تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

neighbors EP8.P3

 

نویسنده:MoMi MarzI

حوریا : خدایا به خاطر تمام چیزهایی كه دادی ، ندادی ، دادی پس گرفتی ، ندادی بعدا دادی ، ندادی بعدا میخوای بدی ، دادی بعدا میخوای پس بگیری ، داده بودی و پس گرفته بودی ، اگه بدی پس میگیری ، پس گرفتی بعدا میخوای بدی ، اگه میخواستی بدی و فكر كردم كه دادی ولی ندادی شكر ....
سلام
بفرمایید شام....اِ اِ ببخشید بفرمایید داستان تاثیرات بد من و تو هستش دیگه؟
مرضی:آنیو..حالتون خوفه؟؟؟مماخاتون چاخه ؟؟؟؟ چاهیتون داخه  ؟؟؟ میانه...چومل میانه.....چون واقعا نمیرسیم مرتب بذاریم..نارنگیه ترش و شیرین من ..درسته گفتی ارسال به آینده کنم...اماحجم درسای دانشگاه سنگینه...مخصوصا حوریا....حوریا هم ..غیبتش نباشه...ادمیه که خیلی واسه درس حرص میخوره....نه تنها حوریا...بلکه کل بر و بچ.... ..زیاد ور زدم برین داستان بخونین...
neighbors EP8.P3
قسمت 32
حوریا:چی کار می کنی دیوونه دستم شکست
جونگ مین در ماشینو باز می کنه تا حوریا بشینه.....خودشم می شینه پشت فرمون رو می کنه به حوریا:خوب حالا کجا می خواستی بری؟
-بیا برو سر کارت رئیست بدونه میاد ترتیبه دوتامونو می ده ...بیا برو...
جونگ مین نذاشت بقیه حرفشو بزنه چشماشو بست ....یه نفس عمیق کشید:دیگه داری حوصلمو سر می بری تا فردا صبح هم بگی برو نمی رم پس بگو کجا می خوای بری اون روی سگ منم بالا نیار
-الان مثلا کدوم روتو داری نشون می دی؟
جونگ مین با خشم بهش نگاه می کنه....حوریا  دیگه چیزی نمی گه و یه کاغذ می ده دستش
جونگ مین یه نگاه به کاغذ می کنه ،روشو می کنه به حوریا:این جا کجاست؟
-نپرس کجاست فقط اگه می دونی برو
-من نباید بدونم که کجا می خوای بری؟
-نه مگه تو چه کاره ی منی که بپرسی ....زود راه بیفت حوصله جر و بحث ندارم
-راست می گی من که کاره تو نیستم .....
حوریا متوجه لحن غمگین جونگ مین شد ولی به روی خودش نیاورد و روشو کرد سمت پنجره
****************************         
بچه ها همین طور داشتن قدم می زدن .....هیچ کس جرات شکستن این سکوتو نداشت.....عاطفه دیگه داشت کلافه می شد ....دلشو زد به دریا رو به نازنین کرد:نازنین چرا از امیر خوشت نمیاد؟
نازنین یه خنده عصبی می کنه ....عاطفه با گیجی نگاهش کرد ....
نازنین به رو به روش خیره می شه انگار که توی این دنیا نیست :ازش متنفرم این قدر که دلم می خواد بمیره چه طوری باهاش زندگی کنم؟....
اشکاش بی اختیار بدون این که پلک بزنه از چشماش می ریخت.....عاطفه سرش رو از روی ناراحتی تکون می ده ....می ره نازنین رو توی بغل می گیره:نمی خواستم ناراحتت کنم ....ببخشید می دونی که طاقت ناراحتیتو ندارم پس گریه نکن ....
سرشو کج می کنه و با یه لحن مظلومو بچه گونه می گه:خواهش می کنم
نازنین هم یه لبخند می زنه تا خیالشو راحت کنه....یه نگاه به زهره می کنه که مغموم داره راه میره :به خاطره تو هیچ وقت خودمو نمی بخشم
زهره یه لبخند می زنه :خودتو ناراحت نکن همه چیز تموم شد من با هیون خوشحالم
نازنین همین طور بهش خیره می شه.....زهره دوباره ادامه می ده:باور کن
زهره وقتی که گفت باور کن از ته قلبش می خواست که نازنین باور کنه
-باورت دارم
عاطفه دستشو دور گردن هر دو می کنه و با هم راه می رن:پیش به سوی مبارزه
نازنین واقعا خوشحال بود .....به خاطر دوستایی که به خاطرش ناراحت می شن .....به خاطرش خوشحال می شن
**************          
از درد داشت به خودش می پیچید .....هر چی می گشت نمی تونست مسکن پیدا کنه به خودش لعنت فرستاد که نذاشت بچه ها پیشش باشن....ناله می کرد... یا نمی شد یا وقتی هم می شد به حالت مرگ میفتاد....با حال خراب و کمری که از درد صاف نمی شد بلند شد تا حوله گرم کنه بزاره زیر شکمش....اشک توی چشماش نشسته بود الان اگه بچه ها بودن یکی حوله می زاشت ....یکی هم پاهاشو ماساژ می داد .....ولی می دونست که بچه ها هم حال خوبی ندارن ....همون موقع گوشیش زنگ خورد سلانه سلانه رفت تا گوشیشو برداره
-الو مرضیه
مرضیه با صدایی که درد ازش می بارید:بله؟
-بچه ها هستن؟
-نه کسی نیست....همه رفتن بیرون
-مرضیه چیزی شده؟....چرا صدات این طوریه؟حالت بده؟
-نه چیزی نیست ....تازه از خواب بیدار شدم
-اهان...باشه...کاری نداری؟
-نه خداحافظ
-به امید دیدار
وقتی گوشی رو گذاشت با مشت اروم زد تو سر خودش:می مردی بگی مریضی؟
*************      
گوشی رو که قطع کرد رفت سمت بچه ها :بچه ها هیچ کس غیر از مرضیه خونه نبود ....همه رفتن بیرون
هیونگ با قیافه اویزون نگاش کرد:خوش به حالشون
هیون دستاشو می زنه به هم با صدای بلند می گه:خوب برید اماده شید واسه ادامه تمرین
کیو دستاشو به حالت التماس به هم می زنه رو به هیون می کنه:خواهش می کنم دست از سرمون بردار....استدعا دارم
هیون از لحن کیو خندش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد همین طوریش بی جنبه بودن
-برید اماده بشید
-من الان داشتم با دیوار حرف می زدم
هیونگ دستشو می زنه به کمر کیو:اگه دیوار بود الان خجالت کشیده بود
یونگ سنگ رفته بود توی فکر :یعنی واقعا از خواب بیدار شده بود.....
سرشو تکون داد :هر چی اصلا به من چه خوب حتما از خواب بیدار شده بود دیگه
هیون دست می زنه به پیشونی یونگ سنگ :بمیرم برات تو هم دیونه شدی
-برو بابا مسخره
بچه ها به تمریناشون ادامه می دن ....ولی یونگ سنگ هر کاری می کنه نمی تونه که تمرکز داشته باشه ....صدای بقیه هم درمیاد
کیو روبه یونگ سنگ می کنه:چته تو ....خوب بودی که چی شد یه دفعه قاطی کردی؟
یونگ سنگ با دلهره می گه :هیون بزار من برم یه کاری دارم زود میام
هیون با نگرانی بهش نزدیک می شه:چی شده؟....چه کاری داری؟
-می زاری برم یا نه؟
-اگه بگم نه نمی ری؟
یونگی بدون هیچ حرفی می ره بیرون....سوار ماشین می شه و با سرعت سرسام اور رانندگی می کنه
دم در خونه که می رسه با دو می ره سمت خونه دخترا هر چی در می زنه مرضیه درو باز نمی کنه....نگرانیش بیشتر می شه خودش درو باز می کنه و میره داخل
یون سنگ :مرضیه....مرضیه
با تعجب و نگرانی نگاه می کنه می بینه مرضیه روی مبل دراز کشیده و دوتا پاهاشو توی بغل گرفته.....داره ناله می کنه
می ره سمتش روبه روش می شینه:مرضیه خوب نیستی؟....چته تو؟
چشماشو باز می کنه ....به زور حرف می زنه:چیزی نیست واسه چی اومدی؟
-دختره دیونه داری می میری بعد می گی واسه چی اومدی؟....
بلندش می کنه و اونو می شونه
-پاشو ببرمت دکتر
-نمیام خودم خوب می شم
یونگی عصبانی می شه:بلند می شی یا بزور ببرمت؟
مرضیه با شرم بهش نگاه می کنه:اخه کی واسه این درد میره دکتر که من برم
یونگ سنگ با گیجی بهش نگاه می کنه:متوجه نمی شم....واضح بگو
مرضیه اشک توی چشاش جمع می شه:واسم مسکن بیار دارم می میرم
یونگی دستپاچه می شه :باشه...باشه...کجاست بگو تا برم بیارم ...
-تو خونه نداریم برو از خونه خودتون بیار
یونگی با سرعت می ره خونه خودشون ....می ره سمت اشپز خونه ...در یخچال و باز می کنه....یخچالو بهم می ریزه تا قرصو پیدا کنه...هیچی توی یخچال نیست
با عصبانیت میره سمت گوشیش .....زنگ می زنه به جونگ مین
-الو جونگ مین قرص مسکن داری؟
-علیک سلام
-به فرض سلام داری یانه؟
-درگیری با خودتا....
-جونگ مین داری عصبانیم می کنی
-توی اتاقمه
دیگه نذاشت بقیه حرفشو بزنه می ره سمت اتاق جونگ مین....اتاق جونگ مین رو به هم می زنه تا قرصو پیدا می کنه
می ره سمت خونه دخترا....می بینه مرضیه روی پارکت دراز کشیده  و ناله می کنه
یونگی با نگرانی می ره سمتش:این قدر درد داری؟
-اخه پارکت گرم تره
قرصو میده به مرضیه....مرضیه با یه دنیا تشکر بهش نگاه می کنه....قرصو که خورد....یونگی بلندش می کنه تا اونو ببره توی اتاقش....می خوابونتش روی تخت خودشم کنارش می شینه....
یونگی:پاشو تا بریم دکتر
-نمی خوام حالا خوب می شم
-می گی دردت چیه یا به زور ببرمت
مرضیه چشماشو می بنده تا دیگه جواب نده....ولی یونگی ول کن نبود بلندش کرد تا ببرتش
مرضیه با عصبانیت نگاش می کنه:ای بابا ول کن دیگه واسه چی این همه سیریشی
یونگ سنگ تو چشمای مرضیه خیره می شه و شمرده شمرده می گه:گفتم ...بگو.... چته؟
-چی از جون من می خوای ....ای خدا ....اخه من به تو بگم چمه هان؟
-دیگه حوصله تکرار کردن ندارم
مرضیه با  شرم سرشو زیر می ندازه:دردم دخترونست ....
یونگی با
سردرگمی بهش نگاه می کنه:نفهمیدم ...واضح تر
-واسه چی می خوای این قدر منو شرمنده کنی اخه...ماهانست ....فهمیدی یا نه
یه خورده فکر کرد:اهان فهمیدم ....
با یه لبخند که چال لپش و به نمایش می ذاشت به مرضیه نگاه کرد
یونگ سنگ خودشم شرمنده شد .... یه سرفه کرد و به روی خودش نیاورد
چهره مرضیه از درد تو هم شده بود ....پاهاشو گرفت توی بغلش
یونگ سنگ پاهای مرضیه رو دراز کرد شروع کرد به ماساژ دادن پاهای مرضیه ....این قدر این کارو کرد تا مرضیه به یه خواب شیرین رفت
یونگی وقتی دید مرضیه خوابیده پتو رو روش گرفت  بهش خیره می شه:تو داری با قلب من چی کار می کنی دختر...
موهاشو نوازش کرد و با تبسم بهش نگاه می کرد
*******************      
بالاخره به اون ادرسی که مامانش داده بود رسیدن....یه سوت می زنه
حوریا:این جا رو عجب ساختمان قشنگیه ...
میخواد از ماشین پیاده  شه ....جونگ مین زود مچ دستشو می گیره .....از موقعی که با هم بحثشون شد دیگه با هم حرف نزدن تا الان....
حوریا بهش نگاه می کنه:ها؟...چته؟....همین جا باش تا بیام
-واقعا توقع داری ولت کنم بری این جا
-از توقع گذشته ...اصلا ربطی به تو نداره
جونگ مین با چشمایی که از عصبانیت سرخ شده بود بهش نگاه می کنه
حوریا از ترس خودشو جمع و جور کرد:حالا واسه چی مثل شمر زالجوشن بهم نگاه می کنی؟
-اینی که گفتی کی هستش؟
-یکی عینهو تو...حالا مچ دستمو ول کن
جونگ مین محکم دستشو ول می کنه که دست حوریا می خوره به دنده ماشین
-اخ خ...وحشی
از ماشین پیاده می شه ....جونگ مینم پیاده می شه
حوریا نگاش می کنه:خدا بخواد شما کجا تشریف میارین؟
جونگ مین عینکشو می زنه چشمش....شال گردنشم میاره تا نزدیکی بینیش و جلوتره حوریا راه میوفته
حوریا پاهاشو می کوبه به زمین :من اخرش از دست تو دیونه می شم....
باهاش هم گام می شه....جونگ مین هم لبخنده پیروز مندانه ای می زنه
وارد ساختمان می شن ....می خواد از متصدی اون جا سوال کنه ...که یک دفعه اونو می بینه
می خواد بره سمتش ولی وقتی که کسی رو که باهاشه می بینه توی جاش میخکوب می شه....سرش به دَوَران میوفته ....ناخوداگاه بازوی جونگ مینو می گیره
جونگ مین وقتی حالتشو می بینه می ترسه....چته حوریا؟چی شد یه دفعه؟....مسیر نگاهشو می گیره و نگاه می کنه ....وقتی مسیر نگاهشو می بینه قلبش فشرده می شه
حوریاجونگ مین نگاه می کنه:بد بخت شدیم جونگ مین
-اونا کین؟....واسه چی این طوری شدی؟
-اَ اَ مین و امیر با هم اومدن

******** 
جاننننننننننننننن؟؟؟امییییییییییییین؟؟؟این دیگه کیه؟؟؟؟حوریییییییییییی؟؟شخصیت بی مشورت ما وارد میکنی؟؟ این یارو کیه؟؟؟؟؟
میگم دقت کردین جونگ مین و یونگی این قسمت چه سیریشی بودن؟؟؟