تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

protector part13

 

نویسنده:sujin

سلنگ بچه های گل بابا ...خوفید عزیزانم؟...آه خدا من که اصلا" داغون بیدم آخه این چه مدرسه ایه...امروز همزاد یونگی رو اخراج کردن...اهه اهه اهه اهه بجه ها دعا کنید اخراج سه روزه باشه آخه به خدا خیلی نا عادلانه اخراجش کردن....به خدا شیده اینقده دختر خوفیههههههههههه که نگو ....هاااای خدا به خاطر یه بادکنک که بوی بد پخش میکنه ببینید چه علم شنگه ای به پا کردن تو رو خدا
خف احوالات خوف بید؟ شی خبلا؟ ما هم بدک نیستیم میگذره زندگی...راستی بچه های یه خبربدم...میخوام اون دی وی دی هایی که از مالزی عموم برام آورده رو بذارم توی سایت برای دان البته تیکه تیکه مثلا" اجراها رو تکی میخوام بذارم و مصاحبه  ومسخره بازیاشونو که کلا" با هم بخندیم بریم روی هوا
اما...........اینجا یه امای بزرگ وجود داره
من نمیدونم با چه برنامه ای میشه کلیپ ها رو از توی دی وی دی اورجینالش قیچی کرد..اصلا" نمیدونم چه جوری باید کلیپ ها رو از توی دی وی دی قیچی کنم با دوربین امتحان کردم ولی کیفیتش خوب در نمیومد ...چون ضبطی بود...بچه ها اگر کسی میدونه و طرز کارشو بلده لطفا" بهم بگه چون من باید دانش کنم و قیچیشون کنم بعد که وایرلسم وصل شد براتون بذارم توی سایت دابل ...پس بهم بگیدااااااااااااا
قرفونتون برم من
اون یکی داستانو هم غروب میذارم
ولی تو رو خدا نظر بدید تا اونجایی که من میدونم این داستان خیلی طرفدار داره پس چرا اینقدر نظرات کم شده؟"
خف دیگه کاری باری ندارید؟ نظرم بدید دلم خوش باشه ها
این قسمت تازه زیادم هست هه هه هه توی وورد حداقل 9 صفحه تاپپیدم برید حالشو ببرید
بووووووووووووووس
راستی عینکی هم شدم هه هه هه عین پروفسورا شدم قرفون خودم برم
در ضمن لینک عکس کاربری هم که یه عزیزی میخواست گذاشتم اینم لینکش فدات شم
                                                     
  LINK

سوجین: قیافت خیلی قابل تحمل تر شد
کیو جونگ با خونسردی لبخندی زد و اومد نشست روی مبل
کیو: ممنون
سوجین تعجب کرد  وبا عصبانیت گفت: هی تو ...ببینم مگه غرور نداری؟ چرا اجازه میدی اینطوری باهات حرف بزنم؟
کیو با لبخند و خیلی با آرامش گفت: خب چون میدونم خودت داری از قصد اینجوری حرف میزنی چیزی بهت نمیگم...برای این که میدونی حرف خوبی نمیزنی.....اما اگر نمیدونستی مطمن باش بهت میگفتم با من اینطوری حرف نزن و طرز رفتارتو باهام درست کن
سوجین: تو واقعا" خیلی موزمار و عجیبی...تو یه پسری من به عنوان دختر عموت دوست دارم یه ذره از اون غرورپسرونه ات نشون بدی....شاید یه موقعی بهت احتیاج پیدا کردم....باید بتونی بهم کمک کنی
کیو: هر موقع احتیاج پیدا کردی.....بهم بگو...مطمن باش پشیمونت نمیکنم
سوجین: فعلا" که کلا" پشیمونم...من میرم توی تراس اگر خواستی بیا....هوا خیلی خوبه داره بارون میاد ...نه به دیروز که آفتاب داشت کلمو جزقاله میکرد نه به امروز که اینقدر شدید بارون میاد
بعد هم بلند شد رفت توی تراس
کیو طی این مدت تنها کاری که میکرد لبخند زدن و فکر کردن بود....انگار واقعا" با کسی که نشون میده متفاوته...خیلی موزیانه در عین حال با آرامش رفتار میکرد ....اما خب دختری مثل سوجین قطعا" پسری مستقل و باهوشی مثل یونگ سنگ رو بیشتر ترجیح میداد
کیو نفس عمیقی کشید و با لبخند موزیانه ای به سمت تراس حرکت کرد
خیلی آروم وارد تراس شد و چون سوجین میدونست کیو برنگشت و نگاهش نکرد و فقط به آسمون خیره شد
کیو اومد کنارش و به میله های توی تراس تکیه داد
سوجین همونطور که داشت به آسمون نگاه میکرد گفت: وقتی منو دزدیدن ....از ترس داشتم سکته میکردم ....اول فکر کردم به خاطر طلب های بابام که هنوز پرداخت نشده دزدیدنم اما بعد از اینکه خود رییسشون همه چیزو گفت تازه متوجه شدم چه قدر بدشانس و بدبختم
کیو: اینطوری نگو....شاید برای خیلی ها پیش بیاد
سوجین: نه من واقعا" بدبخت و بدشانسم....ازدواج  مامانم توی نوجوونی با بابام به خاطر فقرش...به دنیا اومدن من توی سن کم مادرم....مردن پدرم....طلبهای بابام....دزدیده شدنم .و کلی اتفاق ریز و درشت که ارزش گفتن ندارن...حتی توی عشق هم شانس ندارم...
کیو: مگه تا حالا عاشق شدی؟
سوجین: این سوالو ازم نپرس...چون جوابشو خودمم نمیدونم...ولی مطمنم توی عشق هم شانس نمیارم...خیلی وقتا میشد که توی مدرسه دوستام فکر میکردن مامانم خواهر بزرگمه....منم روم نمیشد بگم مادرمه و با همون ذهنیت غلطشون باهاشون دوست میبودم ....وقتی بزرگتر شدم دیدن مادرم توی اداره ها و شرکت های مختلف برای گرفتن کار خیلی برام سخت بود...زندگی گذشته اش رو با اون موقع اش وقتی مقایسه  میکردم ...با همون سن کمم کلم دود میکرد ....آخه چه طوری میشه که آدم از عرش بیاد روی فرش؟
کیو آهی کشید و با همون صدای آرامشبخشش گفت: زندگی زن عمو رو خوب یادمه...خانواده ی ما و خانواده ی شما توی یه خونه زندگی میکردن ....میخوای یه چیزی رو بدونی تا از این ناراحتی در بیای؟
سوجین: چی رو؟
کیو: مادرت الآن روی عرش ایستاده نه روی فرش
سوجین: ولی من اینطوری فکر نمیکنم
کیو: وقتی پدرت زنده بود...و با اون زندگی میکرد ....اون موقع بود که میتونستی بگی روی فرش ایستاده ....الآن با داشتن دختری به عاقلی و باهوشی تو مطمن باش بهترین و خوشبخت ترین زن دنیاست ....و همینطور تو ...با داشتن مادری به جوونی و خوشگلی اون خوشبخت ترین دختر دنیایی...اتفاقا" خیلی باحاله که مادرت فقط 14 سال باهات فاصله سنی داشته باشه ...مطمن باش همه بهت حسودی میکنن که مامانی با این اختلاف سنی کم داری که بیشتر از مادرای دیگه میتونه درکت بکنه
سوجین: من که اینطور فکر نمیکنم
کیو: شما یه نسل و چهار سال بیشتر با هم تفاوت نسل ندارید....میدونی این چه قدر خوبه؟ ...من که آرزوم بود....مامان من الآن باهام 3 نسل تفاوت داره...وقتی منو به دنیا آورد 30 سالش بود
سوجین: سی سال؟؟؟؟
کیو: هوووم...حالا فکر میکنی کدومش بهتره؟
سوجین: مصلما" اولیه
بعد هم لبخندی بامزه ای زد
سوجین: مادرم مهم ترین چیز توی زندگیمه....اون تمام زندگی منه....حتی اگر لازم باشه برای خوشبختیش خودمو بکشم اینکارو میکنم ...هر چی که  لایقشه رو میخوام بهش بدم
کیو: مطمنی اینکارو میکنی؟
سوجین: مطمن ...از مطمنم یه چیزی اونور تر
کیو: حتی اگر عشق زندگیت باشه؟
سوجین توی چشمای کیو ذل زد ...لبخندش محو شد و همونطور مات بهش فقط خیره شد ....قیافه ی یونگ سنگ اومد جلوی چشماش....اون جعبه ی حلقه ای که توی کشوی پاتختی اش بود ....ذهنش درگیر این مسله شد
کیو: دیدی نمیتونی؟
سوجین از فکر  وخیال اومد بیرون و با گیجی گفت: نه...این چه حرفیه که میزنی...امکان نداره همچین اتفاقی بیوفته
کیو: اگر اتفاق افتاد حاضری ازش بگذری؟
سوجین آب گلوشو قورت داد و اون روز رو توی ذهنش تجسم کرد ...سرش به طرز شدیدی درد گرفت و اشک توی چشماش جمع شد ...کمی فکرکرد اما نمیتونست چیزی بگه
کیو: میدونستم که نمیتونی بگی آره...عشق زندگی با مادر خیلی فرق داره...شاید بتونی حرفشو بزنی اما برای عمل کردن بهش به مشکل برمیخوری
سوجین : تو داری با من بازی میکنی؟
کیو: من باهات بازی نمیکنم ....فقط یه سوال بود که از ذهنم عبور کرد ....میدونی چندساله میخوام این سوال رو از یه دختر بپرسم....اما تا حالا با هیچ دختری دوست نبودم که بتونم این سوال رو ازش بپرسم
سوجین: سوال خیلی سختی بود....اولین امتحانیه که نتونستم پاسش کنم
بعد مثل کیو تکیه داد به میله ها و گفت: واقعا" یعنی ممکنه همچین اتفاقی بیوفته؟ نه دعا میکنم که همچین اتفاقی نیوفته
کیو حرفی نزد و فقط ساکت موند
سوجین: چیه به چی فکر میکنی؟
کیو: داشتم به این فکر میکردم که چه قدر اون پسر خوش به حالشه
سوجین: چرا؟
کیو: چون یکی رو داره که اینطوری عاشقشه...
سوجین حرفی نزد...چند دقیقه ای توی سکوت گذرونده شد تا این که سوجین به حرف اومد و با هیجان گفت: میخوای بیای دانشگاه ما؟
کیو: دانشگاه شما؟...برای دانشجویی؟
سوجین: نه برای لاس زدن با دخترا.....خب برای دانشجویی دیگه خنگ خدا
کیو: خب نمیدونم....فکر کنم باید امتحان ورودی بدم درسته؟
سوجین: ببینم خودت چه رشته ای رو توی چونجو میخوندی؟
کیو: حسابداری
سوجین: چه جالب...خب میتونی اینجا ادامه اش بدی....کاری نداره که
کیو: من لیسانسمو گرفتم
سوجین: جدددددی؟
کیو: اوهوووم....22 سالگی لیسانسمو گرفتم ...یعنی همین چند روز پیش
سوجین: بابا ایول ....خب بیا فوق لیسانستو اونجا بگیر
کیو: باید روش فکر کنم ......شاید بخوام بیام یه رشته دیگه.......تو چه رشته ای میخونی؟
سوجین: من معماری میخونم
کیو: سال چندمی؟
سوجین: سال دوم ....18 سالگی وارد دانشگاه شدم
کیو: تو هم بچه درس خونی هااااا
سوجین: به هرحال فکراتو بکن...به نظرم خوب نیست توی خونه بیکار نشستی...حداقل بیا اونجا یکی دوترم اونجا درس بخون....فوق لیسانستم نگرفتی مهم نیست.....از بیکاری بهتره
کیو: باشه ....گفتم که روش فکر میکنم
سوجین با لبخند دستشو دراز کرد سمت کیو
کیو متعجب بود و فقط سوجینو نگاه میکرد
سوجین: دوستیم؟
کیو لبخندی زد و یاد حرف مادر سوجین افتاد
دستشو آورد جلو  وبا سوجین دست داد
کیو: دوستیم
سوجین: نظرت چیه برای شب شام درست کنیم؟
کیو: شاممم؟
سوجین: آره .....یالا دنبالم بیا
آشپزخونه
سوجین در یخچال رو باز کرد و سرشو کرد توی یخچال
کیو: چی میخوای اون تو؟
سوجین: میخوام ببینم چی داریم.....خب تخم مرغ که داریم.....هویج هم که هست....قارچم که داریم....برنج هم توی کابینت داریم ....کرفس هم یه دونه داریم.....آواکادو هم که داریم.......غذای امشب حله
بعد همه رو از توی یخچال درآورد
سوجین دستشو زد به کمرش  وگفت: کیو جونگ سه تا لیوان برنج از توی کابینت بردار و بشورشون....
کیو: باشه
کیو خم شد تا از توی کابینت کیسه ی برنج رو برداره که سوجین از پشت یه دونه زد به باثنش و با حالت دستوری گفت: هی تو.....فرض تر باش ....نکنه میخوای ساعت 12 شب شام رو آماده کنیم
کیو: چرا میزنی؟
سوجین: حرف نباشه....اگر فرض نباشی با ملاقه میکوبم توی سرت.....کارتو درست انجام بده .....فهمیدی
کیو: آره
سوجین: اره نه چشم
کیو: خیلو خب چشم خانم لی
هر دوتاشون مشغول یه کاری شدن
سوجین که جو آشپزی گرفته بودتش یه دمکنی قرمز رنگ که برای برنج بود رو گذاشته بود روی سرش ....یه دونه هم سر کیو جونگ کرده بود
خودشم  مثلا" خیلی فرض در حال هویج خورد کردن بود....اما هر دفعه که خورد میکرد  چاقو روی تخته میومد و هویج ها رو خورد نمیکرد
کیو جونگ هم که سرشو کرده بود توی سینی تا برنج ها رو پاک کنه و بعد بشورتشون
سوجین: میگم شماره چشمت نره روی 5 اینقدر رفتی توی این دونه های بدبخت برنج
کیو: دارم دقت میکنم آشغال نداشته باشه
سوجین: یه برنج حتی سیاه هم توش ببینم .....کلتو میکنم  جناب کیم ....
کیو: میخوای بی بیم باب درست کنی؟
سوجین: هووم
کیو: سوپ قارچ هم درست کن...کنارش مزه میده
سوجین: من سرآشپزم به من دستور نده  فرمانبر
بعد کمی مکث کرد و از حالت مغروری ظاهریش در اومد و گفت: حالا بگو ببینم چه جوری درستش میکنن
کیو لبخندی زد و گفت: بذار اینو که درست کردیم میریم سراغ سوپ قارچ من برات درست میکنم
سوجین: خوبه....بعد دوباره مغرور شد و با چاقو اشاره به کیو کرد و گفت: کارتو بکن
کیو دوباره لبخند زد و به کارش ادامه داد
سوجین: حالا که فکر میکنم میبینم دلم کیک نارگیلی هم میخواد
کیو: الآن ؟؟؟؟؟؟
سوجین: آره مگه چیه؟ ....تازه وسایلشم توی خونه داریم.....پس پیش غذا سوپ قارچ...غذای اصلی بی بیم باب...دسر هم کیک نارگیلی با چای مخصوص
کیو با خنده: مثل این که دوران اثارت خیلی بهت بد گذشته
سوجین: منو مسخره میکنی؟
بعد هم با خنده اومد و پرید توی کولشو شروع کرد وبه کشیدن موهاش
کیو: بسه غلط کردم
سوجین ازپشتش اومد پایین و گفت: دفعه ی آخرت باشه ها وگرنه  از یه راه دیگه وارد عمل میشم
بعد هم دوباره شروع کرد به انجام دادن کار خودش
کیو: اولین بارمه که با یه نفر هم سان و سال خودم اینقدر خوشحالم
سوجین: پس پیش خدا یه دعای ویژه برای من بکن ....
کیو: باشه اینکارو میکنم
یک ساعتی توی آشپزخونه سپری شد و کارای بی بیم باب رو انجام داده بودن و میخواستن کیک درست کنن
سوجین آرد رو در آورد و پودر نارگیل و هرچیزی که برای کیک لازم بود رو درآورد بیرون
کیو: بده من این خمیرو نرمش کنم ....تو برو یه کار دیگه انجام بده
سوجین: نه خیر خودم میخوام اینکارو بکنم
کیو: نه بده من...دستت درد میگیره
سوجین : گفتم خودم انجامش میدم
بعد هم ظرف خمیر رو از جلوی کیو برداشت و گذاشت توی بغلش
کیو هم لج کرد و خواست که  ظرف رو ازش بگیره
در حال کشیدن ظرف بودن و سوجین هم همش کولی بازی درمیاورد و جیغ های بنفش میکشید که تا طبقه بالا یعنی خونه استاد یونگ سنگ هم میرفت
یونگ سنگ در حال کتاب خوندن بود که  صدای جیغ های سوجین رو شنید ....با عجله لباسش رو پوشید و بدون این که منتظر آسانسور بشه از پله ها رفت پایین و با عجله چندین بار پشت سر هم زنگ در خونه رو زد
کیو و سوجین تمام سر و لباساشون از آرد و خمیر پر شده بود  .....موهای سوجین به هم ریخته بود و نصفش به بالا سیخ شده بود و لبش و گونه هاش آردی شده بودن
کیو هم که کل موهاش سفید شده بود
سوجین با همون قیافه رفت در رو باز کرد و تا یونگ سنگ رو جلوی در دید خشکش زد
سوجین: ی...ی..یون..یونگ سنگ شی
یونگی: سوجین؟ چرا اینطوری؟
سوجین از شک در اومد بیرون  وبا لبخند گفت: بفرمایید تو ...مامانم بیرونه ...فقط من و کیو جونگ هستیم ...بفرمایید تو خواهش میکنم
بعد هم از جلوی در رفت اون ور تا یونگ سنگ بیاد تو
یونگ سنگ نگاهی به آشپزخونه انداخت و کیو با همون همزن و ظرف خمیر توی دست یه احترام مختصر به یونگ سنگ کرد و گفت: سلام آقای ها ....
سوجین: چی شد که اومدید اینجا؟
یونگی: دیدم از خونتون صدای جیغ میاد گفتم شاید اتفاقی براتون افتاده باشه
سوجین لپاش گل انداخت و با شوق گفغت: واقعا"؟
یونگی: اره...ببینم چرا سر و ضعت اینطوریه؟
سوجین: هه هه با کیو داشتیم کیک درست میکردیم اما خب مثل این که  وقتی دونفر باشیم کارمون خوب پیش نمیره
یونگی: موهات سیخ شده و بهش خمیر چسبیده ...فکر کنم باید بری زیر دوش آب داغ
سوجین: آره حتما" باید برم...چیزی میخورید براتون بیارم؟
یونگی خنده ای کرد وگفت: نه اول برو صورتتو بشور...حالا هم که مشکلی ندارید بهتره من برم
یونگ سنگ تا اومد بره سوجین از پشت دستشو گرفت و این باعث توجه کیو جونگ شد .....کیو بعد از این که کمی فکر کرد پوزخندی زد و ومنتظر عکس العمل یونگ سنگ شد
یونگ سنگ برگشت و برای چند ثانیه توی چشمای سوجین نگاه کرد و بعد گفت: مشکلی پیش اومده خانم لی؟
سوجین خودشو جمع کرد و با لبخند ظاهری گفت: م...م...میشه پیشمون بمونید؟
کیو میدونست سوجین این حرفو میزنه دوباره لبخند مرموزانه ای زد ....تقریبا" قضیه رو متوجه شده بود ....سوجین عاشق یونگ سنگ شده بود و اینو کامل میشد از طرز رفتارش وقتی یونگ سنگ رو میبینه تشخیص داد
یونگی: اما...اما من کار دارم
سوجین: من و کیو جونگ تنهاییم پیشمون بمونید ...خوش میگذره...مگه نه کیو جونگ؟
کیو دست به سینه ایستاده بود توی آشپزخونه و داشت به اون دوتا نگاه میکرد که با سر علامت مثبت داد
یونگ سنگ نگاهی به دست سوجین که توی دستاش بود کرد و بعد سوجین متوجه کارش شد و سریع دست یونگ سنگ رو ول کرد
قلب هردوشون در حال تپیدن بود...یونگ سنگ هول شده بود با دستپاچگی گفت: اما من باید برم...تو هم اگر حالت خوبه بهتره از فردا بیای دانشگاه...عقب میمونی از درس...بعد هم بدون خداحافظی رفت بیرون
سوجین هنوز همونطور مات ایستاده بود  وبه در بسته نگاه میکرد که کیو اومد جلو و گفت: استادتم هست؟
سوجین از فکر و خیال بیرون در اومد و با گیجی گفت: آره...آره استادمونه....من میرم دست وصورتمو بشورم...تو هم هرکاری دلت میخواد توی آشپزخونه بکن ....من دارم میرم حموم
بعد هم با همون گیجی رفت توی اتاقش
کیو با خودش گفت: پس قضیه اینه....عشق سوجین استادشه...مثل یه رمان غم انگیز عشقی میمونه ....امیدوارم مشکلی براشون پیش نیاد
یونگی رفت توی آپارتمانش و روی کاناپه ولو شد
عینکشو از روی چشماش در آورد و نفس عمیقی کشید .......این امکان نداشت بهتر بود این فکر و خیال های بیخود رو از سرش بیرون میکرد ...نفس عمیقی کشید و برای آروم شدن اعصابش رفت تا کمی چای بخوره