تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Your Eyes On Me - part 24

 

نویسنده:.:Nilo0f@ri:.

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام.......تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar-20.com

من برگشتم....دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده بود... این هفته خیلی سخت گذشت ولی خدا رو شکر که تموم شد.....

بچه ها شدم لیدر کلاسمون...از همه بزرگترم...یه حالی میده... حتی پسرهای کلاس هم ازم کوچیک تر هستن... کسی جرات نداره بگه بالا چشمت ابروه.... تازه یکی از استاد ها هم ازم میترسه... که که که.... 

چند نفر عکس من رو دیدن؟؟... خداییش به من میخوره بیست و دو سالم باشه؟؟؟... هرکی بهم رسیده میگه سال اخری هستی...

چقدر حرف زدم...بابت نظراتتون ممنون... همه رو خوندم..ببخشید که نتونستم جواب بدم... ولی امروز تا عصر بیکارم... حتما میجوابم...برید داستان رو بخونید که بسی هیجان داره....امیدوارم که خوشتون بیاد....

خیلی دوستتون دارم...بـــــــــــــــوس

چمدون ها رو روی زمین گذاشتند و به سمت پذیرش هتل رفتند... پدر، یونگ سنگ و پیول رو تو لابی هتل گذاشت و رفت که به بقیه کار ها برسه...پیول روی مبل نشسته بود و با عروسکش بازی میکرد و متوجه ی نگاه های یونگ سنگ نبود....  یونگ سنگ مشتش رو جمع کرده بود و با عصبانیت بهش نگاه میکرد... همون موقع مردی که لباس عروسکی پوشیده بود وارد هتل شد و از کسایی که اونجا بودن خواست که واسه دیدن نمایش عروسکی برن...پیول با شوق از جا بلند شد و دست یونگ سنگ رو گرفت و به سمت مرد عروسکی کشید.....
یونگ سنگ به پدر نگاهی انداخت و ازش اجازه ی خروج گرفت.... دست های کوچیک پیول رو توی دستش فشار داد و با هم از هتل خارج شدند... پیول با دیدن عروسک ها هیجان زده شده بود و میخواست جلو تر بره اما جمعیت زیادی که اونجا جمع شده بود اجازه ی این کار رو نمیداد... یونگ به خاطر درخواست های بیش از حد پیول کمی کلافه شده بود... سعی کرد کمی جلوتر بره..همون موقع راه کوچیکی باز شد ، پیول  جلو رفت....
یونگ سنگ هم دنبالش دوید ...اما لحظه ای مکث کرد و ایستاد ..فشار دستش رو کمتر کرد و دست پیول رها شد... پیول جلوی چشمش توی اون جمعیت جلو میرفت و کم کم از دیدش محو میشد اما هیچ عکس العملی نشون نمیداد...نفسش تند شده بود و احساس سرما میکرد....
دیگه پیول رو نمیدید...چند قدم جلوتر رفت....اما هیچ خبری نبود....  لب پایینش رو گاز گرفت و با ترس به اطرافش نگاه کرد...پیول گم شده بود..... خودش باعث این موضوع شده بود... با صدای گرفته ای سوپیول رو صدا کرد .... اما هیچ جوابی جز همهمه ی جمعیت دریافت نکرد.....
باز جلوتر رفت و جمعیت رو کنار زد...عصبی شده بود و ناخن های دستش رو میجوید.....سرعتش رو بیشتر کرد و سعی کرد با دقت بیشتری بگرده...اما سنگینی دستی رو روی شونه اش احساس کرد.....بلافاصله برگشت و قیافه ی پدر رو دید....
رنگ پریده و چشم های پر از وحشت یونگ سنگ همه چی رو به پدر فهموند.....
پدر-: نگران نباش یونگ سنگ......پیدا میشه....برگرد پیش مادرت......
یونگ سنگ با شنیدن این حرف پدر جون تازه ای گرفت و مثل یه رباط تحت فرمان به سمت هتل دوید..... مادر وقتی موضوع رو فهمید پیش پدر رفت...  بعد از یک ساعت گشتن هیچ خبری از پیول نبود.......
یونگ پاهاشو تو سینه جمع کرد و گوشه ای روی زمین نشست... به قیافه ی وحشت زده ی پدر و مادر نگاه کرد و اب دهانش قورت داد...از شدت ترس حتی جرات اشک ریختن نداشت....اما ته دلش از کاری که کرده بود  ناراحت نبود.... از اینکه پیول دیگه نبود خوشحال بود.... اما این خوشحالی دوام زیادی نداشت...... صدای زجه های مادر گوش هاشو پر کرد ...دست هاشو روی گوش هاش گذاشت و پلک هاشو به هم فشار داد.....
سعی میکرد که چیزی نشنوه ، اما فایده ای نداشت... سوزشی رو تو سرش احساس کرد و دیگه هیچی نفهمید.....

.
.

حس کرد که کسی داره تکونش میده.... با وحشت از خواب پرید و چهره ی نگران یوهی رو جلوی خودش دید..... با صدای بلند نفس میکشید و تمام بدنش عرق کرده بود....
یوهی-: یونگ سنگ... اروم باش...فقط یه خواب بود......
یونگ هنوز توی شک بود...صدای مادرش رو میشنید.... با دست صورتش رو پوشوند و سعی کرد فکرش رو منحرف کنه..... یوهی که دید یونگ هنوز حال طبیعی نداره بلند شد و براش یه لیوان اب اورد.... وقتی برگشت یونگ سنگ کنار تخت نشسته بود... لیوان اب رو دستش داد و ملافه رو روی شونه های برهنه اش انداخت و کنارش نشست....
یوهی-: خوبی؟!
یونگ کمی از اب رو خورد و لیوان رو کنار گذاشت و سرشو تکون داد...
یونگ-: خواب بود.....خواب.....
-: اره...پس اینقدر خودتو اذیت نکن.... دیگه تموم شده...پاشو صورتت رو بشور ..
دستش رو بالا برد و گونه اش رو نوازش کرد.. یونگ برگشت و باخنده نگاهش کرد .... اروم بوسیدش و بلند و سمت روشویی رفت.... یوهی هم به اشپزخونه رفت تا کمی اب بخوره.... به ساعت نگاهی کرد، سه صبح بود... همون موقع صدای گوشیه یونگ سنگ بلند شد....
یونگ بیرون اومد و سمت گوشیش رفت و به شماره نگاهی انداخت..براش اشنا نبود برای همین جواب نداد ...یوهی وارد اتاق شد  و گفت.....
-: چرا جواب ندادی؟
-: شماره رو نمیشناختم.....مزاحمه.... بریم بخوابیم.....
تلفن باز هم زنگ خورد ...یونگ گوشیشو سایلنت کرد و کنار تخت گذاشت و دراز کشید.... یوهی هم با خنده کنارش نشست و نگاهش کرد... یونگ سنگ که چشم هاشو بسته بود لبخندی زد و دست یوهی رو کشید... یوهی هم  اروم دراز کشید و سرش رو روی سینه ی یونگ سنگ گذاشت...
یوهی-: خواب چی دیدی؟
قفسه ی سینه ی یونگ سنگ بالا و پایین رفت و صدای نفسش اتاق رو پر کرد ....دستش رو توی موهای یوهی فرو کرد و اروم نوازشش کرد و گفت....
-: همون خواب همیشگی.......
یوهی که میدونست صحبت کردن راجع به گذشته حال یونگ سنگ رو بدتر میکنه دیگه هیچی نگفت.... چشمش به گوشیه یونگ سنگ افتاد که صفحه اش روشن شده بود... بلند شد و گوشی رو برداشت گفت...
-: یونگ سنگ....بیا جواب بده.... داره خودشو میکشه....
-: نه...شماره رو نمیشناسم....
-: پس من جواب میدم....
این رو گفت و جواب داد....
یوهی-: بله؟؟
اول صدایی نشنید... ولی بعد از لحظه ای صدای ظریف و زیبایی توی گوشی پیچید و گفت....
-: با اقای هئو یونگ سنگ کار داشتم....
یوهی-: اشتباه گرفتید خانوم....
: تو باید یوهی باشی ، درسته؟
یوهی ابرو هاشو بالا انداخت و با تعجب گفت..
-: شما کی هستید؟!
-: من جی یون هستم.... مربی خواهر اقای هئو.... میشه گوشی رو بهش بدید.... میخوام راجع به سوپیول با ایشون صحبت کنم
-: امممم...... این موقع شب؟
-: بله همین الان....
یوهی به قیافه ی متعجب یونگ سنگ نگاهی انداخت و موبایل رو سمتش گرفت و گفت.....
-: سو جی یون..... باهات کار داره.......
چهره ی یونگ سنگ تغییر محسوسی کرد ...چشم هاش رو تا اخرین حد باز کرد و گفت....
-: کی؟!
-: بیا...باهات کار داره...مربیه سوپیوله...حتما کار مهمی داره که این که موقع زنگ زده.....
یونگ سنگ با دست هایی لرزون گوشی رو گرفت و از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت...یوهی با تعجب نگاهش کرد و توی تخت دراز کشید....
یونگ سنگ به بالکن خونه رفت و به دیوار تکیه داد... بی اختیار گوشی رو بالا برد و کنار گوشش گذاشت... قدرت حرف زدن نداشت....  صدای جی یون رو توی گوشی میشنید...چشم هاشو بست و اب دهانش رو قورت داد.......
.
.
جی یون جلوی ایینه ایستاد و دستش رو، روی صورتش کشید... جای انگشت های جونگ مین روی صورت خود نمایی میکرد.....
لبخند زهر الودی روی لب هاش نشست ... موبایلش رو برداشت و یونگ سنگ رو گرفت...... اما جوابی نگرفت...دوباره زنگ زد اما این بار ریجکت شد... با عصبانیت دوباره شماره رو گرفت... این کار رو بار ها تکرار کرد تا بلاخره بعد چند دقیقه یونگ سنگ گوشی رو جواب داد...خواست حرف بزنه اما قبل از اینکه چیزی بگه صدای یوهی رو شنید...
یوهی-: بله؟؟
دندون هاشو به هم فشار داد و سعی کرد به خودش مسلط باشه...نفس عمیقی کشید و گفت...
-: با اقای هئو یونگ سنگ کار داشتم....
یوهی-: اشتباه گرفتید خانوم....
پوزخندی زد و با عصبانیت توی اتاق شروع به قدم زدن کرد .... با حالت خاصی گفت....
: تو باید یوهی باشی ، درسته؟
-: شما کی هستید؟!
ایستاد و به دیوار تکیه داد و به عکس یونگ سنگ نگاه کرد.... میخواست بگه من همون عشق قدیمیه یونگ هستم.. حالا میفهمید که واقعا یونگ سنگ رو دوست داشته.. مشتش رو فشار داد و گفت
-: من جی یون هستم.... مربی خواهر اقای هئو.... میشه گوشی رو بهش بدید.... میخوام راجع به سوپیول با ایشون صحبت کنم
-: امممم...... این موقع شب؟
-: بله همین الان....
کمی گذشت...از انتظار خسته شده بود... یه حسی بهش میگفت که یونگ سنگ حتما جواب میده... بعد از مدتی صدای نفس های یونگ رو شنید...خندید و اروم گفت...
-: یونگ سنگ.....عزیزم......
-:........
-: یونگ سنگ....منم...جی یون......
-: .....................
-: جوابمو نمیدی؟؟....دلم برات خیلی تنگ شده بود.....
-: چی میخوای؟
بلاخره صدای یونگ سنگ رو شنید...میتونست سردی صداشو حس کنه.. خشن و گرفته بود.....
-: یونگ ....یونگ سنگ....
-: حرفت رو بزن....میخوام برگردم پیش همسرم.....
کلمه ی همسر رو با تاکید بیشتری گفت...جی یون خندید و هیچی نگفت...برای اولین بار توی زندگی ضربه خورده بود...اونهم از کسی که یه بار زیر پاهای خودش له شده بود....
یونگ-: انگار حرفی نداری بزنی..... دیگه مزاحمم نشو.... راجع سوپیول هم بعدا باهات تسویه حساب میکنم......
بعد از این حرف یونگ سنگ صدای بوق رو شنید...گوشی رو توی دستش فشار داد و اون رو به ایینه ی اتاقش کوبید.....بغض گلوشو فشار میداد.... میون تیکه های خرد شده ی ایینه تصویر خودشو دید ... قطره ی اشکی اروم از گونه اش پایین چکید....
جی یون-: یه بار نابودت کردم.....باز هم میتونم....منتظر باش یونگ سنگ.... خودت خواستی......
این رو گفت و به عکس یونگ سنگ نگاهی کرد و جلو رفت و اروم عکس رو بوسید.........
.
.
از تخت خواب بیرون اومد و بلوزش رو پوشید...به پسرا زنگ زد اما هیچ کدوم جواب ندادن.... خیلی اروم از اتاق بیرون رفت و واسه یوهی یه یادداشت گذاشت و از خونه خارج شد و به سمت ویلا رفت.....
ماشین پارک کرد و داخل خونه رفت..به تک تک پسرها سر زد اما همه خواب بودن... جونگ مین اخرین کسی بود که وارد اتاقش شد... در اتاقش رو اروم باز کرد و داخل رفت.... کنار تختش نشست و نگاهش کرد..... دیشب خیلی عصبانی بود.... بعد از اینکه یش یوهی رفت هم دیگه ازش خبری نداشت...کمی صبر تا بیدار بشه اما فایده ای نداشت.... اروم تکونش داد و گفت....
یونگ-: جونگ مین.... بیداری؟؟
برخلاف انتظار یونگ سنگ جونگ مین تکونی خورد و چرخید و با  چشم های بسته سمتش برگشت..یونگ سنگ با تعجب بهش نگاه میکرد...فکر نمیکرد به این سرعت بیدار بشه....جونگ مین کمی چشم هاشو باز کرد و گفت....
-: چیه؟؟؟.... چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
-: خیلی زود بیدار شدی.....
جونگ مین بلند شد و روی تختش نشست و لبخندی زد....
جونگ-: اصلا نخوابیدم که بخوام بیدار بشم......
یونگ به چشم های سرخش نگاه کرد ... کاملا مشخص بود که نخوابیده... سرش رو پایین انداخت و گفت....
-: متاسفم جونگ مین... واسه همین بود که نمیخواستم هیچ کدومتون وارد این قضیه بشین.....
-: چرت نگو.....من خودم خواستم..... بیخودی هم عصبانی شدم......
-: مگه چی شد؟؟
-: میخواست پیول رو پیش خودش نگه داره... منم باهاش دعوام شد..... یکم زیاده روی کردم....
یونگ سنگ خیلی کلافه شده بود...میخواست بگه که دیشب جی یون بهش زنگ زده....
جونگ-: فکر نمیکردم بعد از دوسال ... بعد از اون اتفاق ها باز هم باهاش رو در رو بشم..... اما اون پر رو تر از این حرفاس.... به هیون لبخند میزد و بعد حال تو رو میپرسید.......
یونگ سنگ به زمین خیره شده بود.... با تمام وجود ارزو میکرد که جونگ مین تمامش کنه ، طاقت شنیدن این حرف ها رو نداشت..... جونگ مین ادامه داد...
جونگ-: از اینکه میدیم باز هم در مورد تو حرف میزنه عصبی شدم.... زدمش.....
یونگ سنگ سرش رو بالا برد و با تعجب نگاهش کرد و گفت....
-: زدیش؟؟.... یعنی چی؟؟.... مگه اصلا این کار رو بلدی؟؟
-: خودم هم توش موندم.... ولی...واقعا دست خودم نبود...اگه هیون جلومو نمیگرفت یه بلایی سرش میاوردم.....
-: جونگ مین.....
-: میدونم یونگ سنگ..... نباید این کارو میکردم... اما وقتی میدیم که داره از تو حرف میزنه میخواستم بکشمش.... هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم که اون چیکار باهات کرد.... هربار که خودم رو جای تو میذارم حالم بد میشه.... تو خیلی خوب تونستی خودتو کنترل کنی....اگه من بودم ....نمیدونم چه اتفاقی میافتاد......
چهره ی جونگ مین نگران و ناراحت بود..... یونگ سنگ لبخند کوچیکی زد و دستش رو رو شونه ی جونگ مین گذاشت و فشار داد....
-: به این چیزا فکر نکن جونگ مین.... همه چی تموم شده... برگشت جی یون چیزی رو عوض نمیکنه.... پس بیخود خودتو عصبانی نکن...من چند جا کار دارم.... بعدش میخوام برم دنبال پیول....پاشو با هم بریم....
دیگه حرفی از زنگ جی یون نزد.... دست جونگ مین رو کشید از تخت بلندش کرد.......
.
.
صبح خیلی زود از خونه بیرون رفت و دنبال گیشا و یوجین رفت ...با هم به سمت باشگاه رفتند و تا ساعت پنج عصر بدون هیچ استراحتی تمرین کردند... وقتی کارشون تموم شد به رختکن رفتند... از خستگی حتی نای عوض کردن لباسشون رو هم نداشتند... گیشا یه گوشه روی زمین نشست و سرش رو به دیوار تکیه داد و یوجین هم با همون لباس ها به حمام رفت... پیول روی نیم کت نشست و چشم هاشو بست تا کمی استراحت کنه اما همون موقع با صدای جیغ گیشا از جا پرید ...گیشا ایستادبود با خوشحالی میخندید....
پیول-: چه مرگته گیشا؟؟؟
همون موقع یکی چند ضربه به شونه اش زد که باعث شد دوباره از جا بپره ... برگشت و پشت سرش رو دید... یونگ سنگ با خنده ایستاده بود و نگاهش میکرد.....
یونگ-: چیه؟؟؟؟ ...چرا ترسیدی؟
گیشا-: سلام اوپا....خیلی خوش اومدی.....
پیول-: تو این جا چیکار میکنی؟؟؟...اینجا رختکن دختراست....چطور اومدی تو......
جونگ مین-:  ترسید باز فرار کنی....من تو یکی رو میکشم......
پیول به جونگ مین که پشت سر یونگ ایستاده بود نگاهی کرد و سریع پشت گیشا رفت و گفت....
-: اوپا ....ببخشید....به خدا من نمیخواستم اون جوری بشه.....خودت که دیدی.....
جونگ مین استیناشو بالا زد و گفت...
-: من تا حال تورو نگیرم نمیشینم....
این رو گفت و دنبال پیول دوید... پیول هم جیغی کشید و تو اتاق شروع به دویدن کرد و سعی میکرد از دست جونگ مین فرار کنه.... یونگ سنگ و گیشا با خنده نگاهشون میکردن..همون موقع یوجین با حوله ی کوتاهی از حموم بیرون اومد و با جونگ مین رو در رو شد و جیغ بلندی کشید.....
جونگ مین با دیدن یوجین تو اون حالت شکه شد و سریع چشم هاشو بست و سمت یونگ سنگ رفت و با دست چشم هاشو گرفت...یوجین به حمام برگشت و فریاد زد....
-: شما اینجا چیکار میکنید؟؟؟؟
پیول و گیشا هر دو از خنده روی زمین نشستند .....
گیشا-: اوپا...اخه شما نباید اینجا میومدید.... الان خلوته هیچ کس نیست.. اینجا قسمت دختراس.....
جونگ-: حالا دیگه اومدیم.... واسه چی همین جوری از حموم میاید بیرون....سکته کردم....
پیول-: اخه هیچ پسری تا حالا پاشو اینجا نذاشته... حالا تا کسی نیومده برید بیرون.....
یونگ-: بس کنید این مسخره بازی هارو..... من و جونگ مین بیرون منتظر هستیم....
این رو گفتن و از رختکن بیرون رفتند.....
سه تاشون خیلی سریع لباس پوشیدند و از باگاه بیرون رفتند.... یونگ سنگ و جونگ مین  کنار ماشین ایستاده بودن و حرف میزدن...پیول ایستاد و دست اون دوتا گرفت و گفت..
-: به نظرتون این دوتا واسه چی اومدن؟؟؟
گیشا-: اصلا مهم نیست...مهم اینه که اومدن دنبال ما...بریم دیگه...زشته منتظر باشن....
پیول-: صبر کن گیشا.... نکنه اومدن که مارو ببرن خونه خودشون!!!!
یوجین-: تو خودت به یونگ سنگ قول دادی که بری...... نکنه میخوای زیرش بزنی؟....
صدای فریاد جونگ مین دیگه نذاشت بحث رو ادامه بدن .. به سمت ماشین رفتن ... پیول خیلی نگران بود... بیشتر از روبه رو شدن با هیون جونگ میترسید... میدونست که کارشو بدون جواب نمیذاره... صدای یونگ سنگ اونو به خودش اورد....
یونگ-: وسایلتون رو جمع کردید؟؟... ما تمام چیزایی که لازم بود رو براتون تهیه کردیم... خونه چیزی کم نداره.... فقط لوازم شخصیتون رو بیارید....
یوجین-: ممنون اوپا....
گیشا بازوی یوجین رو سفت گرفته بود و اروم جیغ میزد... پیول دنبال بهونه ای بود که رفتن رو عقب بندازه..یه دفعه و بدون هیچ فکری گفت.....
-: من هنوز به جی یون چیزی نگفتم.... نمیتونم بیام....
جونگ برگشت و با حالت خاصی نگاهش کرد و گفت....
-: این موضوع به مربیه تو ربطی نداره سوپیول.... تو میخوای پیش برادرت زندگی کنی....
-: اخه اون.....
یونگ-: دیگه این بحث رو ادامه نده پیول.... ما قبلا حرف زدیم و تو موافقت کردی... بهتره دنبال یه بهونه دیگه باشی... چون همه میدونن که تو واسه کارایی که انجام میدی از کسی اجازه نمیگیری..... این رو حد اقل به خودم ثابت کردی.....
پیول دیگه هیچی نگفت و تا اخر راه ساکت بود...یونگ جلوی خونه ایستاد و دخترا پیاده شدن و به خونه رفتن....گیشا از قبل وسایلش رو اماده کرده بود ..چمدونش رو پایین اورد و منتظر بقیه شد....
 پیول به اتاقش رفت و روی تختش نشست و صورتش رو با دست پوشوند...هیچ حس خوبی نداشت..... علی رغم میلش بلند شد و اروم اروم چیزایی که لازم داشت رو برداشت و با بی حوصلگی اونا رو توی چمدون پرتاب میکرد....همون موقع در اتاقش باز یونگ سنگ با خنده وارد و به اتاق شلوغ پیول نگاهی انداخت و گفت.....
-: فکر میکردم مرتب تر از این باشی.... اینجوری که نمیشه .. بذار من برات مرتب میکنم...
کنار چمدون نشست و همه چی رو با نظم دالش چید...پیول هیچ حرفی نمیزد و فقط نگاه میکرد.... یونگ سرش رو بالا گرفت و گفت....
-: دوست نداری بیای....؟؟؟
پیول لبخند کوچیکی زد و گفت....
-: نه......موضوع دوست داشتن نیست.... نمیدونم... یونگ سنگ تو مطمئنی دوستات میخوان که من به اون خونه بیام...؟؟؟ با این کارایی که من کردم.....
-: پیول ...عزیزم.... این پیشنهاد خود پسرا بود که بیای اونجا.... چرا همچین فکری میکنی...
-: هیون جونگ اوپا ... اون خیلی از دست من ناراحته.... کاری که دیروز کردم خیلی بد بود.....
-: نه.... اون خودش بیشتر از بقیه میخواد که بیای اونجا....به جای زدن این حرفا بیا ببین دیگه چیزی نمیخوای.....
-: نه ..ممنون....
یونگ سنگ بلند و شد و چمدون رو بست و خواست که از اتاق بیرون که پیول دستش رو گرفت و گفت...
-: با یوهی اشتی کردی؟؟؟؟
یونگ سنگ خم شد و محکم گونه اش رو بوسید و گفت....
-: اوهوم....
-: دیگه حق نداری باهاش دعوا کنی..... هیچ وقت....
-: چشم خواهر کوچولو.....بریم.....
با هم از خونه خارج شدن و چمدون رو توی ماشین گذاشتن...جونگ مین بیرون ایستاده بود منتظر بود که یوجین بیاد.... همون موقع یوجین از از خونه بیرون اومد ...جونگ مین سمتش رفت و چمدونش رو ازش گرفت....
یوجین-: خودم میتونم بیارم.... مرسی...
-: دفعه ی اخرت باشه اونجوری از حموم بیرون میای....
-: ببخشید....انتظار داری چطور بیرون بیام؟؟
-: من نمیدونم...خودت یه فکری بکن..... خجالت هم خوب چیزیه.....
-: صبر کن ببینم.... اصلا تو چرا اومده بودی اونجا....مثل اینکه من باید ناراحت باشم....
-: من اومده بودم دنبال تو......
یونگ-: چی میگین شما....؟؟؟؟ بیاین بریم دیگه دیر شد.....
جونگ مین چمدون رو بلند کرد و سمت ماشین رفت... ده دقیقه بعد هم حرکت کردن و به ویلای پسرا رفتن......پیول تو تمام راه دعا میکرد که هیون خونه نباشه.... خودش هم نمیدونست چرا این همه میترسه.....
وقتی رسیدن پیول خیلی سریع به پارکینگ خونه نگاهی انداخت و وقتی ماشین هیون رو دید اه بلندی کشید و با ناراحتی پیاده شد و دنبال بقیه به راه افتاد... یونگ سنگ جلو در ایستاد و داشت در رو باز میکرد که هیون از واحد رو به رویی بیرون اومد باهاشون رو در رو شد.....
پیول جیغ کوتاهی زد و به دیوار تکیه داد....هیون هنوز متوجه پیول نشده بود .. با خنده جلو اومد و به دخترا سلام کرد ... پیول تقریبا پشت سرش ایستاده بود و تو دیدش نبود... اما وقتی همه وارد خونه شد هیون برگشت و دیدش.... پیول کاملا به دیوار چسبیده بود و بهش نگاه نمیکرد....
هیون پوزخندی زد و گفت.....
-: سلام همخونه ی عزیز.....
پیول هنوز سرش پایین بود .. زیر چشمی نگاهی بهش انداخت و با دهان کجی اداشو در اورد ...تو همون حالتی که به دیوار چسبیده بود وارد خونه شد و دید که هیون هم پشت سرش اومد تو.... خیلی کلافه بود.. اما هیچی نمیتونست بگه... به خونه نگاهی انداخت و اتاقی رو برای خودش انتخاب کرد... وقتی پسرا از خونه بیرون رفتن پیول با خوشحالی روی زمین زشست و گفت....
-: بلاخره رفت.... اه...حالا باید هر روز و هر ساعت تحملش کنم...... همخونه ی عزیز...هه هه...هم خونه.....
یوجین-: تو چته؟؟؟.... داری راجع به کی حرف میزنی؟؟؟
-: کیم هیون جونگ....... وای خدا.... کاش میشد دوباره فرار کنم......
گیشا-: تو عقل تو سرت نیست.... دیوونه ...چند قدم بیشتر باهات فاصله ندارن اون وقت تو داری این حرفا رو میزنی.... یه ملت ارزوی همچین موقعیتی رو دارن بعد تو......
یوجین-: ولش کن گیشا...این دیوونه اس ...برو چمدونت رو بیار...اوپا صندوق رو باز گذاشته...
گیشا سری تکون داد و از خونه بیرون رفت و چمدونش رو برداشت.. وقتی داشت به خونه برمیگشت  دید که یه نفر تو پارکینگ داره راه میره...جلو تر رفت تا ببینه کیه...کیوجونگ در ماشینش رو باز کرده بود و خم شده بود ...انگار که دنبال چیزی میگشت... گیشا با شوق جلو رفت و بلند گفت.....
-: سلام اوپا.....
کیوجونگ از شنیدن این صدا شکه شد و از جا پرید و سرش به سقف ماشین خورد  آخ بلندی گفت .... گیشا دستش رو روی دهانش گذاشت و چمدونش رو رها کرد.....
کیوجونگ در حالی که صورتش رو از درد جمع کرده بود اروم برگشت و با تکون سر به گیشا سلام کرد.....
گیشا-: ببخشید اوپا.... من . ..من....
-: اشکال نداره گیشا..... بلاخره اومدید؟....
-: اره.... اوپا متاسفم....سرتون درد میکنه....
-:نه...چیزی نیست...بذار کمکت کنم....
جلو اومد و چمدون گیشا رو برداشت و به سمت خونه خونه رفت...گیشا هم با خوشحالی دنبالش به راه افتاد......
.
.
کانگ با دیدن جی یون خندید ،جلو رفت و تعظیم کوتاهی کرد ... جی یون با این حرکت کانگ مین به خنده افتاد... جلوتر رفت و گونه اش رو نوازش و با ناز بهش سلام کرد.....
جی یون-: سلام عزیزم..... خوشحالم دوباره میبینمت....
-: سلام عشق من.....منم همین طور....بیا بریم.....
دست همدیگه رو گرفتن و سوار اسانسور شدن..کانگ مین بدون اینکه بدونه  تو دام جی یون افتاده و نمیدونست که چه سرنوشتی در انتظارشه...
در اتاق رو برای جی یون باز کرد که داخل بشه...جی یون با قدر دانی بهش نگاه کرد و داخل شد....اروم جلو رفت و دست تی یون رو توی دستش فشار داد و بهش لبخند زد.....
جی یون-: خوشحالم که حالت خوب شده تی یون.........
.
.
.
.
.
.
In the near future:
بدون توجه به جمعیت فقط میدوید... همه رو کنار میزد و جلو میرفت... هیچ چیز نمیتونست جلوی اشک هاشو بگیره...نگهبان رو به عقب هل داد و با شتاب وارد سالن و دنبالشون میگشت.... جلوتر رفت و به نرده ها تکیه داد....
نمیتونست باور کنه...یعنی همه چی تموم شده بود؟؟... اشک های جونگ مین و هیونگ جون، چشم های غمگین کیوجونگ، صدای لرزون و گرفته ی هیون و سکوت ازار دهنده ی یونگ سنگ، بهش فهموند که دیر رسیده... به جلو خم شد و فریاد بلند زد، جوری گلو به سوزش افتاد......
اما فایده ای نداشت.. .. زانوهاش خم شد و روی زمین افتاد...صدای زجه هاش تو همهمه ی جمعیت گم شده بود....از ته دل ارزوم میکرد که زمان فقط چند ساعت به عقب برگرده.. اما دیگه گذشته بود....
سنگینی دستی رو روی شونه اش احساس کرد... برگشت و یوهی رو دید... ایستاد و با التماس بهش خیره شد.... منتظر شنیدن یه خبر خوب بود اما جز یه سیلی محکم ازش چیزی نگرفت.... دستش رو کنار لبش گذاشت و باریکه ی خون رو که با اشک هاش قاطی شده بود پاک کرد...خوب میدونست که حقش بوده....
یوهی-: خراب کردی سوپیول..... بهت گفتم... ولی نفهمیدی.... نخواستی بفهمی....دیگه برای جبران وقتی نیست.... پس بهتره بری و بیشتر از این ازارشون ندی......
سوپیول سرش رو پایین انداخت و اروم از اونجا خارج شد.....از سالن بیرون رفت و روی پله ها نشست......
ادما با عجله از کنارش عبور میکردن.... این نشون از این بود که برنامه ی پسر ها تموم شده..... نمیدونست چقدر تو همون حال روی زمین نشسته... اما اونقدر موند که دیگه هیچ کسی رو اون اطراف ندید....سرش رو روی پاهاش گذاشت.....
حس کرد که کسی کنارش نشسته ...برگشت و با نگاه سرد هیون جونگ رو در رو شد.......


***********************************************************

تمومید.....خوشتون اومد...منتظر نظرای خوشکلتون هستم....بوبوس



نمایش نظرات 1 تا 30