تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Can We Continue Again?ep17

 

نویسنده:Anna & Elham

مینا؟؟؟مدت کوتاهی با تعجب و البته ترس بهش خیره میشه! کیو جونگ دستشو رو دیوار میزاره و سعی میکنه تعادل خودشو حفظ کنه با ناباوری به جینا نگاه میکنه و میگه: مینا تو...تو...نه تو چطور میتونی اینجا باشی؟ تو..مر. مردی....
جمله ی آخر اونو سرجاش میخکوب میکنه... با چشمایی بهت زده همچنان ناظر صورت لرزونه کیوئه! میخواد باش حرف بزنه...میخواد ازش بپرسه که اون.. چطور مینا رو میشناسه...اما انگار قدرت تکلمشو از دست داده، فقط یه جمله به زبونش میاد....
-اشتباه گرفتین و خواه ناخواه به سمت در بیمارستان قدم برمیداره.درد پاهاش تو کل بدنش میپیچه اما ترسی که تو وجودشه، بهش اجازه نمیده به چیزی به جز فرار فکر کنه! صدای قدم های یک نفر که هر لحظه داره نزدیک تر میشه، حاکی از اینه که اون پسره دنبالشه، جرئت اینو که سرشو برگردونه رو نداره، فقط تمام توانشو رو پاهاش میذاره و با سرعت از بیمارستان خارچ میشه...
.
 کیو دستشو رو سرش گذاشت و به اون دختر که سعی داشت ازش دور شه خیره شد. نمیتونست باور کنه که اون مینا باشه...اما اون خودش بود....کسی که تو بغل خودش خودکشی کرده بود الان اینجا درست جلوی چشماش بود... قدم برداشت و به سمت جینا حرکت کرد! اما پاهاش توان حرکتو ندارن چشماشو میبنده و بعد دوباره به جلوش نگاه کرد اما اثری از اون دختر دیده نمیشد....با سرعت از بیمارستان خارج میشه.اطرافشو نگاه میکنه اما هیچ اثری ازش نیس. چطور میتونست با پای زخمش به این سرعت از اینجا دور شده باشه؟ روی نیمکتی که نزدیکش بود نشست موبایلشو دراورد و به صورت معصوم مینا که عکسش روی صفحه موبایلش بود چشم دوخت
--------------
نفس نفس میزنه و دستاشو رو زانوهاش میزاره.... خیلی وقت بود اینقدر ندویده بود، و کلاهشو پایین تر میکشه و به دوروبرش نگاه میکنه...کسی نیست! لبخندی از روی خوشحالی روی لباش نقش میبنده. از خستگی دلش میخواد همینجا بگیره بخوابه، اما یهو یادش به جینا میفته! سریع موبایلش رو برمیداره تا شماره ی جینا رو بگیره، اما نفس های گرمی که به صورتش میخورن اونو مانع اینکارمیکنه، سرشو بالا میاره تا کسی که روبروشه رو ببینه...با دیدن قیافه ی درهم و عصبانی جونگ مین، موبایل از دستش میفته
جونگ مین سرشو نزدیک تر میاره ، دستشو رو شونه ی دونگهه میذاره و میگه:
-داری از چی فرار میکنی؟
دونگهه دستشو میکشه و میگه: تو چرا الکی دنبال منی؟
حالت چهره ی خسته ی جونگ مین عوض میشه، یقشو میگیره و میگه:
- تو کی هستی؟ کی هستی که این بلا رو سر آنا اوردی؟
دونگهه: آنا کیه؟ اشتباه گرفتی...میخواد بره که جونگ من دستشو محکم میگیره و میگه:
-آنا کیه؟نمیشناسی؟ هه همونی که با ماشین روش رد شدی... همش تقصیره توئه عوضیه. تووووو
دونگهه سرشو پایین میگیره و میگه:
-تقصیره من نبود!نمیخواستم اینجوری شه! تقصیره خودش بود خودش اومد وسط خیابون اون خودش پرید جلو ماشین من...من هیچ تقصیری ندارم...حتما شما یه بلایی سرش اوردین که اینطوری میپره جلوی ماشین....
-خفه شو عوضی .دستشو مشت میکنه محکم تو صورته دونگهه میکبونه. درد وجود دونگهه رو فرا میگیره. سرشو بالا میاره و به چشمای جونگ مین زل میزنه و میگه
- اما من واقعا نمیخواستم این بلا سرش بیاد...من اونو به کما نفرستادم....
-هه برو بمیر....و بعد محکم دسته دونگهه رو میکشه و به سمت جلو میکشونتش
.
.
رو نیمکت میشینه و به پای زخمیش نگاه میکنه، اگه فقط یه قدم دیگه بتونه باش برداره،واقعا یه معجزس
موبایلش زنگ میخوره، از تو جیبش درش میاره  با تعجب به شماره نگاه میکنه و جواب میده
صدای لرزون دونگهه رو همون اول تشخیص میده
- الو جینا... دونگهه ام کجایی؟بیا اینجا
-اینجا کجاس؟چی میگی؟
- بیا اینجا بیا کمکم جینا... من نمیخوام برم زندان...
- کجا بری؟چی میگی دونگهه..صدات قطعو وصل میشه... الان کجایی؟
- اداره ی پلیس.....جینا...
- الو.... الو لی دونگهه؟ اه لعنتی چرا قطع شد؟....سریع از جاش بلند میشه و با ترس به اطرافش نگاه میکنه....آخرم  اتفاقی که نباید میفتاد افتاد...
.
.
سریع وارد اداره میشه به دوروبرش نگاه میکنه تا بتونه پیداش کنه!پسری که رو صندلی تو خودش مچاله شده قلبشو به درد میاره...لنگون به سمتش میره و میگه

- لی دونگهه.....اینجا چیکار میکنی؟ صورتت چی شده؟ و دستشو به سمت گوشه ی لب دونگهه که زخمی شده میبره. دونگهه از درد سرشو میاره عقب و میگه:تو بیمارستان پیدام کرد....

لبخندی میزنه و ادامه میده: جینا اون زندس من نکشتمش.....زندس فقط تو کماس....

- میدونم....اما کی تو رو اورد اینجا؟
دونگهه با بی میلی نگاهشو به سمت جونگ مین که داره با موبایل حرف میزنه میگیره....جینا بهش نگاه میکنه و به سمتش حرکت میکنه....
- اه کیم کیو جونگ....همش تقصیره توئه و بعد محکم موبایلشو روی یکی از صندلیا پرت میکنه
این اسم.....نه... و سریع به سمت دونگهه برمیگرده
- باید برم دونگهه زودی میام
-کجا میری؟ منو از اینجا بیار بیرون...
- زودی میام.... و از اداره خارج میشه
.
.
این تصادف چه ربطی به زندگی اون داره؟ اون از اون پسره توی بیمارستان و این هم از اون اسم کیم کیو جونگ....
درو باز میکنه و خودشو پرت میکنه تو خونه!از درد حتی نمیتونه پاهاشو تکون بده!اما بلند میشه و به زور خودشو به اتاق میرسونه!روی صندلی میشینه و کشوی میز رو آروم باز میکنه! کاغذ مچاله شده ای که تو کشوئه، همه ی صحنه ها رو دوباره یادش میاره، از همون روزی که ازش جدا شد روزی که با رفتنش تمام بدبختی و بلاها یهو رو سرش نازل شد....روزی که برایی همیشه چهره ی خندونشو از این دنیا گرفت...با یاداوری این خاطرات بغضی که مدتهاست تو گلوشه دوباره سنگینی میکنه، کاغذ مچاله شده رو باز میکنه و بهش نگاه میکنه...دوباره اون جمله های نامفهومو مرور میکنه، با شنیدن اسم اون پسر انگار این نوشته ها براش تازگی دارن...به خط های آخر نگاهی میندازه و بعد شروع میکنه به خوندن
-....پیداش کن و بش بگو چقدر دوس داشتم، واقعا دوستش داشتم...هرکاری کردم راضی نشد ولم کنه...نمیتونستم ببینم کسی که از تمام وجودم دوسش دارم به خاطر من خرد بشه...مجبور شدم...نمیتونستم بهش بگم...کیم کیو جونگ رو پیدا کن و بهش بگو هنوزم دوسش دارم اما فقط بخاطر دیوونگیش باعث شد خودکشی کنم...
---------
- اه چه خبرته دو ساعته دستت رو زنگه...با حرص درو باز میکنه و به قیافه ی خسته ی کیو زل میزنه
کیو هیونگ کنار میزنه و خودشو به مبل میرسونه، به بقیه نگاهی میندازه و بی توجه به نگاه پر از تعجب اونا خودشو روی مبل کنار یونگ سنگ پرت میکنه!
یونگ سنگ: هی دیوونه بلند شو رو دستم نشستی! و محکم دستشو میکشه
مهی با عصبانیت بهش نگاه میکنه و میگه: چطور روت شد بیای اینجا؟ آنا رو چرا نیوردی؟
شیرن: آنا کجاس هیونگ نیم؟ از دیشب هرچی بش زنگ میزنم جواب نمیده
مریم: چرا نه تو آنا و جونگ مین هیچکدومتون جواب نمیدین؟دعوا کردین؟
کیو سرشو بالا میاره و سعی میکنه ذهنشو از فکر به مینا دور کنه! آروم میگه:
-یه اتفاقی برا آنا افتاده...
شیرین از جاش بلند میشه و میگه: چه اتفاقی؟ جون به لبمون کردی آنا چی شده؟؟
- آنا دیشب تصادف کرد الانم تو کماس
مریم: وای خدای من...این چرتو پرتا چیه میگی؟؟؟

سرشو بالا میاره و با خونسردی میگه :

چرت و پرت نیس، یه ماشین باش تصادف کرده و بعد در رفته الانم آنا تو کماس....

شیرین رو زمین میوفته و میگه: کـ...کماس؟؟؟؟


هی وای من من الان کاملا شطرنجی ام!!!اگه واقعا به جای من بودین درک میکردین که چرا انقدر دیر اومدم..اما خداروشکر تموم شد، دوباره برمیگردم به روال قبل سروقت میزاریم و البته زیاد!(این پارتم به بزرگیه خودتون ببخشیدددددددد