تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Is destiny a truth?ep16

 

نویسنده:fati khanoomgol

سیلاااااااااااام به همه دوستای گلم..خوفییییییییییین؟؟

بفرمایین اینم ادامه داستان....فقط ببخشید که کمه...سولماز و اونی پردیس میدونن که چقدر خستم...اینم به زور نوشتم که یه وقت بدقول نشم...

ببخشید میخواستم عکس شخصیت ها رو بذارم ولی حال ندارم...خیلی دوستون دارم....بووووووووووووس


پردیس گوشه اتاقش کز  کرده بود و داشت به رویاش فکر میکرد...یعنی چی میشد؟؟میتونستن فرار کنن؟؟همین طوری که بی حال و کسل نشسته بود یک لحظه چیزی مانند برق  از ذهنش گذشت...سریع از جاش بلند شد ولباسهاش رو پوشید و خداحافظی مختصری کرد و از خونه بیرون رفت...خیابون ها رو سریع رد میکرد تا اینکه به مغازه عتیقه فروشی رسید... با عجله داخل شد...سر فروشنده کمی شلوغ بود به همین خاطر مجبوربود کمی صبر کنه...وقتی سرش خلوت شد متوجه پردیس شد..با لبخند به سمتش اومد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت:

-بالاخره تونستین رمزش رو پیدا کنین؟؟

-بله!!!

مرد که معلوم بود کلی تعجب کرده و ظاهرا هم باوش نمیشد گفت:

-واقعا؟؟؟چطوری؟؟

-توضیح دادنش سخته..حالا میشه لطفا نامه رو بهم بدین؟؟

-اول باید جمله رمز رو بگین...

-تلخ ترین لذت و شیرین ترین اندوه عشق است...

-خیله خوب الان میارم خدمتتون...

پردیس از شدت استرس و هیجان نمیتونست یکجا بایسته...تا برگشتن مرد فروشنده انگار یک قرن گذشت..وقتی کاغذا رو به دست پردیس داد پردیس معطل نکرد و خیلی زود بازشون کرد...

از چیزی یکه میدید تعجب میکرد...هیچ چیز!!!هیچ چیز جز سفیدی روی کاغذ وجود نداشت...کاغذ دست نخورده ای که حتی یک نقطه هم توش پیدا نمیشد...از شوک چند دقیقه ای تو همون حالت موند ...صدای مرد فروشنده اونو به خودش آورد..

-من از اولشم میدونستم هیچ چیزی این تو وجود نداره....

-از کجا؟؟

-راستش...من قبل از شما این نامه رو باز کرده بودم...ولی خالیه خالی بود...برایخودم هم جای تعجب داشت ولی چون میخواستم به وصیت دوستم عمل کنم قولم رو زیر پام نذاشتم...

پردیس بی هیچ حرفی از مغازه خارج شد.....

خیلی بی حال و کلافه به سمت خونه حرکت کرد...مستقیم به اتاقش رفت و وسایلش رو گوشه ای از اتاقش پرت کرد...روی تختش دراز کشید و بدون اینکه به مجسمه نگاه کنه شروع کرد به حرف زدن!!

-من خیلی احمقم...هر چیزی رو باور میکنم!!رمز؟؟کدوم رمز؟؟؟خاک تو سر من کنن...اینهمه خودم رو اسیر این مجسمه کردم...دیگه داشت باورم میشد که حتما یه چیزی توش وجود داره...هیچی؟؟؟یعنی اینهمه مدت سر کار بودم؟؟؟وای خدا...اصلا باورم نمیشه که انقدر احمق بودم!!(اونی میانههههههههه ببخشیـــــــــــــد)

باید کمی واقعا بین میشدم...عشق..اونم تو رویا؟؟؟اصلا کی همچین مزخرفی رو باور میکنه که من باور کردم!!!!

از جاش بلند شد و با عصبانیت به سمت مجسمه رفت برش داشت و میخواست محکم بکوبتش زمین که چیزی توجهش رو جلب کرد...

***

(این تیکه همزمان با زمانیه که زهرا و دریا رفتن کوه نوردی)

فاطی و شمیم تنها بودن....سکوت سنگینی توی فضا حاکم بود..لقمه های صبحانه به زور وارد معده هاشون میشد...بعد از خوردن صبحانه هر دو همونطور پشت میز نشسته بودن...تا اینکه شمیم اون سکوت تلخ رو شکست...

-دیشب چی شده بود؟؟

جواب فاطی سکوت بود و سکوت...

-با توأم فاطی...چی شده بود؟؟؟

-بعدا راجع بهش حرف میزنیم!

-همین الان!!

-حوصله ندارم...

-گفتم همین الان!!

-تو که دوست نداری راجع به کار من چیزی بشنوی پس چرا انقدر اصرار میکنی؟؟

-هنوزم نمیخوام اتفاقاتی که واست میوفته طی کارت رو بدونم!!!اما الان دارم میگم دیشب چرا کتک خوردی؟؟

-دوباره اومده بود سراغم!

-کی؟

-همون خانمه که اسمش طلاست!

-مگه دفعه پیش بهش نگفتی نمیخوای واسش کار کنی؟؟

-چرا....اما گوشش بدهکار نیست...

-حالا چرا به این روز انداختنت؟؟

-اون معتقده که من مشتری هاشو میدزدم...به خاطر حرص و طمع خودش میخواد همه چیز منو ازم بگیره...

-فاطی باید بیشتر مواظب خودت باشی...میدونی که اون خیلی خطرناکه...

-میگی چیکار کنم شمیم؟؟برم براش کار کنم تا هم زجر این کارو بکشم هم هیچی برام نمونه؟

-فاطی...محض رضای خدا بیا و این  کار و ولش کن!!

-شمیم...بس کن!من تو این زندگی دیگه چیزی ندارم که بخوام از دست بدم....حتی چیزی هم نیست که دلم بخواد به دستش بیارم!!!برای انتقام زندگی میکنم...وقتی انتقامم رو گرفتم دیگه همه چیز تموم میشه!

-به چه قیمتی؟؟تباه کردن زندگی خودت؟؟

فاطی پوزخندی زد و گفت:

-تباه کردن زندگیم؟؟کدوم زندگی شمیم؟؟از چی حرف میزنی؟؟چیزی که من دارم زندگیه؟؟آورگیم تباه میشه؟؟بی خانوادگیم تباه میشه؟؟چیم با این کار تباه میشه؟؟من تباه شدم!!!نابود شدم...دیگه راه برگشتی نیست....

-با این کارت زندگی زهرا تباه میشه..

-من نمیذارم که تباه شه...

-چطوری؟؟اگه یه روزی فهمید که خواهرش هرجاییه فکر میکنی  خیلی خوشحال میشه؟؟

-بس کن شمیم!!فعلا که نفهمیده...نمیذارمم که بفهمه...

-تو داری بیشتر از اینکه به خودت ظلم کنی به اون میکنی!!!!

-بس کن شمیییییییم!!!!از حرفای تکرای خسته شدم....تو منو درک کن...تو که میدونی شنیدن این حرفا چقدر آزارم میده پس آزارم نده...فکر کردی من از اینکه هر شب بغل یه مرد باشم لذت میبرم؟؟؟تو نمیدونی من چقدر از اینک یه مرد بدنم رو لمس کنه بدم میاد؟؟؟اما چاره ای ندارم...این راهیه که جامعه و سرنوشت پیش پام گذاشتن..

-میتونستی قبولش نکنی!!!

این بار دیگه فاطی از کوره در رفت و داد زد:

-چطوری؟؟؟؟؟؟چرا تمومش نمیکنی؟؟؟وقتی همه چیز زندگی منو میدونی واسه چی انقدر آزارم میدی؟؟؟نمیخوام نگران من باشی....تو خودت نگران خودت هستی؟؟تو به حرف من گوش میکنی؟؟مال تو که راحت تره...چرا ولش نمیکنی؟؟؟

-من چطوری ولش کنم؟؟میدونی چقدر سخته؟؟

-واسه من راحته؟؟چرا فکر میکنی هر چیزه سختی هست فقط واسه تو وجود داره؟؟توی این 3سال جای من بودی ببینی چقدر عذاب کشیدم؟؟

-تو جای من بودی؟؟؟من تو رو درک میکنم اما نمیتونم ببینم جلوی چشمام داری له میشی فاطی...من دارم میبینم که هر روز خورد میشی اما صدات درنمیاد...

فاطی شمیم رو بغل کرد و گفت:

-بیا فعلا راجع بهش حرف نزنیم...

-اوهوم...

***

برگشت و دوباره به اون چشمها خیره شد...

جونگ مین:آره..خیلی حرفا هست که آدم از بازگو کردنشون واهمه داره...مثل عشق....

تا چند دقیقه ای باز هم سکوت بود...سکوتی که پر بود از حرفهای ناکفته ای که منتظر جرقه ای بودن تا شعله ور بشن...

-عشق یعنی توی دریا غرق شدن...و من غرق شدم...اما نه تو دریا...توی عمق چشمهایی که هر از گاهی از پشت قاب پنجره تا عمق قلبم نفوذ میکنن....

این رو گفت و از جاش بلند شد که بره...چند قدم برداشت که صدای نیلوفر وادارش کرد بایسته..

-من میخوام تو این دریا شنا کنم...تو دریای چشمایی که چند وقته دارن قلبمو سوراخ سوراخ میکنن....

نیلوفر هم از جاش بلند شد...اما روش به سمت دریا بود...یک لحظه حس کرد تن سردش به طرز عجیبی داره گرم میشه...ضربان قلبش تند میزد و رفته رفته وجود یخ زدش داشت از شدت حرارت ذوب میشد...دستهایی دور شونه هاش رو گرفت واونو به سمت عقب برگردوند...همون دستها شروع کردن به نوازش موهای بلندش که توی اون باد سرد پاییزی پریشون شده بودن...

قلبهای آشفتشون حالا کمی آروم شده بودن و شروع کردن به عشق بازی...فارغ از تمام غم های دنیا...اون دو نگاه عاشق لحظه ای رو به وجود آوردن که فراموش نشدنی ترین لحظه زندگی هردوشون بود...

***

کیانا از پشت پنجره شاهد منظره ای بود که چند قدم اون طرف تر در حال اتفاق بود...

لبخندی عمیق بر لبهایش نشسته بود...میتونست حس آن دونفر رو درک کند..اما نمیدوست چرا قلبش انقدر فشرده میشه....شاید میترسید....داشت به حرفهای نیلوفر ایمان می آورد...هیچ تضمینی برای عشق وجود نداره اما حالا..خود نیلوفر هم درگیر عشق شده بود...حالا که سختی های عشق رو میدید مفهمید که حق با نیلوفر بوده....عشق همیشه سخت بوده و خواهد بود...اما چرا؟؟برگشت و به چهره دلنشین کسی که قرار بود دو هفته دیگه نامزدش بشه نگاه کرد...چقدر قیافش توی خواب دوست داشتنی بود...ناخودآگاه به سمتش حرکت کرد...کنار تخت نشست و صورتش رو وازش کرد...باز هم اشکهاش شروع به ریزش کردن...این اواخر دیگه قدرتی برای مهار اشکهاش نداشت...توی دلش گفت:

-چرا همیشه وقتی میخوام شیرینی چیزی روبچشم تلخی دوباره ظاهر میشه؟؟

دستهای هیون رو گرفت و گفت:

-چرا این دستها وقتی تو دستهای منن انقدر سرد و یخ زدن اما حالا که تو خوابن انقدر گرم و پرحرارت؟؟دارم تاوان چی رو پس میدم؟؟تاوان اینکه به قلبم اجازه دادم عاشق بشه؟؟مگه عشق گناهه؟؟؟

خم شد و آروم بوسه ای از لبهای هیون چید...اما انگار هنوز راضی نشده بود...بوسه ای دیگر و دیگر...اشکهاش نوازشگر صورت هیون بودن...دلش میخواست کاری کنه که هیون برای همیشه مال اون بشه اما قدرتش رو نداشت...کنار هیون درازکشید و دوباره لبهاش رو بوسید...

هیون بیدار بود اما دلش نمی اومد دوباره کیانا رو اذیت کنه.....اما وقتی دست کیانا به سمت تی شرتش رفت و خواست که اون رو بالا بزنه دستش رو گرفت و گفت:

-الان وقتش نیست....سعی کن کمی بخوابی....

کیانا بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت...هیون هر کاری کرد نتونست دنبالش بره...با دست به پیشونیش زد و گفت:

-مرده شور هر چی عشق ببرن...

*** 



نمایش نظرات 1 تا 30