تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

my name is not hena.s3.ep41

 

نویسنده:pardisi

سلام
nal taravao
GO GO
یه معذرت خواهی گنده از همتون بخاطر دیر اومدنم و یه معذرت خواهی ویژه از اونی مریم
faster faster
وای بچه ها 4 روز در هفته میرم دانشگاه وقتی میام خونه رسما" غش میکنم
higher higher
واسه جواب ندادن نظر های دفعه قبل معذرت میخوام...همه رو خوندم و ازتون ممنونم
do you like that ...tell me that you like that
راستی این قسمت درست و حسابی ویرایش نشده پس اگه غلط داشت شرمنده
حالم بده مگه نه؟شما هم اگه اجرای امروز هیون رو دیده باشین درکم میکنین

بفرمایید ادامه

My name is not hena

فصل سوم – قسمت چهل و یکم

مثل همیشه هیونگ اولین نفری بود که اظهار نظر کرد.

-کیتی ...تو...تو...

اب دهانش را قورت داد و ادامه داد:

-فوق العاده شدی.

لبخند زدم و به هیون خیره شدم تا نظر او را بدانم.چشمهایش گشاد شده بود و با تعجب نگاهم میکرد.لبخندم پررنگ تر شد. همان لحظه با صدای جیغ دخترها ، هیون از جا پرید و قیافه ی بیتفاوتی به خود گرفت.

دخترها با صدای بلند از من تعریف میکردند اما من گوش نمیدادم و به جونگمین نگاه کردم که پشت سر هیون که روی مبل نشسته بود، ایستاده بود.میدانستم که چقدر ناراحت است اما تا نگاه من را روی خودش دید به رویم لبخند زد و با حرکات لب گفت:

-عالیه!

ایون اه با ذوق گفت:

-وای کیتی فکر کن بعدا" با ارایش صورت و مو چقدر ناز بشی...حالا بچرخ پشت لباس رو هم ببینیم.

به زحمت دامن بلند را از جلوی پایم کنار راندم و سعی کردم بچرخم که جونگ آ شی به کمکم امد و تور را از موهایم باز کرد و به کناری گذاشت و من توانستم بچرخم اما همین که چرخیدم صدای سوت همزمان کیو و هیونگ بلند شد و البته یونگی که با لحن ملایمی گفت:

-این زیادی بازه...

-اوپا خودم هم میدونم ولی این تنها لباسیه که من پسندیدم.

جونگمین-ولش کن یونگی...بذار اون شب هر چی دوست داره بپوشه...کیتی لباست خیلی قشنگه.

جونگ آ شی که حسابی ذوق کرده بود گفت:

-کیم هیون جونگ شی...نظر شما چیه؟

هیون نکانی خورد و صاف تر نشست و گفت:

-مهم کیتی هست که پسندیده...اگه اون این لباس رو دوست داره من حرفی ندارم.

مری که اصلا" یک کلمه هم کره ای بلد نبود گفت:

-کیتی...چی شد الان؟

همه بلند خندیدند که ایون اه رو به مری گفت:

-هیچی همین لباس رو میگیره.

بعد از اینکه من لباسم را عوض کردم ، هیون جونگ هم لباس رسمی اش را پوشید و بعد از ان هم بقیه پسرها که لباس هایشان  یک شکل بود انها را پوشیدند و مری یک نفس در گوش من یا داشت تعریف هیون را میکرد و یا هیونگ ، ایون اه و میکا هم خودشان را برای کیو و جونگمین کشتند.اما من فقط به یونگ گفتم که خیلی خوشتیپ شده و به جونگمین هم یواشکی چشمک زدم.بعد هم دخترها لباس های ابی روشن دکلته و تا بالای زانویی که من انتخاب کرده بودم را پوشیدند.

توی راه برگشت مری کنار دست من نشسته بود و سرش را روی شانه من گذاشت و گفت:

-کدوم یکی از پسرها دوست دختر دارن؟

با خنده به مری گفتم :

-چرا میپرسی؟بگو از کدومشون خوشت اومده...

-نه...نه از این نظر ...کیتی...فقط کنجکاوم...

میدانستم که خجالت میکشد بگوید اما از انجایی که حدس میزدم ازهیونگ خوشش امده شروع کردم به گفتن:

-هیون جونگ که وضعیتش مشخصه ، یعنی اگه تو این اوضاع دوست دختر داشته باشه غیر قابل باوره ، یونگ سنگ یه چیزی تو همین مایه های دوست دختر داره که اسمش اونجو هست و خیلی دختر ماهیه ، کیو جونگ هم یه دوست دختر ثابت نداره و هر از گاهی هی عوض میکنه ...کلا" خیلی انگار اهل دل بستن نیست ، شایدم یه دلیلی واسه خودش داره ، جونگمین هم...

لحظه ای مکث کردم و گفتم:

-داره...یه دوست دختر داره ... و هیونگ...

دوباره مکث کردم که مری سرش را از روی شانه ام برداشت و گفت:

-و هیونگ...

خندیدم و اروم گفتم:

-2 ماه پیش با اخریش بهم زده...اگه میخوای دست بکار بشی ...الان وقت مناسبی هست.

مری با شیطنت خندید و دوباره سرش را روی شانه من گذاشت.

همین که رسیدیم توی حیاط و همه از ون پیاده شدیم میکا گفت:

-کیتی شی 3 دست لباسی که گفتی اماده هست و گذاشتم توی کارگاه ، اگه با من کاری نداری تا برم.

با میکا خداحافظی کردیم و هیون رو به من گفت:

-کیتی چون خونه تو کوچیکه پدر و مادرت باید بیاین خونه ما...اتاق پایین براشون اماده شده ولی برادرت میتونه اگه دوست داره پیشت بمونه....فردا صبح هم باید بریم پدر و مادر منو ببینیم ... بچه ها عصر هم دیگه باید بریم استودیو بخاطر اهنگ کریسمس ...امیدوارم اماده باشید چون بعد از عروسی فقط یه هفته برای کلیپ وقت داریم...الان هم بچه ها برین تو و یه لباس درست و حسابی بپوشین و سعی کنین آبروی  گروه رو جلوی مادر و پدر کیتی حفظ کنید.

همه پسرها داخل شدند به غیر از جونگ مین که با لبخند به من نگاهی انداخت و گفت:

-کیتی...هفته دیگه یه روز خالی جور کن باهات کار دارم.

-باشه حتما"...لباس ها که از کارگاه بیان من چند روز بیکارم...

چشمهای جونگمین برق زد و من لبخند زنان نگاهش کردم و یک لحظه اصلا" حواسم نبود که مری انجاست و روی نوک پا بلند شدم و برای یک لحظه کوتاه لب های جونگ مین را بوسیدم.جونگ مین به پهنای صورتش خندید و پیشانی ام را بوسید. دلم بدجوری توی سینه لرزید، من میخواستم به جونگمین نشان دهم که حتی اگر 11 روز دیگر قرار است با هیون ازدواج کنم اما عشق قشنگی که او به من داد را فراموش نکرده ام ، میخواستم خوشحال ببینمش و برایم  دیگر مهم نبود که این وسط چه بلایی بر سر احساسات خودم می اورم. با صدای جیغ غیره منتظره ی مری هر دو از جا پریدیم.

من نا خوداگاه برگشتم و دستهای مری را گرفتم و گفتم:

-هی...جیغ نکش ...چی شده؟

صدای جونگی را از پشت سرم شنیدم که گفت:

-پس فعلا" خداحافظ...

و سریع وارد خانه شد و در را پشت سرش بست.مری از همه جا بی خبر، با ترس به صورتم نگاه کرد و گفت:

-کیتی...تو...تو...داری به هیون جونگ خیانت میکنی؟...اونم با جونگ مین؟

لبم را گزیدم و همان طور که با کمک سوها اونی و ایون اه مری را به طرف خانه ام میکشیدم گفتم:

-تقریبا" میشه گفت برعکسه...راستش مسئله پیچیده تر از این حرفهاست.

وسط حیاط بودیم که مری زد زیر گریه.ایستادم و بغلش کردم و گفتم:

-مری...گریه نکن عزیزم...باور کن من هیون جونگ رو اذیت نکردم.

خودم هم بغض کرده بودم.ایون اه و سوها اونی ساکت ایستاده بودند و ما را نگاه میکردند.مری میان هق هق هایش گفت:

-کیتی...چیکار کردی؟...بهم بگو...با خودت و اونا چیکار کردی؟...

-باشه عزیزم...فقط گریه نکن...مری...کاری نکن که مامان و بابا یا نیک به چیزی شک کنن...خواهش میکنم.

بالاخره هر جوری بود مری را راضی کردیم و من او را همراه سوها اونی و ایون اه به خانه ی سوها اونی فرستادم و از انها خواهش کردم که همه چیز را برایش توضیح دهند و خودم رفتم تا به خانواده ام خبر ملاقات امروز را بدهم.

من استرس داشتم اما مامان ذوق داشت تا زودتر هیون جونگ را ببیند.هیون جونگ و البته بقیه پسرها اول به طرف خانه من امدند تا با ادب و احترام خانواده من را به طرف خانه خودشان راهنمایی کنند.

تا چشم مامان به هیون جونگ افتاد با ذوق گفت:

-کیتی...همون موقع که بهم گفتی از روی پوستر حدس بزنم که تو با کدومشون دوست شدی حدس زدم که با هیون جونگ دوست شدی...

هیون اول جلوی مادر تعظیم کرد و بعد خم شد و گونه اش را بوسید و با خوشرویی با پدرم و نیک احوالپرسی کرد و نهایت ادب را به خرج داد.من تعجب کرده بودم چون من اگر جای او بودم و جای سیلی دختر انها هنوز روی صورتم بود نمیتوانستم انقدر خوب با انها رفتار کنم.

فقط مادرم از یک چیز تعجب کرده بود ان هم این بود که به نظرش هیون پشت تلفن بهتر صحبت میکرده.من با نگرانی نگاهی به جونگمین و هیون انداختم ، اما به نظر نمیرسید که این مسئله مهمی باشد.

بالاخره بعد از اینکه همه پسرها با خانواده من اشنا شدند به طرف خانه پسرها حرکت کردیم و همین که وارد سالن بزرگ خانه شدیم چشمم به تصویری که تقریبا" یک سوم دیوار رو به رو را گرفته بود افتاد.عکس 6 نفره ای که چند وقت پیش گرفته بودیم.من و بچه های دبل اس...باورم نمیشد که همچین چیزی را به دیوار خانه انها ببینم و حسابی هیجان زده شدم.تمام چمدان ها و وسائل پدر و مادرم به خانه انها منتقل شده بود و بالاخره من پدرم را راضی کردم که بجای هتل انجا بمانند اما نیک قرار بود که پیش من باشد و از لحظه ای که از خانه من خارج شده بودیم حتی یک ثانیه هم از کنار من تکان نخورده بود و انگار زیاد از هیون خوشش نیامده بود.

همگی دور تا دور هم و روی مبل ها جا گرفته بودیم که ایون اه و سوها و اونی و مری هم از راه رسیدند.چشمهای مری سرخ بود و معلوم بود حسابی گریه کرده و به طور کاملا" غیر طبیعی میخواست نشان بدهد که خیلی خوشحال است.

یونگی و کیو سعی میکردند پدرم را به حرف بکشند و جو را از خشکی در بیاورند.هیون هم با نهایت ادب به سوالهای تمام نشدنی مادرم پاسخ میداد و هیونگ و جونگ مین هم شروع کرده بود به صحبت کردن با نیک و سر به سرش میگذاشتند ولی معلوم بود که هیونگ در همین مدت زمان کم با نیک حسابی جور شده است.

بالاخره با تمام استرسی که من داشتم انشب هم به پایان رسید و وقتی پدر و مادرم اماده خواب میشدند من به اتاقشان رفتم تا به انها شب بخیر بگویم که مادر پرسید:

-کیتی اتاق هیون جونگ کجاست؟

من ابروهایم را بالا بردم و گفتم:چرا میپرسی مامان؟

-اخه میخوام ببینم اگه کاری باهات داشتم چجوری باید پیدات کنم....

من لبم را گزیدم و گفتم:

-مامان...من پیش هیون جونگ نمیخوابم...اینا اسیایی هستن و به یه سری چیزها پایبند ...مثل ما فکر نمیکنن...

-یعنی تو تا حالا هیچ وقت نرفتی تو اتاقش بخوابی....حتی اگه که اون به این قانون که بهت دست نزنه پایبند باشه؟

با یاد اوری اینکه بارها و بارها شب را کنار جونگ مین خوابیده بودم گفتم:

-چرا...منظورم این بود که اون ...هیچی مامان...به هر حال من امشب میرم خونه خودم ، چون اگر اینکارو نکنم نیک منو میکشه...چیزی لازم ندارید؟

-نه عزیزم شب بخیر.

-شب بخیر.

*********************

صبح توی تختم غلت زدم و زیر چشمی به نیک که محکم به من چسبیده بود نگاه کردم.خنده ام گرفت و به یاد اوردم که وقتی بچه بود خیلی از شب ها یواشکی می امد و توی اتاق من میخوابید.ان موقع ها من محکم بغلش میکردم تا نترسد ولی الان انقدر بزرگ شده بود که او من را بغل میکرد.اما دیشب هم مثل یک بچه ی کوچک نصف شب به در اتاقم امد تا کنارم بخوابد.سعی کردم بدون بیدار کردنش خودم را از میان بازوهایش بیرون بکشم .نیک غلتی زد و من را ول کرد.

مری و ایون اه دیشب به خانه ی سوها اونی رفته بودند و نمیدانستم تا چه موقع از شب بیدار مانده اند اما لازم بود که بیدارشان کنم.

هیون هم برایم اس ام اس فرستاده بود تا ساعت 9 اماده باشم که به دیدن پدر و مادرش برویم.بعد از صبحانه من اول دوش گرفتم و بعد به کارگاهم رفتم تا از لباس هایی که میکا برایم اماده کرده بود یکی را انتخاب کنم . با توجه به اخلاقی که در برخورد اول از مادر هیون دیده بودم یه پیراهن سفید که نقش گل های رز صورتی داشت و یقه گرد و استین کوتاه بود را انتخاب کردم .دامن لباس لخت بود و کمر صورتی رنگی روی ان بسته میشد.با اینکه از کفش پاشنه بلند متنفر بودم اما به زور یک جفت کفش پاشنه بلند صورتی پوشیدم و پالتو سفیدم را برداشتم و به در خانه سوها اونی رفتم.اونی بیدار بود اما مری و ایون اه هنوز خواب بودند.من و اونی به کارگاهش رفتیم و او موهایم را ساده دورم ریخت و یک رز صورتی خوشکل توی موهایم زد و خیلی ساده ارایشم کرد.

همین که کار من تمام شد زنگ در کارگاه به صدا در امد.سوها اونی نگاهی به من کرد و گفت:

-حتما" هیون اومده دنبالت بذار در رو باز کنم....

اونی درست حدس زده بود، هیون پشت در بود اما تا داخل شد نگاهی سرسری به من انداخت و گفت:

-سلام کیتی...

بعد روی یکی از صندلی ها جلوی اینه نشست و گفت:

-سوها شی لطفا" یه فکری به حال این رد سیلی روی صورت من بکن...فکر کنم هنوز 2-3 روز مونده تا خوب بشه.

لحن صدایش خشک و سرد بود وتا موقعی که کار سوها اونی روی صورتش تمام نشده بود هیچ کداممان حتی یک کلمه هم حرف نزدیم.

همان طور که روی صندلی نشسته بود نگاهی سر سری به لباس هایش انداختم.یک شوار کتان دودی و یک بلوز خاکستری روشن پوشیده بود با یک کت اسپرت خاکستری تیره و یک بارانی تقریبا" به همان رنگ و کفش های مشکی.

کار سوها اونی که تمام شد از او تشکر کردیم و کنار هم به طرف پارکیک راه افتادیم.با اینکه هوا بینهایت سرد بود اما کف دستهای من عرق کرده بود و نزدیک بود دوباره از استرس به سکسکه بیفتم.

هیون جونگ بدون اینکه به من نگاه کند گفت:

-نترس...خودت که مامانم رو دیدی...اون از تو خوشش اومده...دیگه از چی میترسی؟

من حرفی نزدم .هیون به طرف پورشه مشکی رنگش رفت و سوار ان شد ، همین که ماشین را روشن کرد من هم سوار شدم که هیون گفت:

-بالاخره این  افتخار رو که سوار ماشین کیم هیون جونگ بشی پیدا کردی.

من با لحنی که سعی میکردم بی تفاوت و خونسرد به نظر برسد گفتم:

-واسه کسی که سوار ماشین بقیه اعضا مخصوصا" پارک جونگمین شده همچین هم افتخار نیست ...همچین میگی انگار که چه کار هیجان انگیزیه...

-به هر حال این ارزوی نصف دخترهای کره ی زمینه...

-اوه...فکر میکردم فقط جونگ مین خوب بلنده اغراق کنه...به هر حال منو جز اون نصف دیگه حساب کن.

-بگذریم...سعس کن زیاد با مادربزرگم طرف صحبت نشی....فقط اگه مستقیم ازت سوال پرسید جوابشو بده...اگه...اگه مادربزرگم یا پدرم حرفی زدن که دوست نداشتی...ازت خواهش میکنم که جوابشونو نده و بذار همه چیز بی سر و صدا تموم بشه...لطفا" سعی کن یه کم رعایتشونو بکنی...

-تو فکر میکنی من خودم اینا رو نمیدونم؟

-میدونم که میدونی فقط بخاطر احتیاط بیشتر گفتم...در ضمن حواست رو جمع کن که همون جور که من جوری با تو رفتار کردم که مادر و پدرت شک نکردن تو هم باید همین کارو بکنی...مثل همیشه اوپا صدام بزن ...لطفا" یهویی مثل مواقعی که قاطی میکنی کیم هیون جونگ صدام نکن...هیون جونگ شی و این جور چیزها رو هم بذار کنار و بگو اوپا ...باشه؟

-هی کیم هیون جونگ...من بچه 2 ساله نیستم هااااااا!

-دیدی بازم گفتی کیم هیون جونگ!

-تو لج منو در نیار تا منم درست صدات کنم...

-باشه...فقط من روی مامان و بابام خیلی حساسم...

-بسه اوپا...گفتم که، حواسمو جمع میکنم.

-مرسی...راستی بخاطر لباس هم مرسی...به نظر میرسه با یه برخورد خوب مامانمو شناختی...دیگه تقریبا" رسیدیم.

خانه انها بزرگ بود و در یکی مناطق نسبتا" خوب سئول قرار داشت که حتما" هدیه ی هیون به خانواده اش بود.با ماشین وارد حیاط خانه شدیم.مادرش جلوی در ساختمان ایستاده بود.هیون ماشین را پارک کرد و لبخندی زد و گفت:

-بذار من در رو برات باز کنم.

هیون پیاده شد و ماشین را دور زد و در را برایم باز کرد و دست من را که از ترس میلرزیدم گرفت و کمکم کرد تا با ان کفش های پاشنه دار از ماشین شاسی بلندش پیاده شوم، همان لحظه ناخوداگاه با هم چشم در چشم شدیم و من احساس کردم یک کیسه شن توی دلم پاره شد.با خودم گفتم:

-هیون کاش همیشه جلوی چشم مامانت بودیم و تو اینقدر خوب و مهربون بودی.

هیون دستم را گرفت و از پله های کوتاه بالا رفتیم و به مادرش رسیدیم.من تعظیم کردم و به مادرش سلام کردم.

خانوم کیم هم با لبخند پاسخم را داد و به من خوشامد گفت و بغلم کرد و گونه ی یخ زده ام را بوسید و من را به داخل خانه دعوت کرد.همین که با پدرش رو به رو شدم از استرس شروع کردم به لرزیدن.نفس عمیقی کشیدم و دوباره با احترام جلوی پدرش تعظیم کردم.به نظر میرسید پدرش کاملا" نسبت به انتخاب هیون بی تفاوت است. به داخل هال خانه شان که رسیدیم با مادربزرگش رو به رو شدم. هیون و پدر و مادرش پشت سرم ایستاده بودند.هیون جلو امد تا به مادربزرگش سلام کند اما نگاه مادربزرگش کاملا" به من بود...نگاهی سرد که تا مغز استخوانم نفوذ کرد و باعث شد که سرجایم خشک شوم.

نمایش نظرات 1 تا 30