تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

wish upon a star.part18

 

نویسنده:rozhin

سیلام به دوستای گل خودم....
جاتون خالی اینجا داره یه بارونی میاد چه بارونی..خیلی هوا خوبه من عاشق هوای بارونیم بعد بشینی اهنگ گوش بدی که دیگه خیلی عالی میشه

کلاسمون این هفته شد شلوغترین کلاس مدرسه!!همه بچه ها منفی انظباتی گرفتن...اخه برای انتخابات شورا کلاسمون خیلی مسخره بازی در اورد جوری که ازمون یه بار دیگه رای گرفتن غیر از اونم دیروز دبیرمون نیومده بود..مدرسه رو روی سرمون گزاشتیم...اینقدر داد زدن بچه ها انگار که میخوان برن مسابقه ی خوانندگی شرکت کنن پرده ی گوشم داشت پاره میشد
برای نظرای پست قبل هم ممنون امیدوارم از این یکی هم خوشتون بیاد
واااااااااااااااااااااااای شمارش معکوس تا تولد یونگی شروع شده..هوووررررررااااا

لپاشم داره برمیگرده.......بازم هوووووورررررررررررااااااااااااا
خوب دیگه برید ادامه به  اگه بد بود بزرگی خودتون ببخشید قول میدم جران کنم



Wish upon a star

Than all your dreams will com true


گوشی رو به طرف یونگ سنگ پرت کرد یونگ سنگ گوشی رو جواب داد و گفت سلام جسی و گوشی رو گذاشت رو بلندگو یه نفر جیغ کشید و گفت
-سلام اوپا چه طوری هیون کجاست؟؟
-رفته بیرون
-باشه اوپا برگشت بگو بهش که زنگ زدم فردا ما هم میاییم ژاپن خانم ایسو دعوتمون کرده
-باشه تا فرد
و گوشی رو قطع کرد
جونگ مین گفت رسما بد بخت شدیم !!
من گفتم مگه چی شده؟؟
هیونگ گفت فردا اخر زندگی مائه
کیو گفت این دختری که حرف زد اسمش جسیه با چهارتا از دوستاش یکی از گروهای طراحی ما هستن !!
گفتم طراح لباس؟؟؟
-اره لباس
رومینا میشاستشون؟؟
-نمیدونم
-حالا شماها چرا اینقدر ناراحتید؟؟
جونگ مین گفت ما؟؟
-اره
-هیچی راستی تو چرا ژاکتتو در نمیاری؟؟
-نه ممنون من خیلی سرماییم
هیونگ گفت همیشه رومینا اینقدر باهات خوبه؟؟
-اره رومینا بهترین خواهر دنیاست خیلی دختر باحالیه
کیو گفت حتما خیلی براش سخت بوده که با مرگ دوستش کنار بیاد
-اره تا دوسه ماه داغون بود اصلا نمیشد باهاش حرف زد ولی بعد عوض شد
یونگ سنگ گفت خوب چرا بعد اون دیگه دوست پیدا نکرد؟؟
-رومینا همین طور که خودتون متوجه شدید خیلی با دخترای هم سن خودش فرق می کرد خیلی تیز هوش بود برای همین اکثرا درس نمی خوند همیشه دوستداشت کارهای هیجانی انجام بده اون سه تا دوستش تا وقتی که پیشش بودن تو همه ی کارهاش همراهیش می کردن ولی وقتی اونا رفتن رومینا نتونست دیگه هیچ کس رو پیدا کنه که اینقدر تو هیجاناتش بهش کمک کنه همراهش باشه و هیچکدوم از هم سناش نمی توستن اونو درک کنن برای همین نتونست دوست صمیمی پیدا کنه وگرنه دو سه تایی دوست داره
هیونگ پرسید تا از هیچ پسر خوشش اومده تا حالا دوست پسر داشته؟؟
-میدونی رومینا زیاد اهل این حرفا نبود به دلیل این که تو خانوادمون تنها دختر بود خوب پسرا رو می شناخت و اونقدر نسبت به این مسایل بی تفاوت بود که هیچ وقت به طور جدی درباره شون فکر نکرد
کیو گفت چه دختر عاقلی
هیون گفت  کی رومینا؟؟
هیونگ گفت شروع شد دوباره اسم رومینا اومد و هیون شروع کرد
من به شدت خوابم میومد اونقدر که بین جر و بحث پسرا پلکام سنگین شد و خوابم برد
ساعت چهار صبح از خواب پریدم هر کاری کردم خوابم نبرد فکر کردم برم یه قدمی بزنم اول یه نگاهی به پسرا انداختم همشون درحال تماشا کردن تلویزیون خوابشون برده بود ولی یونگ سنگ نبود به طرف در رفتم خواستم در رو باز کنم که دیدم بازه... زیپ ژاکتمو بستم و به طرف حیاط رفتم هوا گرگ ومیش بود
نسیم خنکی به لپام خورد و باعث شد که احساس خوبی بهم دست بده یه دفعه یه صدایی اومدبالای سرم رو نگاه کردم دونفر روی پشت بوم بودن و داشتن حرف میزدن با شنیدن صدای اول میخکوب شدم رومینا بود ولی نفر دوم کی بود ؟؟/
رومینا درحالی که صداش می لرزید به کره ای گفت
بعد از دست دادن مهسا خیلی خودمو مقصر میدونستم فکر می کردم تقصیر من بوده ولی یه شب اومد به خوابم و گفت که گریه نکنم گفت اگه واقعا می خوام دوست خوبی براش باشم فراموشش کنم تو خوابم دورو بر مهسا کلی پروانه گرفته بود من سعی کردم به قولم عمل کنم ولی هیچ وقت نتوسنتم مهسا رو فراموش کنم
از این لحظه به بعد رومینا زد زیر گریه چون صدای گریه هاش میومد صدای نفر دوم اومد منم شکل علامت سوال بودم یونگ سنگ اون بالا چی کار می کرد؟؟عجب این پسره اب زیر کاهه...
یونگ سنگ گفت ناراحت نباش تقصیر تو که نبوده تازه میدونی الان چندساله که از اون اتفاق می گذره؟؟
-دقیقا هفت سال
بعد یه نفس عمیق کشید و گفت ممنون یونگ سنگ الان احساس بهتری دارم
یونگ سنگ گفت قابلی نداشت همیشه گریه کردن بهترین راه حل برای تخلیه ی روحیه
-اره
بعد همه جا ساکت شد دوستداشتم میتونستم خودمو نامرئی کنم و برم بالا..... اه پس این دوتا چی کار می کردن؟
رومینا گفت دیگه بهتره بریم نیم ساعتی میشه اینجاییم
من پریدم تو سوئیت و از لای در نگاه کردم که اول یونگ سنگ از پشت بوم اومد پایین البته بهتره بگم پرید پایین
بعد پاهای رومینا مشخص شد و اروم اروم درحالی که خودشو به لبه ی پشت بوم چسونده بود از لبه اویزون شد وقتی که دستشو ول کرد ارتفاع چندانی با زمین نداشت وقتی به زمین رسد تعادلشو از دست داد و از پشت افتاد بغل یونگ سنگ  یونگ سنگ گفت حالت خوبه؟؟
رومینا در حالی که موهاشو مینداخت پشت گوشش گفت اره ببخشید
یوگ سنگ گفت حالا بهتر می خوابیم
رومینا گفت خوب شد امروز اتفاقی همو دیدیم خواب خوبی داشته باشی
و از یونگ سنگ خداحافظی کرد منم به طرف مبل پریدم و شتر دیدی ندیدی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
صبح با تکونهای هیونگ از خواب پریدم که می گفت بلند شو بریم صبحونه بخوریم زودباش دیگه
من درحالی که چشمامو می مالیدم بلند شدم و به بقیه نگاه کردم همه داشتن حاضر میشدن
من بلند شدم و بعد از یه ربع درحالی که هنوز گیج میزدم همراه پسرا از سوئیت رفتیم بیرون و همزمان با ما رومینا و سام همم از سوئیت اومدن بیرون ساعت ده وسی دقیقه  و چهل و پنج ثانیه بود
سام تو راه خودشو به من رسوند و گفت شب خوش گذشت؟؟
-اره جات خالی
-واقعا؟؟
-اون قدرها هم که فکر می کردم بد نبود البته من که خیلی زود خوابیدم
بعد مستقیمو نگاه کردم و چشمم به رومینا افتاد و یاد ماجرای صبح افتادم همش به خودم می قوبولوندم که خواب بوده اما لبخندهای رومینا موقع دیدن یونگ سنگ می گفت نه بابا خیلی هم بیدار بودی !!
نکنه....
یه نفر زد پس گردنم من که می دونستم کیه خیلی اروم گفتم
-سام یه بار دیگه بزنی مردی!!!
سام گفت اخه تنها راه حل در اوردن تو از کماست
-یه جیغی غرشی سرفه ای عطسه ای شیحه ای جیک جیکی چیزی
-مگه من اسبم که شیحه کنم؟؟
-نه ولی با این لگدهایی که تو میزنی هیچم بعید نیست
وای نمیدونستم جریان صبح رو به سام می گقتم یا نه
خوب اگه به سام می گفتم یه داستان عاشقانه ی دیگه برامون تعریف می کرد ولی بالاخره میدونست ولی هرچی فکر کردم دلیلی پیدا نمی کردم که به سام بگم بقیه روز تا ساعت شیش اتفاق خاصی نیوفتاد
 -----------------------
ساعت شیش بود و همه توی حیاط ولو بودیم رومینا یه کتاب دیگه رو شروع کرده بود که اونم مال جین استین بود اسمش اما بود
من و سام هم در سکوت داشتیم پایین پله ها با ماسه ها ور می رفتیم و تنها صدایی که میومد صدای موجهای خروشان دریا بود البته دو دقیقه بعد صدای یه موجود اومد که داد زد نه بهتره بگم دادزدن
اوپااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من گفتم ماشالله نفس
خوب دقیقا اگه بخواین اون لحظه رو توصیف کنم اینو می گم پنج تا موجود بی شاخ ودم که هی جیغ می کشیدن
خانم ایسو سرپرست طراحها با خدمتکاربد بخت هتل که اندازه ی یه کوه چمدون حمل می کرد اومد و جلوی چشم ما یه دفعه ای ظاهر شدن خانم ایسو کنار یکی دخترا از وایساد و گفت خوب بفرمایید اینم سوئیت وبه سوئیت ما اشاره کرد و بعد به رومینا نکاه کرد و گفت رومینا اشکالی نداره؟؟
رومینا با لبخند جواب داد نه خانم ایسو مشکلی نیست
خانم ایسو با یه لبخند جوابشو داد و گفت ممنون
خدمتکار با دخترا و چمدون دخترا رفت تو و رومینا هم همراهشون رفت خانم ایسو هم از پسرا خداحافظی کرد و رفت و ما موندیم و پسرا کیو جونگ گفت خوب فکرکنم از امشب به بعد رامان باید بیاد پیش ما
جانم؟؟؟؟امکان نداره
سام گفت اره باید رامان باید بری چون هشت نفر تو یه  سوئیت جامون نمیشه تازه تو پسری می خوای پیش هفتا دختر بخوابی؟؟؟
سوال خوبی بود باید چی کار می کردم  رومینا خنده کنان همراه یکی از دخترا اومد بیرون و بعد از چندثانیه بقیه ی دخترا هم اومدن رومینا خنده کنان نگاهی به من انداخت و گفت اوه راستی این برادرم رامانه و اینم دوستش ساموئلا ما صداش می کنیم سام
یکی از دخترا دستشو به طرف من دراز کرد و گفت من جسی هستم
من باهاش دست دادم و گفتم منم رامانم
دختره بقیه ی اعضای گروه رو معرفی کرد همه شون اسمای خارجی داشتن نمیدونم چرا
خوب پنجتا دختر با اسمهای جسی و و اما و ربکا و لوسی و هانا و تا اونجا که من دستگیرم شد جسی و ربکا خواهر بودن و ربکا کوچیکتر بود



......................