تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

BAD JOKE EP1

 

نویسنده:yasaman

سلااااااااااام

ببخشید که چهارشنبه نذاشتم نتونستم بیام نت پنج شنبه هم تا شب گرفتار بودم.

برای همین گفتم امروز بذارم در عوض از هفته ی اینده مرتب میذارم

امیدوارم از این داستانم خوشتون بیاد

اسم این داستان همانطور که مشاهده میکنین شوخی بد هستش که خیلییییییییییی با داستان قبلی م فرق داره.

 

ناایون ،مثل همیشه درحال مرتب کردن جزوه هایش بود که کیوجونگ روبرویش سبز شد.

بهش نگاهی کرد و گفت:سلام...تست رو چطور دادی؟قبول میشی؟

کیوجونگ کنارش نشست:نمیدونم،ولی اینطور که از قیافه هاشون معلوم بود ازم راضی بودن.

و لبخندی زد.

ناایون:چه بد... .

کیوجونگ:چرا؟چرا بد؟

_چون دیگه نمیتونم ببینمت.

و سرش را پایین انداخت،کیوجونگ دستانش را بوسید و گفت:من و تو از 18 سالگی با هم بودیم ...تا اخرشم هستیم.

ناایون لبخندی زد:فردا شب،تولدم میای دیگه درسته؟..میخوام تو رو به پدرم نشون بدم... .

کیوجونگ:البته که میام،اما الان باید بریم جایی.

_کجا؟

_میبینی.


ناایون فریاد زد:وای اینجا خیلی قشنگه کیوجونگ...

کیوجونگ:اونجا رو میبینی که یه خونه س؟...ازش...خوشت میاد؟

ناایون:خونه؟

کیوجونگ:اره...قشنگه نه؟

ناایون:مگه اینحا ماله منه که ازم همچین چیزی رو میپرسی؟

کیوجونگ لبخندی زد:اره...هدیه ی تولدت.

ناایون جیغی کشید و کیوجونگ رو بغل کرد و همانطور که در اغوشش بود گفت:عالیه...ممنونم.

کیوجونگ:ناایون؟

_هومممم؟

کیوجونگ:من...توی این مدتی که با هم بودیم ..تاحالا ازت چیزی خواستم؟

ناایون سرش را از روی شونه ی کیوجونگ برداشت و به چشمانش خیره شد:نه...چطور؟

کیوجونگ:با...دیدن این خونه...منظورم رو نفهمیدی؟

ناایون با تعجب بهش خیره شد و کمی بعد گفت:ازم میخوای باهات ازدواج کنم؟

کیوجونگ سرخ شد و سرش را پایین انداخت و گفت:امیدوارم قبول کنی... .

ناایون ،کیوجونگ رو محکم بوسید و بعد گفت:قبول میکنم... .

کیوجونگ فریادی از سر خوشحالی کشید و ناایون رو روی هوا چرخاند...


یک سال بعد...

رئیس یون،دخترش رو محکم توی ون پرت کرد و فریاد زد:دیگه حق نداری اون پسره ی علاف رو ببینی..فهمیدی یون ناایون؟

ناایون پای راستش رو روی پای چپش گذاشت و گفت:سعی میکنم.. .

رئیس یون فریاد زد:توی ژاپن فقط روی کارها تمرکز میکنی نه چیز دیگه ایی فهمیدی؟

ناایون ابروانش را بالا داد و گفت:کر نیستم پدر،ارومتر هم میگفتین میفهمیدم.

رئیس یون دیگر چیزی نگفت و در ون رو محکم بهم کوبید و رفت.

ون حرکت کرد.

جونگمین:چرا اینقدر رئیس رو اذیت میکنی؟..میخوای بکشیش؟

ناایون:همه یه روزی میمیرن.

هیون:واقعا تو یه شاهکاری یون ناایون.

ناایون:نیازی نبود بهم بگی...چون خودم میدونم.

و لبخندی زد و به بون سانگ زنگ زد:الو؟..ببین من دیگه نمیتونم با تو باشم ،پس بیا بهم بزنیم...دیگه هم به این شماره زنگ نزن.

و بعد گوشی اش رو از پنجره به بیرون پرت کرد.

هیونگ:چند روز بود با این بدبخت دوست شده بودی؟

ناایون:یکماه قبل از انتشار البومتون...یعنی،سه ماهه پیش.

هیونگ:خوشم میاد تمام دوست پسرایی هم که تاحالا داشتی ،همشون پولدار بودن...این نشون میده که خوش سلیقه ایی.

ناایون:خودم میدونم.

یونگ سنگ:این پسره چقدر پولدار بود؟

ناایون:به تو چه؟

جونگمین:درست صحبت کن.

ناایون:میخوای بمیری؟...اگه میخوای بمیری بهم بگو،میدونی که خیلی راحت میتونم تو ژاپن انقدر ازت کار بکشم تا خودت ارزوی مرگ بکنی.

هیون:جونگمین که چیزی نگفت...

ناایون به هیون نگاه کرد و هیون ادامه داد:جدا از اینکه پسرا رو به بازی میگیری چه لذتی میبری؟

ناایون:هی بچه قرتی،تو دیگه تو کارهای من دخالت نکن ...فهمیدی؟

تا یونگ سنگ خواست جوابش را بدهد کیوجونگ گفت:یونگی...بسه.

و بعد به ناایون چشم دوخت.

تموم شدددددددددددددد.