تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

my name is not hena.s3.ep42

 

نویسنده:pardisi

سلام
...من برگشتم

وای بچه ها میدونین 25 ابان چه روزه خوبیه روزیه که الما 16 ساله و من 20 ساله میشم
پیر شدیم رفتالبته اونایی که منو دیدن میدونن که تا یه 5-4 سال دیگه هم قیافه ام به 20 ساله ها نمیخوره

بفرمایید ادامه تا من نظر ها رو بجوابم

My name is not hena

فصل سوم – قسمت چهل و دوم

به داخل هال خانه شان که رسیدیم با مادربزرگش رو به رو شدم. هیون و پدر و مادرش پشت سرم ایستاده بودند.هیون جلو امد تا به مادربزرگش سلام کند اما نگاه مادربزرگش کاملا" به من بود...نگاهی سرد که تا مغز استخوانم نفوذ کرد و باعث شد که سرجایم خشک شوم. با لکنت سلام کردم و به او احترام گذاشتم.مادر بزرگش انچنان تحقیر امیز نگاهم کرد که ناخوداگاه رویم را به طرف هیون که کنار دستم ایستاده بود برگرداندنم و نگاهش کردم.هیون با نگاهش از من خواهش میکرد که عکس العمل بدی نشان ندهم و برای اینکه سعی کند جو را عوض کند جلو رفت و به مادربزرگش احترام گذاشت.اما انگار رفتار مادربزرگش با خود او هم چندان خوب نبود.

بالاخره با تعارف خانم کیم روی مبل ها جا گرفتیم که مادر بزرگش رشته سخن را به دست گرفت(اه اه ...انقدر ادبی نوشتم که حالم به هم خورد...بیخیال...میخوام عمق فاجعه رو حس کنید):

-هیون جونگ...تو همیشه مایه ی ننگ خانواده ما بودی...از لحظه تولدت چیزی جز شر برای پدر و مادرت نداشتی...همون موقع هم گفتم که تو شومی...

خانم کیم با لحن ازرده و صدای ارامی گفت:

-مادر جون...الان وقتش نیست...

-به هر حال هیون جونگ به سوال من جواب بده...اول بگو ببینم این دختر کره ای بلده؟الان که بدجوری با لکنت حرف میزد...

هیون با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:

-مادربزرگ اون از تابستون با ما زندگی میکنه و مدرک زبان کره ای داره...الان فقط یه کم دستپاچه شده...

مادربزرگش نگاه خشکی به من انداخت و پرسید:

-اسمت چیه؟

تعجب کردم...مگر میشد که اسم من را نداند؟با این حال گفتم:

-اسم من کیتی براون هست ...مادربزرگ.

مادربزرگ یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:

-هیون جونگ تو همیشه انتخاب هات اشکال و ایراد دارن...از انتخاب شغل گرفته تا انتخاب همسر...من نمیتونم این اسمو درست بگم...برم و به دوستام بگم نوه ام یه زنی رو انتخاب کرده که یه اسم خارجی به درد نخور داره؟

من سرم را انقدر پایین انداخته بودم که چانه ام به سینه ام چسبیده بود و چشمهایم پر از اشک شده بود و فقط با خودم تکرار میکردم که این یک قرار داد است و من واقعا" عروس همچین خانواده ای نیستم...هیون هم عصبی شده بود.

دوباره خانوم کیم به دادم رسید و گفت:مادر جون...اون اسم کره ای هم داره...هنا...اسمش کیتی هنا هست...شما میتونین هنا صداش بزنید...

مادر بزرگ نگاهی بدی به خانم کیم انداخت که باعث شد او ساکت شود و ادامه داد:

-هیون جونگ...من ازت انتظار داشتم حداقل توی انتخاب همسر دقت کنی...تو میگی که اون از تابستون با شما زندگی میکنه...یعنی تو کشور به این بزرگی یه دختر پاک و دست نخورده لایق تو وجود نداشت؟

با این حرف مادربزرگ گر گرفتم و ناگهانی سرم را بالا اوردم تا نگاهش کنم  و جوابش را بدهم .همان لحظه دست گرم هیون دور دست سرد و کوچکم حلقه شد و دستم را فشرد و من دوباره فقط بخاطراو ساکت شدم و سر به زیر انداختم.

هیون اینبار با صدایی محکم گفت:

-مادربزرگ میدونم که چون کیتی هموطن شما نیست و از فرهنگی متفاوته ، ازش خوشتون نیومده ولی این دلیل نمیشه که بذارم به پاکی نامزدم شک کنید...اون از خیلی از دخترهایی که خود شما برای من انتخاب کرده بودید پاک تره ...اجازه نمیدم که به شرافتش توهین کنید...

من که با تمام وجود خودم را کنترل میکردم تا حرکت نابجایی انجام ندهم از این حرف هیون تعجب کردم.هنوز جای سیلی که برای گفتن همین حرف به صورتش زده بودم روی صورتش بود اما این جا از من دفاع کرده بود.یک لحظه با خودم حس کردم که چقدر اخلاق هیون مثل مادربزرگ و پدرش است.بی تفاوت و سرد مثل پدرش بود و زبان تند و تیز و بدون ملاحضه ی مادربزرگش را هم به ارث برده بود، فقط با این تفاوت که انگار بعضی وقت ها مثل مادرش خوش اخلاق میشد.

-هیون جونگ، میتونم حدس بزنم که این دختر بی حیای غربی با چه ترفندی تو ساده لوح رو گول زده...فقط قیافه داره و یه مشت تحصیلات و یه شغل به درد نخور، اونوقت ببین چجوری تو رو خام خودش کرده...در صورتی که حتی یه ذره از اصالت دخترهای کره ای و مهارت خانه داری اونا رو نداره...ولی تو اینجوری ازش دفاع میکنی...

-مادر بزرگ ما اینجا نیومدیم تا توهین های شما رو بشنویم و ما به هر حال 10 روز دیگه با هم ازدواج میکنیم.

-خیلی گستاخ و بی تربیت شدی هیون جونگ...حداقل از حضور پدرت خجالت بکش...فکر کردی چون پولدار و معروفی میتونی هر جوری خواستی با بزرگترت حرف بزنی؟...تو از یونگ جونگ هم بدتری هیون جونگ...این دختری که تو انتخاب کردی حتی از نظر قد و هیکل هم زیبا و کشیده نیست و به تو نمیخوره...

-مادربزرگ...کیتی انتخاب منه...با تمام خوبی ها وبدی هاش...مهم اخلاق مهربونشه...

بعد هم قبل از اینکه بگذارد مادر بزرگ حرف دیگری بزند ایستاد و دست من را هم کشید و جلوی مادربزرگ ایستاد و تعظیم کرد و من هم همین کار را کردم و بعد هم هر دو جلوی پدر تعظیم کردیم و هیون دست من را کشید و تا دم در من را برد.دم در که رسیدیم و داشتیم دمپایی های رو فرشی را با کفش هایمان عوض میکردم خانم کیم سریع خودش را به ما رساند و گفت:

-بچه ها کاش بیشتر میموندین...کیتی من واقعا" معذرت میخوام...مادربزرگ همیشه اخلاق تندی داره...ولی تو دلش هیچی نیست.

من با اینکه بغض گلویم را گرفته بود و خیلی ناراحت بودم ، لبخندی زدم و گفتم:

-اشکالی نداره...من درک میکنم که ایشون موافق یه عروس غربی نیستن...از شما ممنونم خانوم کیم.

مادر هیون ، عین مواقعی که هیون دلخور میشد ، اخم قشنگی کرد و گفت:

-نشد دیگه...فقط 10 روز مونده و تو به میگی خانوم کیم؟...بهتر نیست مادر صدام کنی؟

لبخندی زدم و گفتم:

-چشم مادر جون.

من و هیون سریع با مادرش خداحافظی کردیم و باز هیون به من کمک کرد تا من سوار ماشین شوم و راه افتادیم.همین که از در خانه بیرون امدیم و هیون تا سر کوچه رسید دیگر تحملم تمام شد.کفش هایم را از پا در اوردم و زانوهایم را توی بغلم گرفتم و بلند زدم زیر گریه و سرم را روی زانوهایم گذاشتم.

هیون سکوت بینمان را شکست و گفت:

-کیتی...لطفا" گریه نکن...میدونم هر چقدر هم معذرت خواهی کنم کافی نیست...فکر میکردم ممکنه مادربزرگ بهت چیزی بگه ولی اصلا" احتمال نمیدادم که اینقدر بد باهات صحبت کنه...ازت ممنونم که اونجا عاقلانه رفتار کردی و بازم معذرت میخوام...منو ببخش کیتی...من باید از قبل با مادربزرگ صحبت میکردم...

اما گریه ی من بند نمی امد.همین که به خیابان اصلی رسیدیم هیون ماشین را کنار زد و بازوی من را گرفت و به طرف خودش کشید و دست دیگرش را دور شانه ام حلقه کرد و در اغوشم گرفت و گفت:

-بیا اینجا ببینم...کیتی...بس کن...دیگه کافیه...قول میدم دیگه نذارم همچین اتفاقی بیافته....هی کیتی...میخوای عذاب وجدان منو بیشتر کنی؟

خودم را از هیون جدا کردم و در حالی که سعی میکردم اشک هایم را از روی صورتم پاک کنم گفتم:

-مگه تو عذاب وجدانم میگیری؟ منو بردی اونجا تا حسابی تحقیرم کنن و حالا میگی معذرت میخوای؟چجوری انتظار داری گریه نکنم؟چیز دیگه ای هم مونده بود که مادربزرگ بهم بگه؟

-کیتی...من که از عمد اینکارو نکردم...فکر میکنی مادربزرگ با خودم خیلی خوبه؟

-واقعا" داری حرص منو در میاری...اخه من چیکار کرده بودم که دارم اینجوری مجازات میشم؟ همش تقصیر اون حرکت اشتباهت توی اون مهمونی مسخره هست...کاش هیچ وقت به من هدیه نمیدادین ...

-باشه ... باشه...میدونم همه چیز تقصیر منه ...گریه نکن.

-ماشین رو روشن کن و راه بیفت...خونه کلی کار داریم.

همین که هیون ماشین را پارک کرد و به داخل حیاط امدیم نیک را دیدم که به طرفم می اید.نیک دست هایم را گرفت و گفت:

-کیتی...کجا بودی؟

-رفته بودم که پدر و مادر هیون جونگ رو ببینم...نیک تو چرا...

نیک وسط حرفم پرید و گفت:

-کیتی...گریه کردی؟چرا؟

بعد محکم بغلم کرد.جوابی برای نیک نداشتم که هیون گفت:

-مادرم یه داستان غم انگیز براش تعریف کرد و کیتی هم گریه کرد.

نیک من را از توی بغلش بیرون کشید و نگاهم کرد و گفت:

-کیتی...حقیقت داره؟

من سرم را به علامت مثبت تکان دادم.نیک نگاهی به هیون انداخت و با اخم و شمرده شمرده گفت:

-حق نداری خواهرمو اذیت کنی ...فهمیدی؟

هیون خندید و دست روی شانه ی نیک گذاشت و گفت:

-خوش به حال خواهرت که همچین حامی و برادر خوبی مثل تو داره.

********************

فکر میکردم اشنایی دو خانواده با هم ،کابوس زندگی من باشد اما مامان هلن به راحتی با مادر جون کنار امد و پدرم هم به خوبی پدر هیون را به حرف کشید.البته نبود مادر بزرگ هم بی تاثیر نبود.خیلی دوست داشتم بدانم که خودش نیامده یا هیون جونگ و مادر جون از او خواهش کرده اند که به دیدار پدر و مادرم نیاید.

از ان طرف تمرین های گروه فشرده و فشرده تر میشد و با امدن لباس ها از کارگاه برعکس چیزی که من فکر میکردم سرم شلوغ تر شد.لباس ها پر از ایراد و اشکال بودند و من وسوها اونی هم هنوز به هماهنگی کامل نرسیده بودیم اما کمک های میکا و مری و ایون اه هم در کار ما بی تاثیر نبود.

یک هفته مانده به مراسم ما از طرف مجله های مختلفی برای مصاحبه دعوت شده بودیم که با توجه به نظر پدربزرگ و تنظیم ها و برنامه ریزی های دستیار گو و دستیار شین 2 تا مجله انتخاب شد که یکی از انها مجله ی استار بود وخبرنگار یون جی هان که من با دیدنش ارزوی مرگ میکردم.

روزی که من و هیون جونگ به محل مصاحبه میرفتیم ، من در تمام طول راه لبم را میجودیم.هیون یک دستمال به دستم داد و گفت:

-لبت داره خون میاد...انقدر نترس ... خبرنگار یون اینبار نمیتونه هر سوالی که دلش میخواد بپرسه...فقط چیزایی رو میپرسه که با هم تمرین کردیم.

-اگه اینجوری نشه چی؟

-با این قیافه نگرانی که تو گرفتی خبرنگار یون حتما" خیلی خوشحال میشه...اگه سوالی رو نتونستی جواب بدی من درستش میکنم...

-وای اگه نتونم چی؟

-حالت خوبه کیتی؟اگه نتونم...اگه نشه...این چه مدل حرف زدنه؟...کاش یه ذره از اون اعتماد به نفس جونگ مین رو تو داشتی...تاحالا که شده و تو جلوش کم نیاوردی...اینبار هم میشه...

و مثل همیشه حق با هیون جونگ بود.خبرنگار یون یکی یکی سوالها را میپرسید و من و هیون هم پاسخ میدادیم.بعد هم قرار بود که عکس بگیریم.برای هیون چاپ شدن عکسش روی جلد مجله یک مسئله عادی بود اما عکس من تا بحال روی یک جلد مجله چاپ نشده بود برای همین هیجان زده شده بودم.سوها اونی دوباره موها و ارایش ما را چک کرد و میکا هم لباس هیون را به دستش داد و او را همراه یکی از دستیارها به اتاق فرستاد تا لباسش را عوض کند و خودش هم همراه من به اتاق دیگری امد تا کمک کند که لباسم را بپوشم.

میکا کاور لباس ها را روی میز گذاشت و گفت:

-اینم از لباس ها...کیتی شی من لباس ها رو که چک میکردم دیدم شما یه شلوار جین سورمه ای دخترونه گذاشتی و یه چند تا تیشرت ساده و کفش عروسکی تخت و این جور چیزا...اما با توجه به رنگ شاد و لباس های قشنگ و مد روزی که برای هیون جونگ شی انتخاب کرده بودین من یه کم لباس هاتون رو تغییر دادم که به لباس های هیون جونگ شی بیشتر بیاد...واسه اینکار از پدربزرگ هم اجازه گرفتم...

بانگرانی نگاهی به میکا کردم و توی دلم گفتم:

-خدا کنه قابل پوشیدن باشن...

دستم را به طرف زیپ کاور بردم و با احتیاط زیپ ان را پایین کشیدم و لباس ها را بیرون کشیدم.یک شلوار کتان ابی فیروزه ای که به نظرم 3 تا 4 سایز از شلوارهای معمولی من کوچیک تر بود و مطمئن بودم که اندازه من نیست ...مخصوصا" با ان پاچه های تنگ که به اندازه یک وجب از پایین با دکمه بسته میشدند و یک تاپ پشت گردنی سفید که از جلو یقه ایستاده بود و از پشت تا کمر باز بود و یک دایره کوچک فلزی فیروزه ای توی پشتش بود... والبته که از طرح های خودم بود.من همیشه برای باز کردن فکرم طرح های دخترانه میزدم تا بتوانم بهتر برای پسرها طرح بزنم و میکا یکی از همان طرح ها را تبدیل به لباس کرده بود.و الحق که انتخاب خوبی بود چون لباس هیون بلوز فیروزه ای و شلوار سفید بود.میکا از توی ساک بغل دستش یک جفت کفش پاشنه 20 سانتی سفید دراورد و گفت:

-زود بپوشین که وقت نداریم...

و تا من دهنم را باز کردم که اعتراض کنم ، میکا دست روی نقطه ضعف من گذاشت و گفت:

-نمیخواین که مامان هیون جونگ شی و یا طرفداراش از لباساتون ایراد بگیرن و مسخرتون کنند مگه نه؟بخاطر ابروی هیون جونگ شی لطفا"...

-ولی میکا...این لباس ها اندازه من نیست...

میکا اهی کشید و زیر لب به ژاپنی حرفی زد و بعد به طرفم امد و همان طور که زیپ سویی شرتم را باز میکرد و انرا از تنم بیرون میکشید گفت:

-مطمئنم که اندازتونه...اونقدر لباس گشاد پوشیدین که باورتون نمیشه این لباسا اندازه شما هست...من با سوها اونی هم هماهنگ کردم واسه همین گفتم که براتون خط چشم فیروزه ای بکشه...

من در مقابل میکا تسلیم شدم و با کمک او شروع کردم به پوشیدن لباسم.در کمال تعجب شلوار فیروزه ای رنگ با اینکه خیلی تنگ بود و مسلما" نمیتوانستم با ان بشینم پایم رفت و میکا مجبورم کرد تا کفش ها را بپوشم و 2 تا دکمه پایین شلوار را که تا روی پایم امده بود را باز گذاشت و به بدنم کرم پودر زد و تاپ را تنم کرد.سوها اونی هم موهای روشنم را که تا بالای ارنجم میرسید فر درشت زده بود و دورم ریخته بود.من به کیتی جدید توی اینه نگاه کردم و با خودم گفتم:

-این اون دختر معمولی ولی عجیب غریبی که پارک جونگمین عاشقشه نیست...این یه دختره که میدونه چی بپوشه و اونقدر جذابیت و لیاقت داشته که کیم هیون جونگ اونو به عنوان همسر انتخاب کرده ....

نفس عمیقی کشیدم و پشت سر میکا از اتاق خارج شدم و چشمم به هیون افتاد که سوها اونی داشت ان قسمت از موهای تیره اش را که روی پیشانی اش ریخته بود را دوباره درست میکرد.

چشم هیون و بیشتر عوامل که به من افتاد از تغییری که کرده بودم، گشاد شد و من خجالت کشیدم . سوها اونی به طرف من برگشت و گفت:

-کیتی حرف نداری . عالی شدی.

از پشت شانه سوها اونی چشمم به خبرنگار یون افتاد که پوزخندی زد و با نفرت نگاهم کرد.نمیدانم چرا اما احساس میکردم میشود این جمله را توی چشمانش خواند:

" حسابت رو میرسم کیتی براون "

See u next time.kiss

نمایش نظرات 1 تا 30