تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

can't u be my lover park jung min ? [ season 2 ] part 15

 

نویسنده:oskol JOoN

سلام به همه ی نفس های خودم
حالتون خوبه ؟؟؟؟
امیدوارم كه خوب باشین
دلم براتون خیلی تنگ شده بود
ببخشید خیلی طول كشید اما بخدا به نت دسترسی نداشتم
الان هم دزدكی اومدم پست بذارم و برم
گفتم نباشم تا فراموشم كنی
تا فراموشت كنم
نمی دانستم پاداش نبودنم فراموشی نیست
هم آغوشی با خاطراتیست كه مرا ذره ذره آب می كنند !
اینو همین الان نوشتم
این پارت و دوست دارم ، خیالم یكم راحت شد
امیدوارم شما هم همین حس رو داشته باشین
love you all
نظر یادتون نره ها - راستی من عاشق این عكسم بیشتر همه ی عكس های جونگ مین دوستش دارم ....


سرم درد می كرد و قلبم از دیدن اشك جونگ مین می سوخت ، به خاطر من داشت گریه می كرد ، به خاطر من داشت عذاب می كشید ، چقدر دردناك كه عشقم به خاطر من و نه هیچ كس دیگه داشت درد می كشید ! هی جین ساكت شد ، انگار گفتن حقیقت آرومش كرده بود . به طرفم اومد و با كمك مهناز و اون تونستم روی پاهام بایستم . می خواستم برم طرفش و اشكهاش رو پاك كنم ولی مثل تمام روزهای گذشته در برابرش ناتوان بودم . جالب بود كه برای اولین بار توی زندگیم همه ی حالات یه نفر اینطوری منو منقلب و بی اراده می كرد ، خشمش ، اشكش و حتی لبخندش ازم فرصت فكر كردن رو می گرفت چه برسه به عمل كردن . از كنارش رد شدم و اون بی حركت ایستاده بود ، حس می كردم خشك شده ، درست مثل چند لحظه قبل حتی پلك هم نمی زد .

برگشتیم خونه . تمام بدنم یخ زده بود ، مهناز برام جوراب پشمی آورد و كمكم كرد توی تخت دراز بكشم ، چشمهای مهربونش غمگین به نظر می رسیدن . یكم خوابیدم ولی نه به خواست و اراده ی خودم ، اثر مسكنی كه مهناز بهم تزریق كرده بود باعث شد ناخواسته بیهوش بشم . فكر می كردم همون شب بیاد سراغم اما نیومد !

نگران بودم اما نمی دونم برای فهمیدن حقیقت بود یا نیومدنش ؟! شاید فكر می كردم اگه بفهمه ، اگه بدونه ، اگه درك كنه كه چقدر عاشقشم و با چه دردی تركش كردم راحت تر بی وفائیم رو فراموش كنه و برگرده پیشم . مهناز ساكت بود ، حرفی نمی زد و برعكس همیشه سوالی نمی پرسید ، یه جورایی ترس و تردید و حتی بیشتر از این دوتا ، انتظار رو از نگاه آرامش بخشش می خوندم . 4 روز طول كشید تا بالاخره زنگ خونه به صدا در اومد . توی تخت خوابیده بودم ، پهلوم از اونقدر به یك طرف خوابیدن درد گرفته بود اما نمی تونستم تكون بخورم و جا به جا بشم . صدای زنگ باعث شد بی اختیار چشمهام رو باز كنم و امیدوار باشم كه بالاخره اومده سراغم . چند لحظه طول كشید تا مهناز در اتاق رو باز كرد و با شوقی كه از صدای لرزونش پیدا بود گفت : اومد .

قلبم دوباره تند می زد و تمام بدنم بعد از مدتها داغ شده بود ، دستم رو تكیه گاه بدنم كردم تا بلند شم اما به تنهایی نمی تونستم . مهناز به طرفم اومد و كمكم كرد بشینم . با دستمال صورتم رو تمیز كرد و همون طور كه لبخند بی رنگ اما آرامش بخشی رو لبهاش نقش بسته بود گفت : آروم باش .

از اتاق بیرون رفت و از اشاره ی دستش به در فهمیدم جونگ مین رو برای وارد شدن به اتاق دعوت كرده . سرم رو به پشتی تخت تكیه دادم و به در خیره شدم . چقدر ترسناك شده بود ، انگار هر كسی بود جز پارك جونگ مین ! لباسهای مشكی با موهای نامرتب و بدتر از همه صورت رنگ پریده و بیمارش قلب هركسی رو به درد می آورد چه برسه به من كه حاضر بودم بمیرم اما ناراحتی و غمش رو نبینم . چشمهاش قرمز بودن و خسته ! به طرفم اومد و كنار تخت ایستاد . قلبم درد می كرد اما می خواستم وانمود كنم حالم خوبه ، شاید می ترسیدم قبل از بخشیده شدن حالم بد بشه و اون هیچ وقت برنگرده و من تنها بمیرم ! شاید می خواستم حتی برای یكبار هم كه شده قوی باشم و بهش فرصت حرف زدن بدم .

نمی دونم چند دقیقه طول كشید تا بالاخره سكوت رو شكست و با صدایی گرفته ، گفت : تو ... تو ...

بی اختیار بهش نگاه كردم و منتظر شدم تا ادامه بده اما انگار حتی از به زبون آوردن حرفی كه می خواست بزنه وحشت داشت چون دوباره سكوت كرد ، نمی دونم چرا حس می كردم كسی كه كنارم ایستاده یه پسر بچه اس كه در حد مرگ ترسیده ، اونقدر كه حتی قدرت گفتن از ترسش رو هم نداره . اشكم رو قبل از اینكه رو گونه ی تبدارم لیز بخوره پاك كردم و بی اختیار گفتم : خوبی ؟!

بهم نگاه كرد ، باورم نمی شد اما خودش بود ، این نگاه همون نگاهی بود كه وقتی قبل از رفتن به ایران كنار صاحبش دراز كشیده بودم قلبم رو آب می كرد ، همون نگاه مهربون ، مغرور و پر از حرفهای نگفته ! از روی تخت بلند شدم ، نمی تونستم بایستم ولی حس خوبی كه از نگاهش به رگهام جاری شده بود منو وادار به محكم بودن می كرد و بعد از مدتها بهم احساس زنده بودن می داد ! رو به روش ایستادم و بهش نگاه كردم ، می خواستم اون حرف بزنه و من فقط گوش بدم ، می خواستم سرزنش بشم و بیشتر از هر چیزی می خواستم منو ببخشه !

چقدر دلتنگ عطر تنش و بوی خوش نفسهای گرمش بودم ! كودكانه به نظر می رسید اما اولین چیزی كه دلم رو قلقلك داد همین دلتنگی بود ! بهم نگاه كرد و با چشمهایی پر از اشك گفت : می بخشمت اما یه شرط داره ...

سكوت كردم و اون ادامه داد : بگو دروغه ؟ بگو مریض نیستی ؟ می بخشمت فقط بگو با هی جین تقشه كشیدین تا اینطوری قلب منو نرم كنین ؟

گریه ام گرفت و جونگ مین همون طور كه بازوهام رو توی دستهای قدرتمندش فشار می داد با داد التماس می كرد و می گفت : دنیا تو رو خدا بگو مریض نیستی ؟ بگو همه چی فقط یه شوخی بود ؟ لعنتی بگو تا ببخشمت .... من می بخشمت فقط بگو كه قرار نیست بمیری ....

لبه ی لباسم رو توی مشتم فشار دادم و زیر لب زمزمه كرد : كاش می شد ....

مثل دیوونه ها با وحشت بهم نگاه كرد و همون طور كه گریه می كرد روی زمین كنارم زانو زد ، شاید پاهای اونم مثل پاهای من برای ایستادن خسته و ناتوان بودن ! صداش در نمی اومد و من از لرزش شونه هاش می فهمیدم داره گریه می كنه ، كنارش روی زمین زانو زدم و بغلش كردم . نمی دونم تو آغوشم چه حسی داشت كه گریه ی بی صداش به هق هقی در آور تبدیل شد ! اونقدر محكم دستهای مهربونش رو دور كمرم حلقه كرده بود كه به سختی نفس می كشیدم اما لبهام حتی برای آروم كردنش تكون نمی خوردن چه برسه گلایه از فشاری كه جسمم تحمل می كرد و روحم به آرامش می رسید . ترسیده بود اما بدنش هنوز هم گرم بود و دستهاش هنوزم قدرتمند ! حضورش ، آغوشش و حتی نفسهاش آرومم می كرد ولی طاقت دیدن اون همه درد كه خودم بهش داده بودم به نظر غیر قابل تحمل می رسید . نمی دونم چرا یهو ساكت شد و من سنگینی جسمش رو روی شونه هام حس كردم ، به سختی صورتش رو بالا اوردم و اسمش رو صدا زدم ، صورتش خیسه خیس بود ! چند باز صداش كردم اما جواب نداد ، می خواستم آروم باشم اما ترسی از درون اونقدر سریع زیر پوستم خزید كه بی اختیار با جیغ و گریه صداش كردم ولی باز هم جوابی نداد . مهناز از صدای جیغم وارد اتاق شد و جونگ مین رو كه توی بغلم تكون نمی خورد ازم جدا كرد . همین كه ازش جدا شدم بی اراده خودم رو به سمت دیوار كشیدم و بهش تكیه دادم ، هیچی حس نمی كردم ، حتی درد !

خیلی طول نكشید ، مهناز دكتر خبر كرد و معلوم شد جونگ مین بخاطر بی خوابی و غذا نخوردن بیهوش شده ! روی تخت من خوابوندش و دكتر بهش سرم زد . كنارش روی تخت دراز كشیدم و به یاد خاطرات نه چندان دور بهش نگاه كردم ، هنوز هم فقط با نگاه كردن به صورت خوش فرمش قلبم تند تر می زد ، انگار حالا كه با این آرامش و در سكوت اتاق كنارم روی تخت دراز كشیده بود ، همه چیز و همه كس و بیشتر از همه اون خاطرات تلخ به فراموشی سپرده شده بودن و حالا دوباره من بودم و كسی كه برام آخر دنیا بود ! خسته بودم ، دلم می خواست برای چند دقیقه هم كه شده چشهام رو روی هم بذارم و بعد از مدتها با آرامش بخوابم ولی ترس از اینكه بیدار بشم و اون كنارم نباشه باعث می شد پلكهام سرسختانه میل جسم خسته ام رو برای خوابیدن نادیده بگیرن و من راهی جز تسلیم در برابرشون نداشته باشم .

دستم رو بالا آوردم و برای دومین بار مژه های بلندش رو لمس كردم ، چه لذتی بالاتر از اینكه خوشبختی كنارت روی تخت دراز كشیده باشه و تو بی ترس و وحشت بتونی اونقدر بهش نگاه كنی كه یادت بره چقدر برای زنده موندن فرصتت كمه ؟! بی اختیار لبخند زدم ، حس خوبی بود ! كم كم داشت فراموشم می شد واقعا احساس خوشبختی كردن رو ....

بالاخره بیدار شد ، بهم نگاه كرد ، چشمهاش هم قرمز بودن و هم خسته . دستش رو بالا آورد و صورتم رو لمس كرد ، شاید می خواست مطمئن بشه من واقعیتم نه خواب . به صورت رنگ پریده اش نگاه كردم و گفتم : بهتری ؟!

جونگ مین : دلم برات تنگ شده بود ....

انتظار نداشتم همچین حرفی بزنه ، حداقل توی اون شرایط منتظرش نبودم ، بی اراده لبهام روی هم تكون خوردن و خیلی آروم گفتم : منم همین طور .

چشمهاش دوباره قرمز شدن و شاید هم آماده ی باریدن ! دستش رو از روی گونه ام برداشت و با خشمی كه برام غریبه نبود گفت :‌ تو ... تو منو دوست داری ؟!

لبهام رو روی هم فشار دادم و با دردی كه نمی دونم یهو از كجا توی رگهام جاری شد گفتم : خودت نمی دونی ؟!!!!

صداش می لرزید و این منو دیوونه می كرد : نه نمی دونم ، تو اصلا هیچ وقت منو دوست داشتی ؟

بغضم رو فرو دادم و همون طور كه صدام رو صاف می كردم ، گفتم : آره ، دوست دارم .

اشكی رو كه از گوشه ی چشمش داشت می اومد پایین پاك كرد و گفت : اگه دوستم داری پس چطور می تونی اینقدر آزارم بدی ؟ چطور می تونی باهام كاری بكنی كه اینقدر احساس بدبختی بكنم ؟

می خواستم آرومش كنم اما اون بهم فرصتش رو نداد و دوباره با خشم و بغض گفت : اگه دوستم داری بگو چطوری می تونی بهم بگی كه داری میمیری ؟

بهش نزدیك شدم و سرم رو روی دستش گذاشتم ، چشمهاش رو روی هم فشار داد و من حس كردم دوست نداره بیشتر از این اشكی از لای پلكهاش بیاد پایین . دستم رو روی گونه اش گذاشتم و گفتم : متاسفم .

چشمهاش رو باز كرد و گفت : برای چی ؟

لبهام رو به لبهاش نزدیك كردم و بوسیدمش ، انگار زمان توقف كرده بود و من به اندازه ی هزار سال وقت داشتم كه عاشقش باشم و در حقش عاشقی كنم ! ازش فاصله گرفتم و همون طور كه می خواستم تو بغلش بخوابم با صدایی كه نمی دونم شنید یا نه گفتم :‌ دوست دارم پارك جونگ مین و متاسفم كه دوستم داری ....



نمایش نظرات 1 تا 30