تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

cry on my shoulder part 6

 

نویسنده:byul

سلیوووووووومممممممم دوستای خوشمل خودممممم بیاین بغل
من اومدممممممممم...دلم واستون تنگ شده بود....چه خبر؟....مدرسه خوش میگذره؟
وای واسماره من که خیلی باحاله با دوست صمیمیم انقدر معلو اذیت میکنیم...خیلی خوش میگذره ههههه
اول از همه یه تشکر حسابی واسه کامنتا...واقعا ممنونم چون خیلیییییییی انرژی میگیرم
ببخشید یه سری نظراتو جواب ندادم...الان همشونو کامل جواب دادم...
خوب زیاد حرف نمیزنم بفرمایین ادامههههههههههه
پ.ن.1 نگین* جان اجی تروخدا ببخشید این گوشیه ما رفته تعطیلاتبرم نمیگرده....بیشتر اسات میرسه
پ.ن.2 روژین جان  ببخشید اونروز جواب اس ام استو ندادم خودت که وضع مارو میدونی...
و صورتشو نزدیک و نزدیک تر اورد...
_هیییییییی کیم کیو جونگ میخوای بمیری؟برو عقب...میری یا ...
_چرا؟مگه همه ی این کارا واسه جلب توجه نبود...
چشمامو بستم....گرمای نفساشو روی صورتم میتونستم حس کنم...تمام انرژیمو جمع کردم و محکم زدم تو پاش...
در حالی که از درد به خودش میپیچید افتاد رو زمین...با صدای بلند گفتم:
_هیییییییی دیوونه شدی؟
_تو...چطور جرات میکنی منو بزنی
_احمق به خاطر خودت میگم سیگار نکش...تو هنوز خیلی راه برای زندگی داری......اصلا به من چه انقدر سیگار بکش تا بمیری...و به سمت در رفتم...که صداشو از پشت شنیدم
_هه...حتی اگر بمیرم واسه کی مهمه؟شما ها همتون همین جوری هستید...وانمود میکنید براتون مهمه اما به وقتش عقب میکشین...
با حیرت برگشتم و بهش نگاه کردم...از جاش بلند شده بود و با نگاهی پر از بغض بهم نگاه میکرد...یه لحظه احساس ضعف کردم...بهم نگاهی کرد و پوز خندی زد و بهم نزدیک شد....
_چیه؟دلت برام سوخت؟هه اینم یه ویژگی مشترک دیگه
و خواست از کنارم رد شه که دستشو گرفتم و گفتم:هی کیم کیو جونگ...اشتباه کردی...دلم یه ذره هم برات نسوخت...فقط از دیدن یه عشق غمگین تو چشمات تعجب کردم...
و لبخند ملیحی زدم...و از کنارش رد شدم و از اتاق بیرون رفتم...
وارد اتاق تمرین شدم...
_خسته نباشیننننننن...و اب معدنیارو گذاشتم رو میز...هیونگ اومد برداشت و گفت:ممنون
هیون_دیر کردی...مثل اینکه زیادی بهت خوش گذشته
_هی هیون جونگ تو چرت و پرت نگی میمیری؟
نیششو وا کرد و گفت:نپرسیم جوابشو میدونی...
یونگ_پس کیو کوش؟
_فعلا اعلی حضرت در حال بیرون اومدن از اون باغ به این باغ میباشن
با گفتن این حرف توجهم به جونگی جلب شد که یه گوشه نشسته بود و داشت به شیشه ی ابش نگاه میکرد...یه ذره از ابو ریخت توی دستشو بعد پاشید تو صورتش...بعدش برگشت به سمت من و بهم خیره شد...خواستم نگاهمو ازش بردارم اما نمیتونستم...انگار تو چشماش اهنربا داشت...بی اختیار لبخندی زدم...همون جوری که بهم خیره شده بود بدون اینکه پلک بزنه یه قطره اشک از چشماش پایین اومد...سرمو برگردوندم ، نمیخواستم غرورشو بشکنم...
تو فکر بودم که با وارد شدن کیو جونگ رشته ی افکارم پاره شد...
هیون_هی کیو جونگ صبحت بخیر تمرین تموم شد...
_من نیازی نداشتم این قسمتو خوب بلدم...بریم صبحانه بخوریم...
من_نه وایسین...من کار دارم...
کیو با بی تفاوتی نسشت رو یکی از صندلی ها و بهم خیره شد بقیه هم نشستند...
_دیروز رئیس مسئولیت کارا رو تا یه ماه به من سپرد...اما اینجا عملا حرف من هیچ اثری نداره...پس باید یه سری قانون داشته باشیم...من یه سری قوانینو نوشتم...الان بهشون نگاه کنین...اگر مخالفتی دارین  بهم بگین...
و 5 تا برگرو از کیفم در اوردم و به همشون یکی یدونه دادم...
کیو_اونوقت اگر به اینا عمل نکنیم؟
_همون طور که رئیس گفت از حقوقتون کم میشه
هیونگ یه نگاهی کرد و گفت:من موافقم
هیون_واییییییییی دوباره این خرخون شروع کرد
_هیون جونگ شی...مخالفتی دارین؟
هیون نگاهی بهم کرد و گفت:اره زنگ تفریح نداره...
و با کیو زدن زیر خنده...دلم میخواست با مشت اون لبختند احمقانرو از رو صورتشون بردارم...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:از ساعت 8 شب تا 8 صبح فردا هر کاری بخواین میتونین بکنین...ولی فقط تو این محدوده زمانی...
هیون_تو این زمان فقط یه کاری میتونیم بکنیم...که اونم نیاز به کمک تو داریم
هیونگ با داد به هیون گفت:هی هیون جونگ بسهههههههههه
جونگی از جاش بلند شد و از اتاق تمرین رفت بیرون...بقیه هم نوبتی پشت سرش رفت...اخرین نفر هیونگ بود...
_هیونگ جون شی؟؟؟؟
_هوم؟
_نظرت درباره ی برنامه ریزیم چیه؟
لبخندی زد و گفت:پس واسه همین سوپ کیمچی واسم درست کردی...که پاچه خواری کنی؟
_هیونگ جون شیییییییی
_شوخی کردم...کارت خوب بود
و هردو خنده کنان از اتاق تمرین به سمت اشپزخونه راه افتادیم...هر پنج تای پسرا دور میز نشسته بودن...کاسه های برنجو اوردم و گفتم:نوش جون...
و خودمم نشستم...همه مشغول خوردن شدن...به جز جونگی که کنار من نشسته بود و داشت با کاسه ی برنجش
بازی میکرد...یه قاشق از خورش برداشتم و ریختم روی برنجش و گفتم:چرا نمیخوری؟خوشمزست...
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد...سرمو انداختم پایینو و شروع به خوردن کردم و زیر چشمی اونو زیرنطر داشتم
قاشقشو به ارومی برداشت و شروع به خوردن کرد...سرمو بلند کردم و گفتم:خوشمزه است نه؟
نگام کرد و دوباره به خوردنش ادامه داد...بعد از تموم شدن غذا من و یونگی ظرفارو شستیم...و هرکی رفت دنبال کار خودش...منم چون تا ساعت 8 کاری نداشتم مشغول گشتن تو خونه شدم...خونه ی پسرا یه خونه ی دوبلکش بود...که طبقه ی اول شامل اتاق کیو و یونگی و اشپزخونه میشد...این اتاقا در حاشیه بود و همشون به یه حال گرد راه داشت که در ورودی و خروجی از اونجا به حیاط باز میشد...طبقه ی دومم کتابخونه و اتاق هیون و هیونگ جونگی بود که همشون پشت سره هم بودن...بین اتاق هیون و هیونگم یه تراس بزرگ قرار داشت...
یا دیدن تراس واردش شدم...یه فضای خیلی بزرگ که میشد از اونجا  حیاط پشتی رو دید...گوشه ی تراس یه پیانو ی سفید بود...رفتم نشستم پشتشو یکی از قطعه هایی که بلد بودمو باهاش زدم...صدای پیانو توی فضا میپیچید...وسط اهنگ بود که حس کردم یه نفر کنارم نشسته...برگشتم و دیدم هیونه...زدنو قطع کردم..
_ادامه بده...نمیدونستم پیانو هم بلدی
_همچین میگی انگار همه چی رو درباره ی من به جز این یکی میدونستی
_هه هه راست میگی
_میتونم یه چیزی بپرسم؟
_اهوم
_چرا پارک جونگمین هیچوقت حرف نمیزنه؟
_با دخترا حرف نمیزنه...
_واقعا؟
_اهوم
_چه عجیب
_فکر نکنم عجیب باشه...اگه منم جای اون بودم به هیچ دختری اعتماد نکیردم
_چرا؟مگه دختری بهش خیانت کرده؟
_به نظر میاد ادمی هستم که رازه دوست صمیمیمو فاش میکنم؟
_اهان باشه
_واسه چی میخوای بدونی؟
_نمیدونم...دلم میخواد بهش کمک کنم
_چی؟
_پارک جونگمین و دابل اس...حس میکنم خدا خواسته که بیام اینجا...تا بهتون کمک کنم
هیون کمی مکس کرد و گفت:البته به جزمن...چون مشکلی ندارم که بخوای کمک کنی
_نه اشتباه میکنی اتفاقا به نظر من...تو اولین نفری هستی که باید کمکت کنم...
_چرا؟
_چون تو میخوای با خنده و بی تفاوتی غمتو پنهان کنی...
.
.
.
تمومیددددددددد
خمارییییییییییییییی