تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Is destiny a truth?ep15

 

نویسنده:fati khanoomgol

سیلااااااااام به همه دوستای گلم.خوفییییییین؟؟

خوب اینم ادام داستان..میبینین چه فعال شدم؟؟همش سر وقت میام؟؟؟

بچه ها برام دعا کنین فردا امتحان دارم...اگه قبول شم دو هفته دیگه گواهینامم میاد...هوراااااااااا

 

راستی قبل اینکه برین ادامه یه سوال...اگرداستانی بخونین که تک شخصیتی اشه...دوست دارین نقش اولش کی باشه؟؟

هیون..جونگ مین..کیو..یونگ سنگ یا هیونگ...

راستی به بزرگی خودتون ببخشید اگه قشنگ نیست...خیلی دوستتون دارم...بوووووووووووووس



گوشیش روبرداشت و به کیوجونگ پیام داد:

-کجایین بابا؟؟زود باشین دیگه....لنگ ظهر شد هاااااا

بعد از چند دقیقه جواب اومد:

-جلو دریم بیا پایین..

کوله پشتیش رو برداشت و از خونه خارج شد...کیوجونگ و یونگ سنگ جلوی در منتظر بودن...

یونگ سنگ:این چه قیافه ایه واسه خودت درست کردی هیونگ؟؟

-میخواستی با قیافه واقعی خودم بیام که همه اونجا بریزن رو سرم؟؟

یونگ سنگ:آخه اینم شغل بود؟؟خوانندگی؟؟که چی بشه؟

-مثلا شغل تو خیلی خوبه؟؟استاد موسیقی که با استفاده از شغلش به دختر بازی هم برسه؟؟

-من چیکار کنم خوشتیپ خوشگلم دخترا برام سر و دست میشکنن؟؟

-در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته؟

-من یه پسرم باید یه جوری خودمو تخلیه احساسات کنم یا نه...

-کار تو تخلیه احساساته یا تخلیه یه چیز دیگه؟؟

کیوجونگ:بسه بابا سرم رفت...سرتون به کار خودتون باشه دیگه به دیگران چیکار دارین؟

کار همیشگیشون بود که با هم سر کارشون بحث کنن...اما ته دلشون هیچی نبود...بعد از یک ساعت به کوه رسیدن..اون روز جمعه بود و اونا تصمیم گرفته بودن بعد از مدتها با هم به کوه نوردی برن اما طبق معمول هیونگ باید کاملا قیافش رو عوش میکرد...

وسطای کوه جایی وجود داشت که اونجا کمی استراحت میکردن و چیزی میخوردن..هیونگ از داخل کوله پشتیش چند تا ساندویچ درآورد و به هر کدوم یکی داد و مشغول خوردن شدن...

کیوجونگ بعد از اینکه یک گاز به ساندویچش زد صدایی باعث شد سرش رو برگردونه....

-من خیلی نگرانم دریا...فاطی این روزا اصلا حالش خوب نیست...دیشب رفته بود تولد دوستش و گفت شب برنمیگرده اما برگشته بود، صبحم انقدر بی حال بود که  به زور جواب سلامم رو داد..شمیم هم که راجع به فاطی هیچی بهم نمیگه...

-نگران نباش...حتما سرما خورده...

-دریا...هفته پیش تو خیابون با یه پسر دیدمش...خواستم تعقیبشون کنم اما دلم لرزید...

-چرا باهاش حرف نمیزنی؟؟

-چی بگم بهش؟؟نه اون..نه شمیم راجع به اینکه فاطی چه کاری میکنه حرفی نمیزنن...ای کاش مامان زنده بود...

-هنوز هیچ خبری از...

-راجع بهش حرف نزن...اصلا بی خیال...بیا ساندویچتو بخور...

وقتی میخواست از کیفش آب برداره متوجه  کیوجونگ شد...چند لحظه با هم چشم تو چشم شدن بعد زهرا زود سرش رو برگردوند و مشغول خوردن ساندویچش شد...

-هی..کیوجونگ..هی پسر با توأامااااااااا کجایی؟؟

-ها؟؟

-کوفت و ها؟میگم کجایی؟چهار ساعته دارم صدات میکنم...

-هیچی...همین جام...میگم هیونگ..

-بله؟؟

-تو به عشق تو نگاه اول اعتقاد داری؟؟

ساندویچ به گلوی هردوی آنها پرید...هردو متعجبانه به کیو خیره شدن..

یونگ سنگ:ببینم حالت خوبه؟؟نکنه مریض شدی؟؟

دستش را به سمت پیشونی کیو برد و گفت:

-تب هم که نداری..

-ولم کن بابا اااا....مگه چیه؟؟حرف خیلی عجیبی زدم؟؟

هیونگ:چرا میپرسی؟؟

-فک کنم عاشق شدم..

این بار دیگه هر دو بیشتر تعجب کردن و تا چند دقیقه هیچی نگفتن...

-ای بابا...چتونه شما دو نفر؟؟خوب دارم میگم فک کنم عاشق شدم...

-مگه عاشق شدن الکیه که فک میکنی عاشق شدی؟؟

هیونگ:حالا عاشق کی شدی؟؟

کیو سرش رو برگردوند و به زهرا اشاره کرد...

هیونگ و یونگ سنگ مسیری رو که کیو نشون میداد دنبال کردن و نگاهشون روی زهرا ثابت موند...

یونگ سنگ:این دختره چرا به من اینقدر آشناست؟؟

کیو:نگو که یکی از دوست دخترات بوده...

-نه..اما فک کنم یکی از هنر جو هام باشه...واستا یکم فکر کنم..

هیونگ:بد سلیقه هم که نیستی....حالا چطور یهویی فک کردی عاشقش شدی؟؟

-اول صداشو شنیدم بعد وقتی برگشت و صورتش رو دیدم قلبم ریخت..یه جوری شدم...یه حس خیلی خاص که تا حالا تجربه اش نکرده بودم....

یونگ سنگ:فهمیدم کجا دیدمش!!!تازه اومدن آموزشگاه...از این هفته کلاساشون شروع میشه..

کیوجونگ از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد و گفت:

-میتونی راجع بهش برام تحقیق کنی؟؟

یونگ سنگ خندید و گفت:

-عشق تو نگاه اول ندیده بودیم که دیدیم...باشه بابا تحقیق هم میکنیم...

کیوجونگ دوباره نگاهی به زهرا که بیخیال مشغول حرف زدن با دریا بود انداخت...

توی راه برگشت به خونه زهرا و دریا رو دیدن که کنار جاده منتظر ماشین ایستاده بودن...کیوجونگ میخواست ماشین رو نگه داره تا سوارشون کنه اما هیونگ و یونگ سنگ نذاشتن...

یونگی:پسر مگه عقلت پاره آجر خورده؟؟فک کردی چون عاشق شدی هر کاری بخوای میتونی بکنی؟؟

-خوب خوب نیست دو تا دختر گوشه جاده واستن تا یه ماشین بیاد...اگه اتفاقی بیفته چی؟؟

-تو رو سننه؟؟مفتشی؟؟

-خوب به جای یه ماشین دیگه ما برشون میداریم مگه چی میشه؟؟

-هیونگ:خله...فک کردی اونا سوار ماشین مدل بالای تو میشن؟؟اونا الان منتظر تاکسین نه هیوندا!!

کیوجونگ که از آینه داشت اونا رو نگاه میکرد متوجه ایستادن اتومبیلی مقابلشون شد...میدید که هی اون دو تا به عقب میرن اما ماشینه دست از سرشون برنمیداره..ماشین رو نگه داشت و بی هیچ حرفی دنده عقب گرفت...نگه داشت و پیاده شد..

یونگ سنگ:ای بابا...عجب گیری کردیم..آخه بچه چه وقت عاشق شدن بود؟؟

هردوشون به سرعت از ماشین پیاده شدن و به سمت اونا رفتن...

کیو:هی آقا واسه چی مزاحم مردم میشی؟؟

-مگه تو مفتشی جوجه؟؟بکش کنار باد بیاد..

-بیا پایین تا حالیت کنم جوجه کیه...

و در ماشین رو باز کرد و یقه پسر رو گرفت و از ماشین کشیدش بیرون..دوستای پسره هم که اینطوری دیدن از ماشین پیاده شدن و دعوایی راه انداختن که اون سرش نا پیدا بود..آخرش پسرا که زورشون به اون 3تا نرسید سوار ماشین شدن و به سرعت اونجا رو ترک کردن...

هر 3تاشون زخم و زیلی شده(درسته الان؟؟) به سمت دریا و زهرا حرکت کردن...

کیو رو به زهرا:حالتون خوبه؟؟

-خیلی ممنون...بخشید به دردسر افتادین اصلا راضی نبودیم..

-وظیفه بود خانم...بفرمایین ما میرسونیمتون شهر...

-نه..خیلی ممنون مزاحمتون نمیشیم..

-مزاحمت چیه؟؟؟از کجا معلوم دوباره سر کله یکی دیگه پیدا نشه؟؟

دریا:از کجا معلوم شما خودتون مثل اونا نیستین؟؟

یونگ سنگ با شنیدن این حرف کفری شد و گفت:

-شما دخترا لیاقت ندارین بهتون کمک کنن...بعد اینهمه کتک خوردن عوض دستتون درد نکنه زبون درازی هم میکنه...

دریا که تازه متوجه یونگ سنگ شد گفت:

-کسی ازتون نخواسته بود دخالت کنین..

-عجب دختر پرروییه اااا شیطونه میگه....

زهرا:ببخشید تو رو خدا..دریا منظوری نداره...ما مزاحمتون نمیشیم از کمکی هم که بهمون کردین خیلی ممنون..

یونگ سنگ:رفتارت یادم نمیره خانم کوچولو....

-یادت نره ببینم چیکار میکنی آقابزرگ!!

کیو:من نمیتونم اجازه بدم همین جا بمونین...خواهش میکنم به ما اعتماد کنین...

بالاخره زهرا و دریا سوار ماشین شدن و به سمت شهر حرکت کردن...هیونگ  که تا اون لحظه چیزی نگفته بود گفت:

-کیو اگه مدیرم دعوام کنه که چرا صورتم زخمی شده میفرستمش بیاد سراغ تو...

هیونگ کلاه و عینکش روکه دیگه شکسته بود برداشت و دستش به موهاش کشید....

دریا که هیونگ رو شناخته بود جیغ بلندی کشید طوری که کیو محکم زد روی ترمز....

-وااااااااااااااااااااااااااای هیونگ جونننننننننننننننننننننننننن......وااااااااااااااااااااااااااااای

کیو:چی شد دریا خانم؟؟

همه با تعجب داشتن به دریا نگاه میکردن..دریا خود رو جمع کرد و گفت:هیچی...

یونگ سنگ:تا حالا آدم معروف ندیده یهویی جو زده شد...!

دریا جوابش رو با بی محلی داد و رو به هیونگ کرد و گفت:

-وای اصلا باورم نمیشه که شمایین...واقعا خودتونین دیگه؟؟

هیونگ که خنده اش گرفته بود گفت:آره دیگه خودمم پس میخواستی کی باشه؟؟

دریا دوباره جیغ کوتاهی کشید و گفت:

-میشه لطفا به من هم امضا بدین...

هیونگ با کمال میل قبول کرد...بالاخره به شهر رسیدن.هر چی کیو اصرار کرد که اونا رو به خونشون برسونه قبول نکردن و پیاده شدن...کیو حتی تا لحظه آخر هم چشم از زهرا برنمیداشت...

***

-خیله خوب همتون آماده این؟؟

صدای پدر نیلوفر بود که داشت همه چیز رو چک میکرد تا کم و کسری نداشته باشن...

همگی آماده حرکت بودن که هیون گفت:

-جوونا با ما بیان..من و کیانا تنهایی حوصلمون سر میره..

کیانا با ذوق گفت:آره..نیلوفر و آقای راد بیان ماشین ما...

نگاه جونگ مین بر روی نیلوفر ثابت موند...نیلوفر گفت:

-آخه نمیخوایم که مزاحمتون بشیم...

هیون:مزاحمت چیه..اتفاقا خیلی هم خوبه...

بالاخره قرار شد جونگ مین و نیلوفر با کیانا و هیون همراه بشن....قلبهایی که در شرف تجربه شیرین عشق بودن از شدت هیجان محکم به دیواره قسه سینه هاشون کوبیده میشدن..

نیلوفر از اینکه قرار بود چند ساعتی کنار اون بشینه حس خاصی داشت...خجالت و هیجان هر دو با هم....جونگ مین هم دست کمی از او نداشت...توی راه هیون و کیانا نهایت سعی خودشون رو میکیردن که بهمه همشون خوش بگذره البته این وسط جونگمین هم گاهی تیکه پرونی میکرد...اون وسطا وقتی مجالی برای جونگمین پیش اومد رو به نیلوفر کرد و گفت:

-شما توی کدوم دانشگاه درس میخونین؟؟

-توی دانشگاه....

-جدا؟؟پس چطور من تا حالا شما رو اونجا ندیدم؟؟

-مگه شما هم اونجا دانشجویین؟؟

-نه..من اونجا استادم...

دهان نیلوفر از تعجب باز شده بود...

-شما که سن زیادی ندارین...

-تازه امسال شروع به کار کردم..

-آهان...چه رشته ای تدریس میکنین؟؟

-ادبیات...

-من هم تازه وارد دانشگاه شدم و از اونجایی که شما استادم نیستین به همین خاطره که تا به حال همدیگرو ندیدیم...

تا چند ثانیه جونگ مین در سکوت به چشمهای نیلوفر که به نظرش خیلی مست می اومد خیره شد...زیر لب گفت:

-چقدر این چشمها زیبان...

این جمله از گوشهای تیز کیانا دور نموند اما چه فایده که نیلوفر چیزی نشنید...؟

تا رسیدنشونن به شمال همین طوری بحث راجع به درس و دانشگاه گذشت...قرار بود به ویلای آقای طاهری برن..یه ویلای خیلی زیبا در کنار دریا...وقتی رسیدن همگی از شدت خستگی توی اتاقهاشون ولو شدن و هیچ کس حتی ناهار هم نخورد اما نیلوفر خسته نبود...به تنهایی به سمت دریا حرکت کرد...صدای موجهای دریا آرامش خاصی رو به وجودش به ارمغان می آورد...همونجا روی شن ها نشست و توی سکوت به دریا خیره شد...قلب نا آرامش داشت به سوی چند متر اون طرف تر به داخل اتاقی که صاحب اون چشمها حضور داشتن پر میکشید...داشت توی دلش با خدا حرف میزد:

-خدایا...یعنی واقعا بعد از اینهمه مراعات من باز هم عاشق شدم؟؟من که نمیخواستماسیر عشق بشم چرا اینطوری شدم؟؟چقدر این حس شیرینه...و چقدر من ازش میترسیدم..اما حالا...حاضرم برای به دست آوردن این عشق هر کاری بکنم...ولی اگه این حس عشق نباشه چی؟؟اگه متقابل نباشه چی؟؟یعنی اون چشمها...اونا هم نسبت به من همین حسو دارن؟؟چرا هر روز بیشتر از دیروز حس میکنم که به اون چشمها وابسته میشم؟؟خدایا..خودت کمکم کن...

-به چی انقدر عمیق فکرمیکنین؟؟

با صدای جونگ مین از افکارش جدا شد و به صورت آرامش که با یک لبخند مزین شده بود نگاه کرد...

سرش رو به سمت دریا برگردوند و گفت:

-به هیچی...

جونگ مین کنارش نشست و گفت:

-آدم هیچ وقت به هیچی فکر نمیکنه...

-دریا بهم آرامش میده..همیشه باعث میشه هر چی غم توی دلم وجود داره توی لحظاتی که کنارشم بیرون بریزه...

-منم همین طور....

تا چند دقیقه تنها چیزی که بینشون رد و بدل میشد سکوت بود و سکوت...و صدای موجهایی که این سکوت زیبا رو میشکستن...

جونگمین معلومبود داره تلاش میکنه که حرفی بزنه...اما نمیتونست...هر چقدر با خودش کلنجار میرفت نمیتونست حرفی رو که توی دلش وجود داره بیرون بریزه....نیلوفر متوجه شد به همین خاطر گفت:

-میدونم..سخته..

-چی سخته؟؟

گاهی اوقات آدم حرف داره که بزنه..اما چون گفتنش راحت نست نمیتونه بازگوش کنه..

و به سمتش برگشت و دوباره به آن چشمها خیره شد....



نمایش نظرات 1 تا 30