تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Day Instead Of Night _ Part 12

 

نویسنده:maede

سیلااام بچه ها....اول از هرچیزی بخاطر غیبت طولانیم عذر میخوام . دوهفته ی پیش وقتی خواستم داستان بذارم ، چون مادرم تو مدرسه شون از همکاراش شنیده بود که همه ی فیلی شکنای ایران پوکیده ، برای همینم اصلا نذاشت چند کیلومتری نت برم!!!!

و هفته ی پیش هم نتونستم بذارم چون هم یهو حال مادربزرگم بد شد و بردیمش ساری بستریش کردیم و هم امتحان فیزیک داشتم . بهرحال میانه که انقدر دیر شد . امیدوارم درکم کنین . الانم اصلا حالم خوب نیست . انگار سرم داره از درد منفجر میشه . از دست مادرم خیلی ناراحتم . بیخیال چینگوها برین ادامه که زیاد گذاشتم فقط خواهشا بهم فحش ندین . همه چی درست میشه.

میدوستمتون و بوسسسسسسسسسس . نظرررررررررر فراوان فراموش نشه!!!!!!!!!!

پ . ن : روژژژییییننننن!!!!! خواهری تو تحریمی؟؟؟؟؟ دلم برای صدات حسابی تنگ شده!! کجایی که خواهرت در شرف مردنه!!!!!

پ . ن : هستییییییییییییییییییییی!!! خیلی عصبانیما!! قرار نبود شماره رو برام اس کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس کجایی تو؟؟؟؟ کی برمیگردی؟؟؟؟؟؟ ماشینشو کنار رستوران پارک کرد . واقعا دلش برای غذاهای اینجا تنگ شده بود . با خوشحالی از ماشینش پیاده شد . با ذوق و شوق وارد رستوران شد . اونقدر به این رستوران اومده بود که دیگه همه ی پرسنل رستوران اونو میشناختن . با خوشحالی به همه جا نگاه  می کرد . با خودش گفت : وایی من عاشق اینجام . غذاهاشون واقعا معرکه است .
روی یکی از صندلی ها نشست . همون لحظه گارسون اومد و گفت : سلام خانوم کیم . خوش اومدین .
هی جین لبخندی و گفت : ممنون .
گارسون : خواهش میکنم . خب چی میل دارین ؟
هی جین لبخندی زد و گفت : لطفا همون همیشگی رو بیارین .
گارسون تعظیمی کرد و گفت : چشم . فقط باید یه چند لحظه ای صبر کنین .
هی جین : باشه مشکلی نیست . عجله ای ندارم .
گارسون دوباره تعظیم کرد و از میز هی جین دور شد . هی جین به همه ی مشتری هایی که به رستوران اومده بودن ، نگاه میکرد.....
وقتی گارسون از هی جین دور شد ، به آشپرخونه رفت و سفارش غذای هی جین رو به سرآشپز یعنی آقای چو داد . بعد از چند لحظه که غذا سرو شد ، چو رو به هیون گفت : هیون جونگ این غذارو ببر به میز شماره ی 113 .
هیون غذا رو از روی میز برداشت و گفت : چشم .
و با غذا از داخل اشپزخونه بیرون رفت . هیون روحشم خبر نداشت که این غذا رو قراره به کی بده . وقتی نزدیک میز هی جین شد ، خیلی مودبانه گفت : خانوم بفرمایین اینم غذاتون .
هی جین با شنیدن این صدا روشو برگردوند و درکمال تعجب دید که هیون گارسون این رستوران شده . هردوشون از تعجب حتی نمیتونستن پلک هم بزنن .
هی جین و هیون هردو همزمان باهم گفتن : تو!!!
هی جین درحالیکه از تعجب چشاش داشت از حدقه بیرون میزد ، گفت : تو...تو اینجا چیکار میکنی؟؟
هیون : من؟؟؟خب...من...یعنی چیزه....معلومه دیگه . اینجا کار میکنم . تو چرا اینجا اومدی؟؟
هی جین با تندی گفت : خب معلومه اینجا اومدم غذا بخورم. مگه به تو ربطی داره ؟؟؟ عشقم کشید اومدم اینجا.....مشکلی داری؟؟
هیون خیلی دلش میخواست جواب هی جینو بده ولی چون اینجا کارگر بود و کارش طوری بود که نمیتونست به مشتری حتی کوچیکترین بی احترامی هم بکنه ، سعی کرد خودشو مودب جلوه بده برای همینم گفت : شما درست میگین . به من ربطی نداره . ببخشید که کنجکاوی کردم . معذرت میخوام .
و درحالیکه داشت ظرف غذا رو روی میز هی جین میذاشت گفت : امیدوارم از غذا خوشتون بیاد .
هی جین هم همونطور با حرص داشت نگاهش میکرد . هیون نگاهی به چشمای هی جین انداخت . میدونست که اگه هی جین هرچقدرم باهاش بد رفتار کنه ، بازم حقشه چون اون قلبشو شکسته بود . توی دلش گفت : عزیزم منو ببخش . ای کاش میتونستم بهت بگم که چقدر دوست دارم . ای کاش!!
هی جین توی دلش گفت : پسره ی عوضی . اه..تازه داشتم فراموشش میکردم که.....نه...من دیگه اونو دوست ندارم . اره...من الان دیگه بهش هیچ احساسی ندارم . جونگمین خیلی پسره خوبیه . معلومه خیلی هم منو دوست داره و خیلی هم از این هیون نمک نشناس خوشتیپ تره . وقتی جونگمین رو دارم برای چی به این هیون الدنگ فکر کنم ؟؟ ایشششششش!!!
هی جین با حرص رو به هیون که همونطور بهش زل زده بود ، گفت : چیزی رو صورتمه که داری با چشات منو قورتم میدی؟؟
هیون خیلی سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت : نه خانوم . ببخشید . خب من دیگه میرم . اگه کاری داشتین صدام  کنین .
همین که خواست بره گوشیش شروع به زنگ زدن میکنه . موبایلشو از جیبش بیرون میاره . به صفحه ی گوشیش نگاه میکنه . جیسو بود . دلش نمیخواست جواب بده ولی اخلاق جیسو طوری بود که اگه به تلفنش جواب نمیداد ، اونقدر زنگ میزد که کلافه اش میکرد. برای همینم چاره ای جز این نداشت که به تلفنش جواب بده. با کلافگی گوشیشو برداشت : سلام جیسو.
جیسو :سلام اوپا شنیدم که خواهرت از جینجو اومده درسته؟؟
هیون : آره خانومی . اومده .
هی جین همونطور داشت با حرص غذاشو میخورد و محکم چنگال رو به بشقابش میکوبوند و به حرفای هیون و جیسو گوش میداد و توی دلش به هیون بدبخت هزارتا فحش میداد.
جیسو با خوشحالی گفت : خب پس اوپا اشکالی داره فرداشب خونمون دعوتش کنی؟؟
هیون با تعجب گفت : خونه ی شما؟
جیسو خندید و گفت : آره اوپا خونه ی ما . پدرم خیلی دلش میخواد با خونواده ات یه شب شام بخوره . اشکالی که نداره ؟
هیون : معلومه که اشکالی نداره عزیزم . ممنون جیسو تو واقعا مهربونی.
جیسو لبخندی زد و گفت : خواهش میکنم . من که کاری نکردم اوپا. پس به مادرتو خواهرت بگو که فردا شب بیان خونه ی ما . خب منم دیگه باید برم شام بخورم . خیلی دوست دارم. بای . مراقب خودت باش .
هیون : منم دوست دارم . باشه خانومی بهشون میگم . شامم نوش جونت . خداحافظ.
و گوشیشو قطع کرد . اصلا حواسش نبود که کنار میز هی جینه و تموم این مدت هی جین داشته حرفاشو میشنیده . یه دونه تو سری به خودش زد و درحالیکه به خودش غر میزد ، خیلی اروم گفت : وایی پسر تو چقدر دیوونه ای!! برای چی کنار میز هی جین گفتی دوست دارم؟؟وایییی!!!! ایششش!
و از میز هی جین دور شد . هی جین همونطور با حرص غذا رو خرد میکرد و بلند میگفت : پسره ی دیوونه ی بی شرم .... پیش من هی به دوست دختر زشتش میگه دوست دارم و عاشقتم و از این چیزا . مثلا میخوای حرص منو دربیاری نه؟؟ هه زهی خیال باطل!
و درحالیکه داشت از حسادت میترکید ، مشغول خوردن غذاش شد.....
*************************************************************************************************************
درحالیکه دستشو روی شکمش گذاشته بود ، با لبخند گفت : واییی کیوجونگ شی واقعا خوشمزه بود . من که دیگه دارم از سیری میمیرم . امشب باید یکم ورزش کنم تا وزنم بالا نره .
کیو خندید و گفت : خواهش میکنم . قابلی نداشت . درضمن نمیخواد امشب ورزش کنی .
سی هیون با تعجب گفت : منظورت چیه؟
هیونگ رو به کیو گفت : داداشی من بهش میگم .
و رو به سی هیون ادامه داد : چون ما هرشب بعد از شام میریم ماموریت!! اونجا به اندازه ی کافی ورزش میکنی و میجنگی که دیگه به ورزش احتیاجی نیست .
سی هیون با تعجب گفت : ماموریت؟؟چه ماموریتی؟؟
هیونگ : خب چون خوناشاما فقط شبا بیرون میان ، ما ماموریت داریم که اونا رو بکشیم . چون الان تابستونه و هوا گرمه ، مردم بیشتر شبا میان بیرون ، خوناشاما هم از این فرصت استفاده میکنن تا آدما رو شکار کنن.
سی هیون با خوشحالی گفت : وایی چه باحال . خب اگه راستشو بخواین ، دل منم لک زده بود برای یه مبارزه ی اکشن . اون دفعه هم من میتونستم حریف اون جوجه خوناشام بشم ولی چون نه شمشیر داشتم و نه شیشه ی خون ، برای همینم نتونستم از پسش بربیام . حالا یه سوال برای چی دیشب بقول شما ماموریت نرفتیم ؟؟
کیو : چون دیشب اولین روز کارت بود . خواستیم یکم استراحت کنی چون از امروز به بعد دیگه کارمون خیلی حساس و سخت میشه.
سی هیون خندید و گفت : اوه لالا...که اینطور . خب حالا بریم دیگه .
هیونگ خندید و گفت : باشه بابا ولی قبل از اون باید میزو تمیز کنیم و ظرفا رو بشوریم .
سی هیون با بی حوصلگی گفت : اه...من از کارای خونه متنفرم.
کیو خندید و به شوخی گفت : شما نمیخواد به خودتون زحمت بدین . ما خودمون ظرفا رو جمع میکنیم و میشوریم.
سی هیون از روی صندلش بلند شد و درحالیکه میخندید گفت : واییی چه مهربون . نه خیر . من بشینم اینجا و بذاریم قهرمانای مملکت ظرف بشورن؟؟ شما اصلا نمیخواد دست به سیاه و سفید بزنین . من همه ی کارا رو میکنم.
هیونگ : وایی خدا چرا انقدر تعارف به همدیگه میکنین؟؟ اصلا تقسیم میکنیم . منو سی هیون ظرفا رو میشوریم و کیو هم ظرفا رو خشک میکنه و میزو تمیز میکنه . خوبه؟؟
سی هیون و کیو با هم گفتن : حرف نداره.
هیونگ خندید و گفت : خب پس شروع میکنیم . سی هیون بیا بریم تو آشپزخونه.
سی هیون دستشو مثل نظامی ها کنار سرش گذاشت و با لبخند گفت : اطاعت میشه قهرمان.
کیو لبخندی زد و گفت: منم که اینجا برگ چغندر!!! بفرمایین بکارتون برسین.
هیونگ و سی هیون باهم توی آشپزخونه رفتن تا ظرفا رو بشورن و کیو هم مشغول تمیز کردن میز شد......
هیونگ : خب سی هیون بیا این دست کش ها رو بپوش.
سی هیون دستکش ها رو توی دستش گذاشت و گفت : واییی تاحالا با یه قهرمان ظرف نشسته بودم.
هیونگ خندید و درحالیکه شیر آب رو باز میکرد گفت : خب ما اینیم دیگه . ولی یادت باشه که دیگه از این فرصتهای طلائی کمتر پیش میاد ها!!
سی هیون درحالیکه داشت استکانها رو میشست ، گفت : اوه اوه چقدرم خودشو تحریل میگیره . ام..... میشه یه سوالی ازت بپرسم؟؟
هیونگ : اوهوم...بپرس.
سی هیون : چرا انقدر از خوناشاما بدت میاد؟؟ منظورم اینه که برای چی یه خوناشام کش شدی؟؟
هیونگ سکوت کرد و حرفی نزد. سی هیون با تعجب به هیونگ نگاه کرد و گفت : سوال بدی پرسیدم؟؟
هیونگ : نه...سوال بدی نپرسیدی ......خب...دلیل این که خوناشام کش شدم ، برای اینه که وقتی بچه بودم ، خوناشاما مادرمو کشتن.
سی هیون : واقعا متاسفم .
هیونگ لبخند تلخی زد و گفت : اره میدونم . بعد از فوت مادرم ،  پدرم مارو ول کرد و با یه زن دیگه ای ازدواج کرد.
وقتی هیونگ این حرفو زد ، انگار دوباره داغ دل سی هیون تازه شده باشه . لبخند تلخی زد و گفت : چقدر منو تو شبیه همیم.
هیونگ : منظورت چیه؟
سی هیون دوباره مشغول شستن ظرفا شد و گفت : هیچی چیزی نیست .
همون لحظه کیو وارد آشپرخونه شد و ظرفا رو توی ظرفشویی گذاشت و بدون هیچ حرفی رفت . سکوت خیلی سنگینی کل خونه رو فرا گرفته بود . سی هیون میخواست از هیونگ سوالی بپرسه که خیلی وقته ذهنشو مشغول کرده ولی نمیتونست و همینطورم هیونگ میخواست از سی هیون سوال بپرسه ولی وقتی میخواست حرف بزنه ، انگار تموم کلمات گم میشدن و توی گلوش گیر میکردن . برای همینم هیچکدومشون حرفی نمیزدن .
خیلی از این سکوت بدش میومد برای همینم خواست یکم مزه بپرونه . دستاشو توی کف کرد و وقتی که هیونگ داشت ظرفا رو میشست و غرق افکارش بود ، لبخندی میزنه و دست کفیشو به صورت هیونگ میزنه . هیونگ هم نگاهشو از روی ظرفا برمیداره و میخنده . اونم دستاشو تو کف فرو میکنه و به صورت سی هیون میزنه . سی هیون میخنده و فرار میکنه و هیونگم دنبالش  . اونقدر سروصدا میکردن و میخندیدن که کیو هم اومد ببینه که اینا دارین چیکار میکنن و برای چی انقدر سروصدا میکنن برای همینم اومد تو آشپزخونه که سی هیون سریع لپ کیو رو هم کفی میکنه و هیونگ و کیو میفتن دنبال سی هیون و هیونگم برای تلافی تموم صورت سی هیونو کف میکنه . خلاصه اون شب به هرسه تاشون خیلی خوش گذشته بود تا وقتی که باید میرفتن به ماموریتشون........
************************************************************************************************************
توی حالت مستی به طرف کارمندی که صورتحسابها رو دریافت میکرد ، رفت. درحالیکه میلنگید جلو رفت و با خماری گفت : ببخشید صورتحساب من چقدر میشه؟؟
کارمند نگاهی کرد و گفت : خب شما 2تا بطری ویسکی سفارش دادین که میشه 80$.
جونگی نیشخندی زد و کیف پولشو از داخل جیبش بیرون اورد . اما وقتی داخل کیفشو دید ، خیلی تعجب کرد . با حالت مستی رو به کارمند گفت : ا...پولام کو؟؟ تو نگرفتیش؟؟؟
کارمند با عصبانیت گفت : نه آقا...من نگرفتم .... نکنه اصلا پول نداری و داری منو سرکار میذاری؟؟
جونگمین رو به سی جون گفت : نه...من پول دارم .هایری..هی می...هایمی..حالا هرچی که هستی ، لااقل تو بهش بگو که من پول دارم . این که حرف منو باور نمیکنه.
هایمی لبخند شیطانی زد و از روی مبل بلند شد . کنار جونگمین رفت و گفت : من از کجا بدونم که تو پول داری؟؟؟ من که از همون اولشم مطمئن بودم که تو مثل خیلی های دیگه مفت خوری و بدون اینکه حتی یه وون پول هم داشته باشی ، میای به اینجور کلاب ها و واسه خودت خوش میگذرونی.
مرد کارمند وقتی این حرفو شنید ، به اون دوتا مرد قوی هیکل اشاره کرد که بیان جونگی رو بیرون کنن . اون دوتا هم اومدن و دستای جونگمین رو گرفتن و اونو بلند کردن تا جونگیه بیچاره رو از کلاب بیرون کنن . جونگی هم هرچی تقلا میکرد که از دستای نیرومندشون بیرون بیاد و هرچی بهشون میگفت که ولش کنن ، فایده ای نداشت . وقتی داشتن جونگی رو میبردن ، هایمی نیشخندی زد و درحالیکه داشت همونطور چندش اور میخندید ، گفت : هه چه حالی میده که پسرا رو سرکار بذاری و تا میتونی ازشون بتیغی و بعدشم بندازیشون دور!!!
و دوباره با عشوه بطرف مرد دیگه ای رفت.......
اون دوتا مرد جونگی رو محکم روی زمین پرت کردن . جونگی یه خوناشام بود و اونقدر قدرت داشت که میتونست هردوشون رو با یه ضربه بکشه ولی چون خیلی مست کرده بود ، حتی نمیتونست از خودش دفاعم بکنه . درد غیرقابل تحملی تمام بدنشو فرا گرفت . مردا شروع به زدنش کردن . اونقدر با مشت و لگد بهش زدن که تمام بدنش کبود شده بود و از تمام صورتش خون میومد . یکی از مردا صورت جونگی رو محکم با دستاش گرفت و با لحنی تحقیرآمیز گفت : نبینم که دیگه اینورا پیدات بشه عوضی.
و رو به دوستش ادامه داد : یی جانگ بیا بریم.
و جونگی رو در اون حال توی خیابون رها کردن و بسمت کلاب براه افتادن .
حتی توان اینم نداشت که از روی زمین بلند بشه . دستاشو روی زمین گذاشت و با اندک توانی که براش مونده بود ، با هر سختی و زحمتی که بود ، از روی زمین بلند شد . دیگه با اون همه کتکی که خورده بود ، مستی از سرش پریده بود . کنار لبش رو با دستش پاک کرد . لبخند تلخی زد و گفت : هه...حتی خوشی هم به من نیومده....
بارون هرلحظه شدیتر میشد و اونم چترشو توی کلاب جا گذاشته بود . برای همینم همه ی لباساش خیس شده بود . سرشو بالا گرفت و به اسمون نگاه کرد . قطره های بارون به صورت زخمی و خونیش برخورد میکردن و اونا رو از صورتش میشستن . دستاشو بسمت اسمون بالا برد و با تموم وجودش به صدای لذت بخش بارون گوش داد.........از اینکار آرامش سیری ناپذیری پیدا میکرد که باعث میشد تموم دردا و مشکلاتشو فراموش کنه........