تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

THE SEA CRUL LOVE PART-12

 

نویسنده:negin*

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوش میذگره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بیانه نتونستم نظرارو جواب بدم....اماااااااااااااااااااا همشونو خوندم و از همتون ممنون ایندفعه هم به خاطر همتون مخصوصاfafa جونم...یعنی اینو ببینین..كلا تا آخرش برین.... حیف كه رسوایی یونگ سنگ توش نیست و گرنه میشد پرونده ی جنایی هوو ها تو دادگاه....
خوب اینم كلیپ این هفته به نام...


خیانت شوورامون

خوب اینم قسمت 12 داستان...خیلی ها گفته بودن كه داستان داره غمگین میشه ولی من از همون اول گفتم داستان من غمناكه نه شاد ولی سعی میكنم هر از مدتی توش یه خنده ای بیارم...
لطفاااااااااااااااااا به سوال این هفته جواب بدین....

حاضرین به خاطر كسی كه واقعا دوسش دارین از چیات بگذرین؟؟از عزیز ترین چیزاتون؟؟حتی خانوادتون؟؟

به خدا اگه نظر ندینااااااااااااااااااااااااااا
دیگه ایندفعه نه سوال نه كلیپ نه داستان برین حالشو ببرین...یكم از این فافا جون یاد بگیرینننننننننننن
ممنونننننننننننننننننننننننننننننننننن
نظر فراموش نشه....
سوالو جواب بدیاااااااااااااا

موچ موچ موچی

عشق بیرحم دریا

پارت دوازدهم

 

ضربه هایی رو به روی سینم احساس میكردم حركت كردن برام میسر نبود انگار فلج شده بودم فشار روی قفسه ی سینم بیشتر شده بود و ضربه های متوالی اونو محاصره میكردن صدای همهمه توی گوشم میپیچید...داد هایی مردونه و صدای نازك زنی....كم كم تونستم نیرومو به دست بیارم حالا حركت نامحسوس پام رو روی شن های خنك و خیس ساحل حس میكردم اما چشمامو نمیتونستم باز كنم....من كجا بودم؟؟؟چرا صدا ی دریا میاد؟؟چرا قفسه ی سینم اینقدر درد میكنه؟؟ چرا نمیتونم نفس بكشم؟؟انگار یادم رفته چجوری ریه هامو خالی و پر كنم...وای....تمام لحظات به یكباره به مغزم هجوم آوردند...من كه كاری نمیخواستم بكنم فقط میخواستم بدونم دریا میتونه منو تو اعماقش به عنوان عشقش قبول كنه؟؟اون لااقل میتونه منو بپذیره؟هه....كه اونم فهمیدم...نه....

اگه میتونست الان بیرونش قرار نداشتم....الان باید میون موج های غول آساش در اعماقش خودمو میفهمیدم...توی این افكار بودم كه ناخود آگاه دهانم باز شد و گرمی خاصی رو احساس كردم و بعد از اون آب شور دریا با هجوم عجیبی از دهانم بیرون ریخت و چشمانم باز شد....موقعیت روبرومو دیدم...

تصویر ها نامفهوم بدن و تار اما لحظه به لحظه آشكار تر میشدند...اولین چیزی كه دقیق متوجهش شدم گرمای بی اندازه ی بنم بود...بدنم گر گرفته بود چرا؟؟...حسی جدید رو تجربه میكردم....حسی خجالت...نگرانی و شور و شوق زیاد...

-:بیدار شد...بیدار شد...خدایا شكر...بیدار شد...

با شنیدن این صدا یكی محكم بغلم كرد(اه....ولش كن نفس كش خودش نمیتونه نفس بكشه تو هم موقعیت گیر میاری؟؟)

دستاشو باز كرد و مقابلم جونگ سوك رو دیدم یه لحظه دلم فرو ریخت...چرا اینقدر بهم نزدیك بود؟ چرا من تو بغلش بودم؟اون حسی كه نمیدونم چی هست رو از كجا درك كنم...دیگه تاب باز نگه داشتن چشمامو نداشتم اون هارو رو هم گذاشتم و گوشامو به دست غرش امواج دادم...

                            ***********************************************

 

-:بچه ها چرا این اینجوریه؟جونگ سوك گفت كه حالش خوبه و آووردش اینجا....چرا لباسای هردوشون خیسه؟؟چرا نگین اینقدر رنگش پریده؟؟

پردیس:اه ه ه ه...سوفیییییییییییااااااا...میمیری یه لحظه این دهنو ببندی؟...تا كاملا برات تشریحشون كنم...

خوب...گوش كن...

1.دقیق نمیدونم چرا این اینجوریه...شاید از بس مخ این جونگ سوك رو زده اینجوری شده...

2.از این قسمت میفهمیم با جونگ سوك بوده و بع له!!!!! نمیدونم چیكار كردن كه اینقدر هردوشون خسته هستن...

3.و نتیجه گیری من تو این قسمت ذكر میكنه كه هردوشون با لباس تو استخر شنا میكردن...حالا نمیدونم چرا با لباس...مگه بهتر از اینو پیدا نكردن؟؟...

4.وآخرین قسمت اینكه...جونگ سوك نگینو برده گچ كاری و تحویل آوورده...آخه خره نمیفهمی یه اتفاقی افتاده كه این دخمل به جای اینكه قرمز بشه سفید شده...البته شاید یه رگش به آفتاب پرست برده نه؟؟

سوفیا:ببینم پردیس میمیری یه لحظه حرف نزنی؟؟الان ساعت 7صبحه و خیلیییییییییی جالبه الان تو بیداری چرا نمیگیری بخوابی؟؟

فاطی:برین بیرون ادامه ی حرفاتونو بزنید...

سوفیا:فاطی...

فاطی:نشنیدی؟؟گفتم برو بیرون...نگین بهتره استراحت كنه...مریم هم از دیشب كه تو بیمارستان بود خیلی خستشه و فكر كنم تا 1 ساعت دیگه بیدا بشه شما هم آماده شین كه 10 باید حركت كنیم بریم به سمت كمپانی...پس لطفا برو بیرون...

پردیس:فاطمه چی شده؟انگار حالت خوب نیست...میتونم كمكت كنم؟

فاطمه:نه...الان تنها سكوت میتونه كمكم كنه...فقط خستم....نه چیزه دیگه ای...فقط برین بیرون...

پردیس د حالی كه سوفیا رو هل میداد به سمت در آهسته اما جوری كه فاطمه بشنوه گفت:فكر كردم میتونم برات سنگ صبور خوبی باشم...و درو پشت سرش بست...

فاطمه:چی شد نگین....تو هم مثل ورق بر خوردی و كناری افتادی؟؟چقدر احساس درد كردی كه حاضر شدی خودتو به مرگ بفروشی؟؟اینقدر آسونه نگین؟پس چرا من نمیتونم؟چرا من خودمو تسلیم دست اون نمیكنم...میدونی چی شد نگین؟؟من خرد شدم....شكستم در مقابل یه پسر...در مقابل یه عوضی...تو یه ثانیه به كسی تبدیل شدم كه خودمو نمیشناسم...الان كامل میفهمم تو چه زجری و كشیدی...الان كامل دركت میكنم...اما...گریه نمیكنم...من اشكامو برای اون بدبخت هدر نمیدم...كاری میكنم كه پشیمون بشه...كسی میشم كه در مقابلم زانو بزنه...من خودمو نمیبازم...تو هم خودتو نباز...قوی باش محكم...ایستاده...

-:اما در كنار محكم و ایستاده بودن زن بودن خودتو و ظرافت خودتو نگه دار بزار اونارو در مقابل این خصوصیتت به زانو بشونی...

فاطمه:وایییییییییییییییی....مریم؟؟؟؟؟تو اینجا چیكار میكنی؟بدبخت قبض روح شدم...از كی اینجایی؟

مریم:فاطمه مواظب نگین باش اون تو مرحله ی خیلی سختی از زندگیشه اون تنهایی داره زجری میكشه كه ده تا مرد نمیتونه اونو پنهون نگه بداره و صاف صاف راه بره...فاطمه تو اونو خیلی وقته میشناسیش پس كمكش كن...منم اینجام برای اینكه گوش باشم به حرف های شما...من قوی بودن زیادی ندارم اما صبورم كمكتون میكنم...انتقام گرفتن برای یه زن درست نیست بذار خود زندگی با اتفاقاتش تورو به اوج برسونه...بریم پایین بذار یكم استراحت كنه تا حد اقل تن خستش یكم آوم شه...

به سمت در حركت كرد و خارج شد فاطمه رو انداز نگین رو صاف كرد و به بیرون رفت و درو بست...

چشمان نگین باز شدن و موارید های بلورین چشمان نگین خودشونو به نمایش گذاشتن و آرام آرام فرو ریختند...

 

در نهار خوری:

فاطمه:هییییییییییییییییییی....سوفیا كور نشی كه اینقدر به این تلوزیون زل زدی...برو اون كنسرو و بیا كه مردم از گشنگی...

سوفیا:نه هنوز پخته نشده صبر كن یه ربع دیگه...هه...هه...این كانال چنده؟چقدر خنده داره...

مریم:اوسكول الان 1 ساعته داره جوش میخوره مگه كنسرو هم پختن میخواد اون خودش از قبل پخته شده...

پردیس:صبر كن الان حالیش میكنم:سوفیااااااااااااااااااااااااا....

بنگ............

سوفیا كوسن رو تو بغلش گرفت و خیلی با نا امیدی گفت:كنسرو....پر....

فاطی:اه ه ه ه....حالا باید تا 1 ماه كابینتو تمیز كنم....

 

                 *********************************************************

هیون:جونگ مین لطفا برو تو اتاقت و لباساتو بپوش 1 ساعت دیگه قرار داریم...

كیو:هه....هیون همچین میگی قرار دایم كه انگار میخوایم بریم خاستگاری...چی میشه یه ساعت بخاطر ما صبر كنن؟

یونگ سنگ:الان اگه به تمام دخترای دنیا بگی حاضرن یه روز منتظرت بمونن اونا هم دخترن...مثل همه ی دخترا...

جونگمین:ابله....ما باید اونو گیر بندازیم.....بغیر از اون كسی قبول نمیكنه با شرایط كنار بیاد....

یونگ سنگ:اگه ابله منم تو كی هستی...

هیونگ با داد گفت:اه ه ه ...بس كنید خسته شدم...هه...شما اون دبل اس 3سال پیش هستین؟اونایی كه جونشونو میدادن برای همدیگه؟نه...اون پسرا دیگه مردن...همتون عوض شدین فقط پشت یه نقاب هستین...تنها خودتون از هم دور نشدین بلكه دلاتون هم جدا شده دیگه ما 1روح تو یه بدن نیستیم....الان ما 5روح خبیث تو یه جسم هستیم....حتی اینقدر از هم جدا شدیم كه صدامون به هم نمیرسه كه آروم حرف بزنیم چه برسه به دلامون...

با گفتن این حرف سریع به سمت اتاقش حركت كرد و اونو بست...همه حرفشو قبول داشتن اما حاضر به شكستن غرورشون نبودن غروی كه زندگیشونو به هم ریخت....هر كدوم س به زیر انداختن و به سمت اتاقاشون در حركت بود...واقعا چقدر از هم دور بودن و چون همشون یه عقیده رو داشتن نیازی به جای تعجب و سوال نبود گاهی هیونگ با اون سادگیش حرفایی میزد كه هر كدوم تو دلاشون بر سر هم دیگه فریاد میزدن اما چه حیف تو دلاشون...چقدر دوست داشتن دوباه جونگ مین و هیونگ با اون سوالات مسخرشون دلای همشونو شاد كنن و تو ظاهر حرس بخون...چقدر دوست داشتن دوباره همشون تو یه اتاق با هم بچپن و بخوابن...اینا دیگه برای دبل اس مقدور نبود...همشون با حست راهاشونو جدا كردن چون با این روال تا صد قرن دیگه به هم تو باطن نمیرسیدن....

 

                             **********************************************

نگین صدای بوق رو میشنید با هر بوق دلش بیشتر میریخت....

-:الو....

-:الو...

نگین:سلام جونگ سوك....

جونگ سوك:سلام...بهتری؟

نگین زد زیره گریه و گفت:متاسفم...از قصد نبود...

جونگ سوك:فراموشش كن اون فقط بین ما بود...الان تموم شد...

نگین:تو واقعا فرشته ی نجاتی اینو میدونستی؟

جونگ سوك:اونو كه خودم 100 بار بهت گفتم....نگین؟داری گریه میكنی؟

نگین:جونگ سوك میتونم ببینمت؟

جونگ سوك:امروز عصر خوبه؟

نگین:آه...آره...

جونگ سوك:داری گریه میكنی؟من ناراحتت كردم؟از عمد نبود كه اونجوری رفتار كردم از دستم خیلی عصبانی بودم....

نگین:از دست تو نیست....دل من از گریه پره...و گوشی رو قطع كرد...

صدای به وقفه ی بوق پایان تماس تویه گوش جونگ سوك میپیچید....

جونگ سوك:ببخخشید نگین نمیتونم بهت بگم معذرت میخوام چون این كلمه رو حتی حجی كردنش برام میسر نیست....چشماشو بست و به صدای پیانویی كه زیر انگشتان كشیده اش نواخته میشدن گوش كرد....

                     ***************************************************

نگین:سلااااااااااااااااااااااااااااااااام.....

مریم:به....به....زیبای خفته.....چه خبرا تو خواب...

نگین:سلامتی شوهرتون...اسمش چی بود؟یونگ سنگ؟

مریم:چی؟؟؟؟؟؟خواب شوهر مردم میبینی برای چی؟؟؟؟؟؟

پردیس:فعلا كه شوهر سوجین خانوم هستن تا شوهر شما...مریم خانوممممممممم

مریم:هییییییییییییییی...یادم نیارین كه دلم خونه....

نگین:چی شده؟دستت چی شده؟

سوفیا:خانوم روح تسخیرشون میشه میرن تو قبرستون آخرشم ناكار میان بیرون هچی هم ازشون میپسی میگن یادم نمیاد چی شده...حالا چجوری هم میان بیرون عمودی كه نمیان....افقی تو بغل یونگ سنگ خان بعدشم اون دختره سوجین میاد و الفاتحه و صلوات....یونگ سنگ خان دل و قلوه میدن....

مریم با تداعی اون خاطرات تو قبرستون تمام بدنش لرزید و بلند شد و نگینو هل داد و گفت:پاشو.....پاشو...برو لباساتو بپوش كه دیره...پاشییییییییییییییییییین....

نگین:صبر كم مریم 2 تا گره تو مغزم مونده اونارو حل كنم...1.سوفیا....

سوفیا:جانم؟

نگین:كنسرو رو تركوندی؟

سوفیا:با اجازتون....

نگین:فاطمه.....ساعت چند قرار داریم؟

فاطمه:11....

نگین:خوب حل شدن ما كه رفتیم....

                                      **********************************

 

نگین:هیون جونگ شی....

هیون:بعله....

نگین:مدت این قرار داد تو این كاغذ نوشته نشده...

هیون:ا..اون...آها...تا اخر فعالیت گروه باید با هم باشیم...

نگین:خوب برای اطمینان بیشتر میخوام فعلا سال رو نوشته شده باشه...

سونگ:خانم شما به اون نیازی ندارین تا آخر گوه باید با هم باشین...

نگین:و اون موقع چقدر دیگه میتونه باشه؟؟

سونگ نیش خندی زد و دندونای سفید و مرتبشو به نمایش گذاشت و گفت:به زودی...

پاهاشو از روی میز برداشت و نزدیك به نگین شد و گفت:ببخشید....شما با تاجری به نام فطرت توكره آشنا نیستین؟؟

.

.

.

.

.

موچ موچ موچی

نظر یادتون نررررررررررررررره

سوال یادتون نره هااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

 

 



نمایش نظرات 1 تا 30