تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

My Memories 22nd Part

 

نویسنده:nadia

سلام به همگیییییی.....

دارم میمیرم....ازشدت کار...اوه خدای من....من غلط کردم که ازمون تیز دادم.....

اییییییییییی خدا....ولی بی خیال خوش حالم...اگه گفتید چرا؟؟....

چون بخاطر ازمون استعدادیابی المپیاد فردامون امتحان دینی مون کنسلیــــــــــــــــــــــــــــــد...

راستی پارت پیش یه شخصیتی وارد داستان شد....فاطمه خادم شوقی.....

چون داستانم فاطمه زیاد داره....از این به بعد به اون میگم مهسا......یادتون نره ها....

پس مهسا همون خادمه...

خب برین داستانو بخونین....و بعدش هم از طرف من این ونوسو خفه کنین......

باتشکر....

خب عــــــــــــــــــــــــــــــــــاشــــــــقه همتونم.....موفق باشین.....

 

 

 

" My Memories "

 

توی این مدت مهسا به خاطر رقص فوق العادش شده بود یکی از رقص پرداز های گروه....درواقع من هم تعریفشو پیش دابل اس خیلی کرده بودم....چون رقصش واقعا زیبا بود.......هفته ای یکی دوبار با هم میرفتیم خونه گروهی دابل اس....برای پسرا رقص طراح میکرد....پسرا خیلی باهاش جدی بودن...خب طبعا هم میبایست این جوری بود.....هرچی بود بالاخره رابطه شون فقط تو کار خلاصه میشد......مهسا هم باهاشون تا حدودی جدی بود.....اونجا...توی وقتایی که هر 6 تایی باهم بودیم فقط من بودم که باعث میشد ملاقاتمون به کمی رنگ دوستانه به خودش بگیره.....اما بازم خوب بود.....میشد گاهی اوقات تبدیل به بهونه هایی برای فکر نکردن به بیماری لعنتیم.....نبود جیمی....و قلب سرد ونوس کردشون......

تا اینکه اون روز رسید.....نمیدونم بگم...چطوری بود.....فقط بشنوید همین....بعد از این قصه کم کم شروع شد....من موندم و چند تا راه جلوی روم.....که هیچ وقت نفهیمدم کدومش رو باید برم......شاید باید همون جا همه چی رو تموم میکردم...اما نه....نمیدونستم که اگه همه چی همونجا تموم بشه میتونم بدون حسرت زندگی کنم یا نه؟...

ظهر بود....انگار توی اسمون شهر یه پرده کشیده بودن.....یه پرده غم.....از صبح که بیدار شدم...وقتی از پنجره به اسمون نگاه کردم هم میدونستم این اسمون بوی درد میده.....حتی اگه با لبخند هم روزمو اغاز میکردم باز هم نمیتونستم از فکر کردن به این هوای دل گیر پرهیز کنم....این خودش بهونه ای شد برای اینکه از صبح....یه حس سرد اغوششو برام باز کنه....نمیدونم...اون حس چی بود...اما هرچی که بود....خیلی سرد بود...خیلی سرد.....

وارد مدرسه شدیم.....به خاطر بارون شدید بدون اینکه صفی ببندیم راهی کلاس ها شدیم.....هنوز خیلی وقت مونده بود تا زنگ بخوره.....برای همین نشستیم با بچه ها دور هم....سرگرم حرف زدن بودیم که یادگاری ، معاونمون ، وارد کلاس شد....
مثل هروقت دیگه ای همه بچه ها خزیدن توی نیمکتاشون......اما من به نشانه نمایندگی سرجام ایستادم و بهش خیره شدم.....
یه برگه تا خورده دستش بود.....یه برگه با حاشیه های سبز....چقدرفرم اون کاغذ برام اشنا بود.....بگذریم.....
با عصبانیت زل زد توی چشمام و گفت :
- ادیب از این به بعد نماینده کلاس نیستی.....
همه بچه ها با تعجب زل زدن به من.....اخه خطایی از من سرنزده بود.....چرا؟؟....
با تعجب بهش گفتم :
- چرا خانوم؟؟...
- به خاطر اینکه بلد نیستی یه مبصر باید چطوری مبصری کنه....
- من اشتباهی توی وظایفم نکردم.....
- اینقده از خودت مطمئنی؟؟....
پاسخی به سوالش ندادم....چون میدونستم اگه کلمه ای از دهنم خارج بشه.....یک جنگ لفظی رو شروع کرده م.....بخاطر همین فقط پرسشگرانه نگاهش کردم....
ادامه داد....
- مگه بهت نگفتم اینقد از خواننده ها تو کلاس نگو؟؟...
- خانوم....فکر کنم این قضیه تموم شده ست....شما به من تذکر دادین...من هم فکر نکنم تعهدم بهتونو زیر پا گذاشته باشم....
- بچه ها که چیز دیگه ای میگن...
بی درنگ پرسیدم :
- کدوم بچه ها؟؟...
روشو برگردوند وگفت :
- هرکی.....مهم اینه که دیگه نماینده نیستی.....
- نه خانم....شما بگین کی گفته...تا همینجا معلوم بشه حرفش راسته یا نه....
کاغذ توی دستشو برد بالا و گفت :
-  نمیدونم کدومشون....ولی برام نامه نوشتن گذاشتن روی میزم.....
با تعجب گفتم :
- شما به یه نامه بسنده میکنید؟؟...
- چون قبلا هم سابقه این کارا رو داشتی.....
با قاطعیت گفتم :
- قبلا قبلنه.....الان همه چی فرق کرده.....
- حالا...که هرچی.....خودتو درست کن....نمیخواد اینجا برای من نطق بدی.....
نفسمو تو سینه حبس کردم.....برگشتم و تمام کلاسو نگاه کردم.....و گفتم :
- چرا کسی که میره لو میده.....تازه اون هم از نوع دروغش نمی ایسته و حرفشو جلوی من نمیزنه؟؟....نمیزنمش که ...هرکی ای پاشو حرفتو به من بزن.....
این حرفم یه کمی خنده دار بود......امکان نداشت اون ادم بلند بشه و خودشو معرفی کنه....اگه این کارو میکرد یعنی تا اخرین روز استقامتش تو 13 ابان برای خودش بدبختی میخرید......یعنی تا اخرین روزی که رنگ 13 ابان رو تو زندگیش میدید باید با دشمنی حداقلش 30 یا 40 نفر سر کنه......پس واقعا سوال خنده داری پرسیدم.....
یادگاری تا حرفمو شنید با عصبانیت گفت :
- بشین...این قلدر بازی ها مال دبیرستان های پسرونست....تو هنوز دهنت بو شیر میده....همین که گفتم.....دیگه نماینده نیستی...تو کلاس هم جیکت درنمیاد...قلدر بازی هم نمیکنی.....وگرنه من میدونم و تو......ادمت میکنم.....
اینو که گفت اشک تو چشمام حلقه زد ونشستم.....خدایا چرا من دارم گریه میکنم.....بلند شو دختر....پاشو از خودت دفاع کن.....دارن بهت زور میگن.....پاشو...پاشو یه چیزی بگو....تموم کن این معرکه رو......ولی نمیتونم.....نمیدونم چی شد....فقط برای یک لحظه تمام بدنم بی حس شد....فقط برای یک لحظه.....بعد از دلم شروع شد....یهو یه درد مثل طوفان از دلم شروع شد و توی تمام بدنم پیچید.....خیلی بد بود.....وحشتناک.....احساس میکردم قدرت تکون خوردن ندارم....احساس میکردم زبونم نمیچرخه....احساس میکردم تمام چیزی که حس میکنم درده.....تنها مقاومتم در برابر این درد این بود که اشک بریزم....با تمام وجودم.....
دستامو دور خودم حلقه کرده بودم و چشمامو بسته بودم.....دلم...تااون موقع اون جوری درد نگرفته بود......تنها یه صداهای نامفهومی توی گوشم از یادگاری بود که داشت با بچه ها درباره کلاس صحبت میکرد....دست عباسو روی شونه سردم حس میکردم....دستاش همیشه چه گرم بودن...ولی اون موقع تن سرد من حتی با یه دنیای اتش هم گرم نمیشد.......
بعد از چند دقیقه......حالم یه کمی بهتر شد...یه چیزی مل یه الهام به ذهنم خطور کرد.....اون برگه...که دست یادگاری بود...میشناختمش....برگه یه سالنامه بود...سالنامه کمیابی بود....حداقل توی کرج که اینجوری بود....برگه های هرفصلش یه رنگ بود...بهارش سبز و...بابام هم از اون سالنامه ها داشت....یعنی هرسال از اون مدل میخرید......لوگوش خوب توی ذهنم جا افتاده بود...امکان نداشت اشتباه کرده باشم......و من چند روز پیش از همین نوع سالنامه توی کیف زهرا خیری دیده بودم.....خدای من یعنی کار اون بوده؟؟...وای...چقدر از خودم بدم میاد....اخه چرا اینقدر زود به دیگران اعتماد میکنم...چرا اینقدر زود دیگرانو باور میکنم...
.....یادگاری هنوز سر کلاس بود......سرمو گرفتم بالا....مژه هام خیس بودن....چشمام تار میدید.....اما میتونستم یادگاری روببینم که یه دستشو گذاته رو سکوی دبیر و یه دستش به کمرشه......
پرسید :
- ونوس نمیتونه تنها یی کلاستونو بچرخونه....کی میتونه باهاش همکاری کنه؟؟....
هیچ کس جوابی نداد....کسی نمیتونست جوابی بده....توی اون موقعیت...من حکم ارامش قبل از طوفان رو داشتم....حتی خودم هم نمیدونستم اون روز ممکنه چه کارایی بکنم.....
صورتمو به سمت پنجره برگردوندم......بارون مل شلاق روی شیشه های کلاس فرو میومد.....احساس میکردم این شلاقا دارن به قلب من میخورن....احساس میکردم این بارون داره میاد تا غم منو کامل کنه.......
 کلاس غرق در سکوت شد....همه منتظر یه صدا بودن که انعکاس سوال یادگاری باشه....بالاخره اون صدا اومد.....صدای خودم بود....
- زهرا خیری....
نمدونم چرا اون لحظه اون کلمه رو به زبون اوردم.....چقدر توی اون لحظه از این اسم تنفر داشتم....اون که الان داشت توی دلش میخندید....پس بذار شادیشو کامل کنم.....ونوسو میخواد؟؟....باشه....همکاری با ونوس....تنها موقعیتیه که من میتونم براش به وجود بیارم...امیدوارم لذت ببره.....
و توی دلم دوباره به قلب احمقم لعنت فرستادم......
با گفتن اون اسم...تمام چشمای پرسشگر کلاس به سمت من برگشت....جز ونوس......حتی نگاه ترحم امیزش رو هم از من میگرفت....
و از اون روز به بعد زهرا و نوس شدن دوتا مبصرای کلاس.....چه نفرت انگیز......
اون زنگ وقتی دبیرمون اومد سرکلاس.....اصلا نمیخواستم فکر کنم که کلاس به طور رسمی شروع شده.....
بلند شدم و گفتم :
- شما دوتا...قند تو دلتون اب شده دیگه...نه؟؟....
و ونوس و زهرا رو نگاه کردم....
ادامه دادم :
- چه حسی داره....زیر اب زنی...؟؟....خیلی خوبه نه؟؟...مخصوصا اینکه تهش به هدفت برسی.....هوم زهرا خانوم....؟؟..
زهرا گفت :
- ادیب....دوست ندارم باهات دعوا کنم.....
- اه خدای من....تو رو خدا.....بیا دعوا هم بکن....چرا خجالت میکشی....توکه همه کاری کردی.....اینم روش....میره تو پروندت....واسه اینده زیر اب زنیت خوبه......
زهرا یه نفس عمیق کشید....
- ونوس جان...شما چی؟؟....امروز نطق نکردی؟؟.....یه چی بگو....
ونوس برای یه لحظه برگشت...زل زد تو چشمام و برگشت....سرشو گذاشت رو میز و تمام اون زنگ رو فقط اشک ریخت.....
اشکای منم سرازیر شدن.....و با هق هق گفتم :
- این نبود رسم دوستی......
و نشستم سر جام.....توتمام طول روز توی اون هوای بارونی انگار نه من ونه اسمون هیچ کدوممون نمیخواست اشک ریختنو تموم کنه....هردومو با تمام توان گریه میکردیم......بچه ها هم هرکاری کردن نتونستن جلوی اشک ریختنمو بگیرن......مگه میشد وقتی کسایی که واقعا دوستشون داری بهت خیانت میکنن بخندی.....؟؟.....نه نمیتونستم......
زنگ اخر....وقتی زنگ خورد.....تمام وسایلمو ریختم توی کیفم و زودتر از همه اومدم بیرون......بارون شدت بیشتری گرفته بود.....وقتی رسیدم توی حیاط مدرسه....بدون اینکه از کسی خداحافظی کنم راه افتادم سمت در......
هیون رو جلوی در دیدم......یه چتر گرفته بود بالای سرش و وقتی منو دید با تمام وجودش لبخندشو نثارم کرد.....معمولا از ماشین پیاده نمیشد.....اما من بی توجه بهش رفتم سمت ماشین....درو باز کردم.....نشستم داخل ماشین و درو محکم کوبیدم......
درو باز کرد.....چترو بست و نشست داخل.....گفت :
- ملا بارون اومده بود.....چتربرات اوردم که خیس نشی.....منو باش نگران کیم....
جوابشو ندادم....لحنشو جدی تر کرد و گفت :
- چته تو...؟؟...هان؟؟..
دیگه از کوره در رفتم...رومو کردم طرفش.....و با عصبانیت صدامو بردم بالا و گفتم :
- نمیخوام نگرانم باشی....چرا نگرانمی ...ها؟؟....من کیتم؟؟...اصلا برای تو و ادمای اون بیرون چیم؟؟.....چرا بیخودی ترحم میکنی؟؟....نمیخوام.....میفهمی؟؟.....اصلا میدونی چیه.....
بغض گلومو گرفت اما با تمام وجودم ادامه دادم:
- لعنت به این ادما...به این دنیا.....به ونوس....به اون جیمی....لعنت به تو.....لعنت به این بیماری لعنتی....لعنت به همتون.....میفهمی به همتون.....
هیون بدون این که حرفی بزنه فقط زل زده بود تو چشمام.....نمیدونستم چرا همه ی عصبانیتمو داشتم سر اون خالی میکردم.......ولی صدامو اوردم پایین تر.....سوزش قطرات داغ اشک رو روی گونه هام حس میکردم با هق هق.....ادامه دادم:
- اصلا چرا به شما؟؟....لعنت به من.....لعنت به منی که به وجود اومدم.....لعنت به منی که بیخودی دارم نفس میکشم.....اره ....لعنت به من.....
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم.....بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم توی اون هوای بد....توی اون بارون وحشتناک شروع کردم به دویدن......نمیدونستم چرا؟؟ ولی فقط میخواستم از این دنیا دور شم....میدویدم......بدون این که بدونم کجا دارم میرم......فقط میخواستم برم...همین....
قطرات درشت بارون بافشار روی صورتم و شونه هام فرود میومدن....و من بی امان فقط میخواستم فرار کنم.....از کجا؟؟....خودم هم نمیفهمیدم.....

 


به ته این داستان میگن یه خماری باحال.....

نادیا میخواد چیکار کنه؟؟....امروز چه اتفاقاتی میفته....؟؟....

پارت بعدی بخونین.....شب خوش....