تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Is destiny a truth?ep17

 

نویسنده:fati khanoomgol

سیلاااااااااااام به همه دوستای گلم خوفییییییییییییییییییییییییییین؟؟

منم خوفمممممم مخسیییییییییییی

بفرمایید اینم ادامه داستان...میبینین چه بچه خوبی شدم به موقع میام؟؟

اینم عکس شخصیت ها....بووووووووووووووس

پدرام

آرتمیس

رادین

کیانا



-بابا...میشه چند لحظه باهاتون حرف بزنم؟

-آره پسرم حتما...

-راستش من یک مقدار پول لازم دارم....اما نمخوام از حساب خودم بردارم..میشه لطفا بهم بدین؟

-آره حتما...چقدر میخوای؟؟

-حدود 30میلیون...

-باشه..برو دسته چکم رو بیار بنویسم برات...

دوباره بی هیچ خواهشی تونسته بود به اون چیزی که میخواست برسه...دسته چک رو برداشت و به پدرش داد..همون روز پول رو نقد کرد و رفت دنبال هیونگ تا با هم برن یتیم خونه...کیوجونگ دل بزرگی داشت...از وقتی یک بار با هیونگ به اون یتیم خونه رفته بود خیلی دلش میخواست میتونست کمکی به اونجا بکنه...از وقتی شنیده بود که میخوان توی اون یتیم خونه یک قسمتی مثل یه شهربازی کوچیک واسه بچه ها درست کنن به این فکر افتاده بود که اونم تو این کار سهیم باشه....و چون میدونست پدرش از هیچ چیزی براش دریغ نمیکنه از اون این مقدار پول رو که خیلی مبلغ بالایی بود (به عنوان هدیه) درخواست کرد...

پس از در زدن وارد اتاق مدیریت شدند...با برداشتن یک قدم کیوجونگ سر جای خودش میخکوب شد....دوباره همون حسی که رو که با تازگی توی دلش داشت ریشه میدووند رو احساس کرد...همون چشمها....همون حالتها...همون موهای بلند و صاف....

با تکون های هیونگ به خودش اومد..

-هی کجایی پسر؟

-ها؟؟هیچی..همین جام..

به سمت خانمی که کمی آن طرف تر بود حرکت کردن اما نگاه کیوجونگ به گوشه اتاق بودو بر روی کسی که چند روز پیش قلبش را با یک نگاه دزدیده بود...پول را به دست هیونگ داد و گفت:

-خودت کاراش رو بکن من الان برمیگردم...

و به سمتش حرکت کرد..

-سلام...

زهرا سرش را بلند کرد و متوجه چهره ای آشنا شد...از جاش بلند شد و با احترام جواب سلامش رو داد..

-از دیدن دوباره تون خوشحالم...اما انجا چیکار میکنین؟؟

-راستش با دوستم اومده بودیم برای هزینه ساختن مکان تفریحی کمک کنیم...

-واقعا؟؟

-بله...

-خیلی ازتون ممنونم..مشخصه که دل بزرگی دارین...این بچه ها نیاز به محبت وتوجه دارن...نمیتونن زیاد با محیط بیرون خودشون رو وفق بدن..یعنی در واقع میترسن..

-از چی؟

-از حقارت...یه جورای حس خود کم بینین دارن..البته حق هم دارن...

-چرا؟

-چون شده چندین بار ما اونها رو به مکانهای عمومی فرستادیم و اونجا هر کسی که میفهمید بچه یتیمن یا با ترحم و دلسوزی نگاهشون میکرد یا با تحقیر...به همین خاطر تصمیم گرفتیم یتیم خونه روگسترش بدیم...

-شما از مدیران اینجایید؟

زهرا خنده شیرینی کرد وگفت:

-نه...من یه مربی ساده ام...اما خوب گاهی اوقات به عنوان مدیر هم کار میکنم..

-اینجا حقوقی هم بهتون میدن؟؟

-کم و بیش چیزی میدن..اما من به خاطر پولش نیست که اینجام...من به این کار علاقه دارم...دوست ندارم آدم بیخود و بلا استفاده ای باشم...از بودن در کنار همچین بچه هایی لذت میبرم..اینا دلشون نسبت به بچه های دیگه بزرگتر و صاف تره...

-ببخشید..واسه مربی شدن اینجا چه شرایطی لازمه؟؟

زهرا با تعجب به کیوجونگ نگاه کرد و گفت:

-میخواهید مربی بشین؟؟

-آره...بهم نمیاد؟؟

-آخه شما که نیازی به این کار ندارین..چرا؟؟

-مگه شما به خاطر پولش کار میکنین؟؟منم میخوام یه کار خیری بکنم..از نظر شما ایرادی داره؟؟

-نه نه اصلا...باید با اون آقا که مسئول هستن صحبت کنین...

-میشه شما هم پا درمیونی کنین؟

-البته..هر کمکی که از دستم بربیاد انجام میدم..

با هم به سمت مسئول مربیان حرکت کردند...اول زهرا با آقایی که گویا اسمش آقای محمدی بود صحبت کرد...

آقای محمدی شرایط کار و میزان حقوق رو برای کیوجونگ شرح داد و کیوجونگ گفت که این کار رو به خاطر حقوقش انجام نمیده....تمام شرایط کار رو قبولکرد و قرارداد رو امضا کرد..این یعنی از فردا کارش رو شروع میکرد...کاری که شاید سخت بود اما خودش هم نمیدونست چرا ولی حس میکرد که خیلی شیرینه...

هیونگ که با قیافه واقعی خودش اومده بود خیلی ها با تعجب بهش نگاه میکردن..شاید باورشون نمیشد که سوپراستار معروف بخواد یه همچین مبلغ گزافی رو بابت کمک بده...(هیونگ جدا از مبلغ کیوجونگ خودش یک مقدار داده هااااا)

از هیوننگ عکس گرفتن و ازش تشکر کردن اما هیونگ خواهش کرد که این مسئله توی هیچ روزنامه ای چاپ نشه...این بار همه بیشتر تعجب کردن و وقتی مسئول اونجا ازش علت کارش رو پرسید گفت:

-نمخوام مردم فکر کنن به خاطر افزودن شهرتم این کار رو کردم...دفعه پیش کلی شایعه برام درست شد..من این کار رو به خاطر دل خودم که کمی آروم بگیره انجام میدم...

-شما واقعا دل بزرگی دارین..بسیار خوب بهتون قول میدم هیچ خبری درز نکنه...

از اونجاکه بیرون اومدن کیوجونگ گفت:

-کار پیدا کردم...

- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-گفتم کار پیدا کردم!

-تو حالت خوبه؟؟تو که کار داری!

-اون کار نه...یه کاریکه بهش علاقه دارم...

-از کی تا حالا جناب مدیر عامل به کارشون علاقه مند نیستن؟؟حالا چه کاری هست؟

-مربی کودک...میخوام تو این یتیم خونه مربی بشم...

این بار هیونگ جون از حرکت ایستاد و با تعجب به کیوجونگ که بی خیال در حال قدم زدن بود زل زد....

کیو که متوجه ایستادن هیونگ شد برگشت و گفت:

-چته؟؟بیا دیگه...

هیونگ به سمتش دویید و گفت:

-میشه لطفا بهم بگی اینجا چه خبره؟؟

-هیچی....فقط دلم میخواد یه خدمتی به این بچه ها بکنم...

-مطمئنی فقط همینه؟

-نه

-پس چی؟

-میخوام یکم هم به دل خودم خدمت بکنم!!!اون اینجاست...

-اون؟؟کی؟

-همونی که عاشقش شدم...

-کیوجونگ تو حالت خوبه؟؟یعنی واقعا میخوای بگی عاشق شدی؟؟

-مگه من با شما شوخی دارم آخه؟؟بیکارم دروغکی بشینم بگم من عاشق شدم؟؟

-من واقعا نمیدونم چی باید بگم..

-هیچی نگو فقط سکوت کن...

***

پردیس با تعجب داشت از پله ها پایین می اومد..

مادر:پردیس آماده ای عزیزم؟؟

-پردیس؟؟؟مادر چرا جواب نمیدی؟؟

-ها؟؟

-چیزی شده؟؟خوبی؟؟

-آره مامان خوبم...فقط نمیشه من نیام؟؟

به جای مادر پدرام جواب داد

-نخیر نمیشه نیای....برو زود حاضر شو یا همه میریم یا هیچ کدوممون نمیریم...

پردیس با کلافگی دوباره به اتاقش برگشت و سریع آماده شد و اومد پایین...

-حالا مثلا اگه من نمی اومدم چی میشد؟؟

-من که بدون خواهر زبون درازم جایی نمیرم!!بلکه فرجی شد یه شوهری برات پیدا کردیم از شرت راحت شدیم!!

-شاید هم فرجی شد تو رو انداختیمت به این آرتمیس تا بلکه این زبونت بریده شه من راحت شم!!

-اوه اوه آرتمیس عوض این که زبون منو ببره سر تو رو میبره هاااااااا بازم میخوای زن داداشت شه؟؟

-من سر اونو نبرم اون هیچ کاری نمیتونه بکنه...

-به به نمردیم خواهرمون قاتل هم شد!!!

پردیس دیگه جوابی نداد..تا اینکه به خونه خاله رسیدن...کمی از شروع مهمونی گذشته بود که آرتمیس دوباره به سمت پدرام اومد تا باهاش برقصه..

-میشه همراهیم کنی؟؟

-دلیلی برای این کار نمی بینم...

-اگه ازت خواهش کنم چی؟

-به پامم بیفتی تو انقدر ارزش نداری که بهت افتخار رقصیدن بدم...

-هی مواظب حرف زدنت باش ها...من..

-تو چی؟؟

-میخوای از رفتارت پشیمونت کنم؟؟

-بفرما بکن ببینم!

-اووووووووووووووووووووق....

-چته؟؟

-اووووووووووووووووووووووووووق

همه سالن به یکباره ساکت شد....

-اوووووووووووووووووووووووق....

-آرتمیس مامان جان خوبی؟؟

-مامان...من...این...

بعد با صدای بلند زد زیر گریه...

خاله نگاهی به پدرام که با تعجب مشغول تماشا بود انداخت و گفت:

-دستت درد نکنه پدرام..تلافی گذشته رو درمیاری که چی بشه؟؟

-من کاری نکردم خاله..بهتره از دخترتون بپرسین که چشه...

اومد که اونجا رو ترک کنه که آرتمیس گفت:

-من حامله ام...

همه سالن به یکباره ساکت شد...پدرام دستی به گوشهاش زد تا ببینه درست شنیدن یا نه...پچ پچ ها شروع شد...قبل از اینکه پردیس عکس العملی راجع به این قضیه نشون بده پدرام به سمتش برگشت و با خونسردی فوق العاده ای در برابرش شست و گفت:

-هرزگیتو آوردی ایران؟؟

آرتمیس که اصلا انتظار این رفتار رو نداشت از کوره در رفت و گفت:

-هرزه تویی پسره عوضی که این بلا رو سر من آوردی...

-چند ماهته؟؟

آرتمیس بدون اینکه خودش بفهمه چی داره میگه با عصبانیت گفت:

-1.5 ماهمه...پدرشم تویی!!

-که گفتی 1.5 ماهته پدرشم منم؟؟اگه من نباشم چی؟؟

-تو باید با من ازدواج کنی به خاطر هتک حرمتی که بهم کردی!!

-من با آدمای هرزه حتی هم کام نمیشم ...تو لیاقت سگای تو خیابونم نداری چه برسه به من...

-تو یه کثافتی....

-تو بیشتر...

در حالی که داشت سالن رو ترک میکرد گفت:

-دختری که هنوز به دو هفته نکشیده که برگشته ایران چطور از پسرخالش 1.5 ماهه حاملست؟؟

اینو گفت و سالن رو ترک کرد...پردیس هم نزدیکش شد و گفت:

-فکر میکنم بهتره دنبال بابای واقعی بچت بگرید..هرچند فکر نمیکنم اینجا باشه...باید برگردی همون هرزه خونه ای که توش بودی...

اون هم به دنبال پدرام سالن رو ترک کرد...

مادر رو به خاهرش کرد وگفت:

-از امروز به بعد من دیگه هیچ نسبتی با افراد این خونه ندارم...آرتمیس...خوب جواب محبت های منو دادی خاله...

و بعد او هم اونجا رو ترک کرد... توی راه هیچ کس هیچی نمیگفت تا اینکه پردیس گفت:

-خوب شد..همه چیز دیگه تموم شد...

پدرام که مشخص بود خیلی ناراحته گفت:نه...من هنوز با این دختره عوضی کار دارم....باید تلافی کنم..به همون اندازه که اون منو زجر داده عذابش میدم..

مادر:بس کن پدرام..الان عصبانی هستی یه چیزی میگی...بی محلی تو برای اون از هر عذابی بدتره....خیلی بدتره...

-اما مامان..اگه چیزی بهش نگم دوباره جرات پیدا میکنه...

-نه...اگه هم باز خواست کاری بکنه دیگه نمیتونه...انقدر خورد شد که تا یه مدت نتونه راحت باشه...

دیگه کسی چیزی نگفت...و وقتی که به خونه رسیدن هر کس بی هیچ حرفی به اتاق خودش رفت...

***

زهرا نفس زنان به دریا رسید و گفت:

-بازم دیر کردم؟؟

-نه منم تازه رسیدم...بدو بریم که حوصله ندارم جلسه اولی باهاش دعواکنم!!!

-خوب تقصیره خودته دیگه...واسه چی هی باهاش بحث میکنی آخه؟

-چون پرروئه...خوشم نمیاد پسرای پررورو بی جواب بذارم!!!

-بیکاری دیگه...

به آموزشگاه رسیدن و جلوی درکلاس منتظر شدن تا زمان کلاس قبلی تموم بشه و نوبت به اونا برسه...

وقتی در کلاس باز شد چند تا دختر بیرون اومدن و بعد یونگ سنگ خارج شد و پشت سرش دختر دیگه ای اومد...خم شد و دوباره لبهای دختر رو بوسید و لبخند دخترکشی زد و راهیش کرد...وقتی میخواست وارد دفتر بشه متوجه دریا و زهرا شد...پوزخندی زد و بی توجه به اونها وارد دفتر شد...اونا هم وارد کلاس شدن..

-زهرا به گمونم تا آخر این کلاس یا من اینو میکشم یا این منو!!

-تو به اون چیکار داری آخه؟؟

-وای حالم ازش به هم میخوره پسره هوس باز!!!به شاگردشم رحم نمیکنه...

-شاید نامزدشه..

-اصلا به گروه خونیش میخوره نامزد داشته باشه؟

-حالا تو چرا جوش میزنی؟

-خوب حرصم میگیره دیگه...پسره..

با ورود یونگ سنگ به کلاس حرفش رو خورد و سرش رو به سمت دیگه چرخوند...یونگ سنگ متوجه شد و دوباره پوزخند زد و سرجاش نشست...

وقتی داشت درس میداد تمام هواس دریا و زهرا پیش درس بود که یهو یونگ سنگ دست دریا رو گرفت و بلندش کرد و پشت کیبورد نشوندش...دریا با تعجب به کیبورد زل زده بود...یونگ سنگ دستهای ظریف دریا رو گرفت و روی کیبورد فشار میداد....و ضمن اینکه دستای دریا رو حرکت میداد توضیح هم میداد...بعد از تمو شدن دستای دریا رو ول کرد وگفت:

-دفعه بعد این تیکه رو دوباره تمرین میکنیم...میتونین برین

دریا انقدر عصبانی بود که اگه زهرا نبود حتما با یونگ سنگ دعوا میکرد...

توی راه یک ریز داشت غر میزد

-پسره پررو با اجازه کی دست منو میگیره ها؟؟؟شیطونه میگفت یدونه بزنم تو دنده اش نتونه از جاش بلند شه هااااااا!!

-بابا دریا کاری نکرد که!!!خواست بهتر یاد بده...همین!!

-غلط کرد..چرا من؟؟اونهمه دختر اونجا بود...بچه پررووووووووووووووو

تا جایی که راهشون یکی بود دریا یک ریز غر زد و زهرا هم به عصبانیتش میخندید...



نمایش نظرات 1 تا 30