرده:اگه نمیخوای این بلاها سرتوهم بیاد،بهتره خفه شی وعقب وایستی.
سوری که شاهد این صحنه هابود،عصبی ازآغوش هیون میادبیرون.
هیون:صبرکن کجامیری؟
سوری:فکرکنم این خانم دیگه داره زیاده روی میکنه.
سوری بلندمیشه،چشاشومیبنده وتمرکزمیکنه،دستهاشوتوی هواتکون میده ومیزجونگ مین روبلندمیکنه.
میونگ جین که متوجه حرکت اون میشه بایک حرکت مسیرمیز روبه سمت سوری تغییر میده،
میز محکم به سرسوری برخورد میکنه وسوری رو روی زمین می اندازه ،
هیون کنارسوری بااضطراب میشینه وسرسوری رو روی پاش میگذاره.
هیون:سوری...بلندشو،چشاتوبازکن.
سوری هیچ واکنشی ازخودش نشون نمیده.
هیون یک باردیگه صداش میزنه:سوری...بیدارشو.
سرشوبالامیگیره  وبه کیووجونگ مین نگاه میکنه،صدای فریاد توسرش میپیچه،کیووجونگ مین به سمت هیون میان.
کیو:سوری چش شد؟حالش خوبه؟
هیون:فکرکنم بیهوش شده اما حالش خوبه،نگران نباش(دکترتاچه حد؟)
جونگ مین:بااین چکارکنم؟دیوونه شده!الانه که یونگی ازدرد بمیره.
کیو:نمیدونم.
میونگ جین به کناریونگی میرسه!کنارش روی زمین میشینه،دستشوزیرچونش میزاره و
سرشوبالا میاره.
میونگ جین:نمیخوای جواب بدی؟
یونگی:ب...بس کن،این مسخره بازی روهمین الان تمومش کن،
میونگ جین میخنده:مسخره بازی؟اعتراف کردن توبه اینکه عاشق اون دختره ای مسخره بازیه؟
یونگی:میخوای چی بشنوی؟
میونگ جین:آره یانه؟
یونگی:واگه نخوام جواب بدم؟
میونگ جین:واگه نخوای....
صدای فریادیونگی بلندتر شد.
جونگ مین:داری میکشیش.
میونگ جین:تودخالت نکن.
به یونگی نگاه میکنه:اگه نخوای بلاهای بیشتری سرت میاد،حالابگو آره یانه؟
یونگی دودله که حقیقتوبهش بگه یاحرصشودربیاره،دردزیادی داره،دیگه نمیتونه تحمل کنه،
پس بهتره  همین جا قائله روخاتمه بده.
یونگی:گوش کن...
دردش بیشترشد،دندوناشوروی هم فشارمیده تابتونه درد وتحمل کنه وحرف بزنه.
میونگ جین:آره یانه؟
یونگی چشاشومیبنده وباتمام وجودش فریادمیزنه:نه...نه...نه،من اونودوست ندارم،حالابس کن،بسه،
تمومش کن،همه رواذیت کردی.
میونگ جین یونگی رو از روی زمین بلندمیکنه ومعلق روی زمین وهوا نگه میداره،
پاهای یونگی توی هوا آویزونن.اما اون خسته تراز این حرفاست که بخوادتلاشی واسه رهایی خودش بکنه،
میونگ جین:داری راست میگی؟
یونگی بافریاد:آره،آره،راسته.
میونگ جین میچرخه وبه طرف درمیره صدای قدم هاش بافریادهای یون سنگ یکی شده بود،
کیووجونگ مین مبهوت می ایستن ورفتن اونونگاه میکنن،همین که میونگ جین ازچارچوب درخارج شد
یونگی هم به سمت پایین وروی زمین افتاد،
کیوبه سرعت به سمتش رفت:یونگی؟خوبی؟
یونگی درد زیادی روتحمل کرده بود...حس میکردسرش داره منفجرمیشه،
آروم سرشوتکون میده:آره.
کیودستشومیگیره:بلند شو.
واون روروی دوشش می اندازه به سمت جونگ مین میره:من میبرمش تو اتاقش،خیلی ضعیف شده،
ازدست خواهرتو....
جونگ مین باعصبانیت:خودمم امروز ازدستش ذله شدم،هرغلطی میخوادمیکنه،دختره ی پررو.
باید برم باهاش حرف بزنم.
کیو:نزنه یک وقت توروبکشه.
جونگ مین میخنده:مگه میتونه؟
کیواز درخارج میشه.
جونگ مین به سمت هیونگ میره:هیونگ بلندشو...هی...ویک سیلی توی گوشش میزنه.
هیونگ سریع ازجاش بلندمیشه:ها...چی...چی شده؟
جونگی:تموم شد،میونگ جین رفت.
هیونگ:من چرااینجام؟یونگی،کیو،اوناکجان؟
جونگ مین:جناب عالی لالاکرده بودین،کیویونگی روزود برد تواتاقش،حالش زیادخوب نبود.
هیونگ:چش بودمیونگ جین؟
جونگ مین:بحث سرعاشق شدن یونگی بود،میدونی که بهش خیلی حساسه.
هیونگ:ازدست خواهرتو...
جونگ مین:خب حالا،اینوهمه بهم گفتن.
جونگی دست هیونگ رومیکشه،بلندش میکنه باهم به سمت هیون میرن که سوری رو روی دستاش بلندکرده بود.
هیونگ:سوری چش شده؟
هیون:شاهکارخواهرایشونه،حتی به دوست چندین وچندسالشم رحم نکرد.
جونگ مین:اون میخواست یک میز به طرفش پرت کنه.
هیون:اون کارو واسه نجات یونگی انجام داد...وایستا ببینم تو طرف مایی یا خواهرت؟
هیونگ:خودت داری میگی..خواهرت..
جونگ مین دستهاشو به نشونه ی تسلیم بالا میبره:طرف شما.
هیون:خوبه..حالا من سوری رو ببرم که استراحت کنه
هیونگ دستمالی از جیبش در میاره و خون پیشونی سوری رو با اون پاک میکنه:داره از سرش خون میاد
هیون:اره..ضربه اش ناجور بود..امیدوارم زیاد آسیب ندیده باشه..من برم دیگه و به سرعت از اونجا دورمیشه
جونگ مین:نگاه کن این دختره امروز چی کار کرده همه رو زد ناکار کرد..
هیونگ:بیا بریم پیش  یونگی ببینیم حالش چطوره
جونگ مین:بریم و  هردو به سمت اتاق یونگی میرن
.
.
.
.
.
دنیل حرفشو تموم کرد و به آنا نگاه کرد،قیافه ی انا دیدنی بود
آنا:چطور ممکنه؟چطوری آخه؟
دنیل:نمیدونم،خودمم توش موندم
آنا خندید وکارش نشست وسقلمه ای به اون زد:ای شیطون!چقدرخوش شانسی تو...
میدونی چقدراز دخترا آرزومی کنن جای توباشن.
دنیل:مثلا؟
آنا:مثلا یکیشون منم،امادنیل؟
دنیل:ها؟
آنا:تو آخرش بهشون نگفتی اسمت دنیله نه؟
دنیل:اگه میگفتم مطمئنم ازدستم خیلی ناراحت میشدن،بخاطردروغم،بهم شک میکردن،شایداصلا دوباره فکرمیکردن من خبرنگارم.
آنا:اتفاقای عجیبی واست افتاد ،دابل اساتوخونه تنهابودن؟بدون هیچ محافظی؟
دنیل:آره فقط خودشون بودن باسوری و میونگ جین.
آنا:ازمیونگ جین خوشم نیومد.
دنیل:چرا؟
آنا:اونجوری توگفتی باید حسابی عقده ای وعصبی باشه.
دنیل:امااولش آروم بود،یهوقاطی کرد،هن.زموندم باهام چکارداشت.
انا:فکرنکنم بااون خشونتی که به گفته ی خودت باهاشون حرف زده،کاردوستانه ای  باهات داشته باشم ،
فکرکنم بایدمدیون یون سنگ باشی!
دنیل یاد یون سنگ افتاد،یادکاراش،صداش توی گوشش پیچید:چون تودوستم داری.
اون ازکجامیدونست.دنیل که جلوی اون خودشوحفظ کرده بود،پس چجوری!
صدای آنا اونو به خودش آورد:کجایی؟باتوبودم.
دنیل:ببخشیدداشتم به یه چیزی فکرمیکردم.
آناخودشوبه اون نزدیکترمیکنه:به چی؟بگوبه کی؟داشتی به کی فکرمیکردی؟به یون سنگ اوپا!؟
دنیل:نه خیر،برو اونور خسته ام میخوام استراحت کنم،تازه هرچی اتفاق واسم افتاده تقصیرتوئه،
توواون کنسرت واون بلیط.نمیشدصبرکنی باهم بریم؟
آنا:تومثل همیشه دیرکردی،تازه زیادم واست بدنشده،5تاسوپراستار رودیدی،همه آرزوشونه،
کاش من جای توبودم...هیون...جونگ مین...یون سنگ...هیونگ...کیو...وای.
دنیل:اه اه.لوس شدی دوباره؟امااونا واقعا باهام مهربون بودن.
آنا:معلومه اونابهترین پسرای دنیان.
دنیل:خیله خب بسه دیگه،این یه تجربه واسم بود،درست روزاولی که اومدم اینجا.
آنا:دقیقا.کاش ماهم ازاین تجربه ها داشتیم.
دنیل:من خسته ام میخوام بخوابم.
آنا:پس منم برم.الکس پایین منتظرمه.
دنیل چشماشو گرد کرد:اون از اونموقع تاالان پایین بوده؟چرانگفتی بیادتو؟
آنا:رفت جایی کارداشت تامن بیام.نگران نباش دفعه بعد میارمش.
دنیل:رفتی ازطرف منم ازش تشکرکن.
آنا:باشه،راستی فردا صبح یادت نره
د نیل:فردا صبح؟چه خبره؟
آنا:از دست تو!یادت رفت؟میخوای پول از کجا بیاری؟باید بریم سراغ همون آگهی روزنامه که قبل از
 اینکه بیای واست فرستادم،تا کسی اونکارو نگرفته،الانشم یک روز عقب افتادیم
دنیل:راست میگی!اصلا به کل یادم رفته بود،ممنون آنا و آنا رو بغل کرد
آنا:دختره لوس!بگیر بخواب،خسته ای،منم رفتم خوداحافط و با لبخندی،سریع به سمت در رفت و از
 اتاق خارج شد
دنیل لبخندی زد و آروم گفت:خداحافظ
همونجا روی مبل دراز کشید،برای بار آخر به اتفاقای امروز و دیشب فکر کرد،سرشو چند بار تکون داد:
پبس کن دیگه،تموم شد،دیگه اونا رو نمیبینی،مگر از توی تلویزیون،پس فراموششون کن،مخصوصا
یونگی رو و چشماشو بست
.
.
.
.
.
-:بیا تو..
جونگ مین و هیونگ وارد اتاق یونگی میشن و در رو میبندن.کیو کنار تخت یونگی روی یک صندلی
راحتی نشسته.یونگی روی تخت دراز کشیده
جونگ مین:خوابه؟
یونگی اروم جواب میده:نه بیدارم..
هیونگ:خوبی؟یونگی نیم خیز میشه و سعی میکنه بلند شه:باید خوب باشم؟
جونگ مین:ببین من بابت میون...
یونگی حرفشو قطع میکنه:نمیخوام چیزی درباره اش بشنوم
جونگ مین:فقط میخواستم معذرت خواهی کنم..اون گاهی دیونه میشه
کیو از سر جاش بلند میشه و به سمت در میاد،یکجورایی از دیونه رد کرده بود،داشت یونگی رو به کشتن میداد
هیونگ:فقط یک قدم با مرگ فاصله داشتی
 جونگ مین:اون...
یونگی:اون داره زیاده روی میکنه..مگه من دوست پسرشم که اینقدر روم حساسه!اصلا من هر کسی رو که بخوام دوست داشته باشم،باید ازاون اجازه بگیرم؟
جونگ مین:آره قبول دارم،درست میگین،باید باهاش تکلیفمو روشن کنم
هیونگ:شر درست نکن،میزنه نفلت میکنه
جونگ مین:هر غلطی کرده،دیگه بسه،من بهش هیچی نگفتم الان پرو شده.من هرچی باشه زورم ازش بیشتره
کیو:خالی بند
جونگ مین لپهاشو باد میکنه:زورم که بیشتر نیست اما باید به حرفم گوش بده!ناسلامتی من داداش بزرگ
ترم،باید امشب دلیل کارهاشو بگه
هیونگ:دلیلی از این واضح تر؟اون عاشقه..عاشق یونگی.حالا دید یونگی به خاطر یک دختره دیگه اون رو
بوسیده،حسادتش گل کرده و فقط میخواسته ته قضیه رو کشف کنه که یونگی عاشق دختره هست یا نه..که یونگی هم بعد از تحمل کلی فشار،در آخرین لحظه اون زبون کوچولوشو تکون داد و قائله رو تموم کرد
جونگ مین:قبول.اما حق با یون سنگه،اون که دوست دختر یونگی نیست که اونجور اعصابش خرد شد،تازه اون که قراره از ماها مواظبت کنه اما...
یونگی:اما امروز همش بلا سرمون اورد...سرشو پایین انداخت:بچه ها،فکر کنم همش تقصیر منه،نباید
اونکارو میکردم
کیو به سمتش میادو کنارش روی تخت میشینه:نه...نه...هممون میدونیم که میونگ جین میخواست یک بلایی
سر تیفانی بیاره..تو کارت خوب بود
یونگی:ولی..
جونگ مین:اما و ولی نداره.خواهر من بی جنبه است.اما حقته تا تو باشی از این کارا نکنی و یکی آروم به
بازوی یونگی میزنه...
یونگی میخنده:هر چی فرمانده امر کنه
.
.
.
چشماشو آروم باز کرد...وقتی به نور عادت کرد اولین چهره ای که دید،هیون بود که با لبخند بهش زل زده بود
هیون:بیدار شدی؟
سوری:چی شد؟آخ..درد میکنه
هیون:بایدم درد بگیره عزیزم..با اون ضربه ای بهش خورد.تو چرا مواظب خودت نیستی؟
سوری:اون دختره دیونه شده بود
هیون:ناسلامتی نیروت ازاون بیشتر..باید ازش ضربه بخوری..اونم همچین ضربه ای؟
سوری سرشو که روی پای هیون بود رو کمی تکون میده:هیون...همه چی خیلی سریع پیش اومد..تو اومدم
بجنبم یک درد شدید تو سرم پیچید و بعدش...
هیون دستشو روی صورت سوری تکون میده:باشه،اروم باش،باید استراحت کنی
سوری:داری لوسم میکنی؟
هیون:یعنی لوس نبودی؟
سوری سرشو از روی پای هیون برمیداره و ...

در پست بعد خواهید خواند:

میخواست بلند شه بره.،اما دستشو میگیره و اون رو دوباره روی مبل می شونه:کجا با این عجله؟
.
.
لبهاشون به چند سانتی هم رسیده بود که...
.
.
جونگ مین:چه خبره اون بالا؟سروصدا میاد!نکنه اتفاقی افتاده باشه؟
.
.
اون رو به سمت خودش برگردوند و کمرش رو با دوتا دستش محکم گرفت
.
.
هیونگ هم با کیوداخل میشه:چرا چرالال شدی؟
.
.
-:متاسفم...امانمیتونم اجازه بدم بااین افکارت نیروداشته باشی..


خب تمومید به سلامتی!!!!زیاد بود انصافا؟به نظر خودم زیاد بود...خب این پست(منظورم تایپشه)محصول
مشترک نادیا و دختر دایی ها بودساجده خانم با ریحانه خانم سه ساعته داریم میتایپیم..بس که کندیم ما....که
که..وقتی از علاقه ی زیاد دختر داییم به تایپ پی بردم..بندش کردم به تایپ پستم..اما خودمم براش
خوندم..خودمم تایپ کردم..خلاصه الان تمومید...منتظر نظرات هستم...دیدار بعدی
ما در جمعه هفته ی آینده..
بووووووووووووس +بخخخخخخخخخخخخل به توان FG
بابای..همتون رو میدوستممممممممممممممم