تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Is destiny a truth?ep18

 

نویسنده:fati khanoomgol

سیلااااااااااااااام به همه دوستای گلم..خوفییییییییییین؟؟

حال میکنین این روزا من چه فعال شدم!!!!دیدم امروز کسی داستان نذاشته خواستم کمی وبو شلوغ کنم گفتم بیام براتون داستان بذارم!!!

از این به بعد هر وقت بتونم بنویسم اگه دیدم وب خلوته میام میذارم...باشه؟؟یا نذارم؟؟؟هر چی شما بگین..هدف ما جلب رضایت شماست!!

قبل از هرچیزی بگم ببخشید بابت چیزایی که تو داستان اتفاق میفته...به خدا من دختر منحرفی نیستم!!

دوم اینکه نقطه اوج داستان یادتو نره...

سوم اینکه ازتو یه سوال دارم..از این به بعد هر چی سوال داشته باشم میام ازتون میپرسم!!

(اطلاعات مفت گیر آوردم دیگه...)

خوب سوالم: به نظرتون احساس عشق چطوری بین یک دختر و پسری که از نزدیک همدیگرو نمیشناسن و با هم برخورد چندانی هم نداشتن پیش میاد؟؟؟اصلا ممکنه با دیدن فقط و فقط با دیدن اونم دورادور احساسی به اسم عشق به وجود بیاد یا نه!!

و در آخر اینکه میخواستم مثل نیلوفر یه تیکه از آینده بذارم قشنگ برین توخماری دیدم گناه دارین داغ خماری نیلوفر هنوز تازه است ننوشتم!!!

همتونو خیلی دوست دارم بوووووووووووووووووس


سر شب بود...همه توی هال نشسته بودن و داشتن چایی میخوردن که کیانا گفت:

-من دلم هوس ساحل کرده...کیا پایه ان بریم بگردیم؟؟

جونگ مین:من موافقم!!

نیلوفر:منم همین طور

هیون:باشه منم حرفی ندارم...

کیانا رو به بزرگتر ها کرد و گفت:

-شما نمیاین؟

آقای راد:ما پیر پاتالا که همپای شما جوونا نمیشیم..شما برین..خوش بگذره...فقط مواظب خودتون باشین..

هر 4تاشون با هم به کمک هم آتیش درست کردن و دورش حلقه زدن...کمی توی سکوت گذشت که کیانا گفت:

-هیون....میشه برامون بخونی؟؟؟برم گیتارت رو بیارم؟؟

-الان صدام گرفته بمونه واسه دفعه بعد...

کیانا که به زور داشت بغضش رو میخورد زیر لب گفت:

-شاید دیگه دفعه بعدی وجودد نداشته باشه...

نیلوفر:بخونین دیگه...منم همراه کیانا میرم که گیتارتون رو بیاریم...

بعد بدون اینکه منتظر جوابی از طرف هیون باشه دست کیانا رو گرفت و دنبال خودش کشوند...

-دوسش داری؟؟

-کی رو؟

-نیلوفر رو....

جونگ مین سکوت کرد....

-سخته...مگه نه؟؟

-چی سخته؟

-راه عشق....خیلی سخته...آدم فکر میکنه وقتی عاشق شد دیگه خوشبختی به سمتش میاد اما وقتی یکمی از راهش رو طی میکنه تازه میبینه هیچ چیز سخت تر از عشق نیست....

-عشق اگه آسون بود هیچ  وقت شیرین نمی شد...

-شاید....

توی همین لحظه کیانا و نیلوفر هم  رسیدن و کیانا گیتار رو به سمت هیون گرفت...

هیون گیتار رو گرفت وکوکش کرد...چند ثانیه ای مکث کرد بعد شروع کرد به خوندن...

 

 

خسته و در به در شهر غمم

شبم از هر چی شبه سیاهتره

زندگی زندون سرد کینه هاست

رو دلم زخم هزارتا خنجره

چی میشد اون دستای کوچیک و گرم

رو سرم دست نوازش میکشید

بستر تنهایی و سرد منو

بوسه گرمی به آتش میکشید

چی میشد تو خونه کوچیک من

غنچه های گل غم وا نمیشد

چی میشد هیچ کسی تنهام نمیذاشت

جز خدا هیچ کسی تنها نمیشد

من هنوز در به در شهر غمم

شبم از هر چی شبه سیاهتره

زندگی زندون سرد کینه هاست

رو دلم زخم هزارتا خنجره

من هنوز در به در شهر غمم ...

 

کینا بدون اینکه متوجه بشه اشک از چشماش سرازیر شد...هیون توی سکوت به چشمهاش زل زد...نیلوفر متوجه شد که اونا الان نیاز دارن که با هم تنها باشن....به جونگ مین اشاره ای کرد و هردوشون اونجا رو ترک کردن....

هیون بلند شد و کنار کیانا نشست و گفت:

-به همین خاطر گفتم بمونه برای بعد....برای چی گریه میکنی؟

گریه کیانا شدت گرفت و با دستاش صورتش رو پوشوند....میان هق هقش گفت:

-هیچ وقت فکر نمیکردم عشق برام تنهایی و حسرت بیاره..

هیون نمی خواست ناراحتش کنه اما ناخودآگاه گفت:

-عشق زاییده تنهاییه و تنهایی هم زاییده عشقه...

کیانا به سمتش برگشت و گفت:

-پس یعنی حقمه که تنها شم؟؟میخوای کارت رو توجیه کنی؟؟

هیون که نگاهش رو به دریا دوخته بود گفت:

-من کاری نکردم که توجیهش کنم...تو برای خودت تنهایی و حسرت رو به وجود میاری...

-وقتی ازم دوری میکنی معنیش چیه؟

-شاید توی اون لحظات توانایی نزدیک شدن بهت رو ندارم...

-چرا؟؟چرا نمیتونی بهم نزدیک بشی؟

-توضیح نخواه کیانا...من تو رو دوست دارم و تنهات هم نمیذارم....اما یکم شرایطم سخته...

-اگه من و دوست داری بذار بهت کمک کنم...بذار آرومت کنم...ازم دوری نکن..اینطوری منم عذاب میکشم...

-نمیتونم کیانا..بفهم خواهش میکنم...

-خیلی ظالمی هیون...من غرورم رو زیر پام میذارم و ازت خواهش میکنم تو حتی بهم نگاه هم نمیکنی...

هیون سکوت کرد و چیزی نگفت..

کیانا همون طور که به هیون خره شده بود اشکهاش از چشماش سرازیر میشدن....نتونست طاقت بیاره و صورت هیون رو گرفت و شروع به بوسیدنش کرد..

هیون کیانا رو از خودش جدا کرد و گفت:

-داری چیکار میکنی؟

کبنا بی توجه به هیون داشت اشک میریخت و میبوسید...مزه شور اشک روی لبهای هردوشون جا خوش کرد...هیون دوباره اون رو از خودش جدا کرد وگفت:

-نکن کیانا...اذیت میشم..نکن..

کیانا باز هم محل نگذاشت...به زور هیون رو خوابوند و دوباره بوسیدش...

هیون:نکن کیانا..نذار فاجعه به بار بیاد...

-میخوام فاجعه به بار بیاد....من بدون تو میمیرم...تو باید مال من باشی هر طوری که شده...

توی اون هوای سرد شروع کرد به درآوردن کاپشن و بولیزش...هیون که دید کاری از دستش برنمیاد وقتی کیانا میخواست تاپ نیم تنه اش رو هم دربیاره دستش رو گرفت و پیچوند..

-بهت گفتم الان وقتش نیست...

-من میخوام الان این اتفاق بیفته...

-کیانا...بس کن...بچه شدی؟

-آره من بچه شدم!بچه ای که گرسنت و محتاج شیر مادرش...عشق تو برای من از هرچیزی مهم تره...نمیتونم..میفهمی؟نمیتونم از دستت بدم...

-منم بهت گفتم من تنهات نمیذارم...

کیانا زار زد و خودش رو توی آغوش هیون جا داد...هیون هم کاپشنش رو که کنار بود برداشت و کشید روش و شروع کرد به نوازش موهای بلندش...بعد از اینکه کمی آروم شد به کمک هیون لباسهاش رو پوشید و دوباره توی سکوت هردو به دریا خیره شدن....

-هیون...میشه بازم برام بخونی؟

-باشه....به شرطی که گریه نکنی...قول میدی؟

-باشه...

 

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم كه با من
بظاهر همدم و یكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پیرایه بستند
از این مردم، كه تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من، ای دل دیوانه من
كه می سوزی ازین بیگانگی ها
مكن دیگر ز دست غیر فریاد
خدارا، بس كن این دیوانگی ها

 

کیانا آروم و ساکت سر روی شونه های هیون گذاشت و هیون هم خاموش تر از اون هر دو به دریا و موجهای خروشانش خیره شدن....

***

نیلوفر:چرا انقدر ساکتی؟؟

-چی بگم؟؟

-هر چه میخواهد دل تنگت بگو...

-دلم از وقتی تو دام چشمای تو اسیر شدم گشاد شده...

جونگ مین ایستاد و نیلوفر هم به تبعیت از اون ایستاد

جونگ مین:پشیمون نمیشی از شنا کردن؟

نیلوفر با قاطعیت گفت:

-نه!تو چی؟؟از غرق شدن پشیمون نمیشی؟

جونگ مین هم با همون قاطعیت گفت:

-نه!

-جونگ مین؟

-بله؟

-یه سوال بپرسم؟

-شما 10تا بپرس!!

-اااا اصطلاح رو خرابش نکن..اون 2تا هستش!

-نخیر...وقتی پای عشق من درمیونه 2تا کمه!

نیلوفر خنده شیرینی کرد و گفت:

-از دست تو...

-از دست خودت!(فری احیانا چیزی یادت نمیاد؟؟؟)

-خوب حالا سوالم رو بپرسم؟

-بپرس...

-چرا هر وقت نگام میکردی انقدر غمگین بودی...

جونگ مین چند ثانیه ای سکوت کرد  و گفت:

-به همون دلیلی که تو وقتی نگام میکردی غمگین بودی...

سوز سردی اومد و ناخودآگاه نیلوفر از سرما به خودش پیچید...جونگ مین نزدیک رفت و از پشت نیلوفر رو توی آغوشش گرفت...

-حالا کم کم گرم میشی...

نیلوفر حتی نمیتونست تکون بخوره..حلقه دستهای جونگ مین به قدری تنگ بود که نیلوفر حس میکرد هر لحظه ممکنه خفه بشه...

-چرا واستادی...برو دیگه...بهتره برگردیم ویلا..هوا سرد شده...

-با این حلقه تنگی که تو برام درست کردی نمیتونم نفس بکشم چه برسه به راه رفتن!!

جونگ مین خنده ای از ته دلش کرد و گفت:

-خوب زودتر میگفتی دیگه....

و حلقه دستاش رو کمی باز کرد و همون طور به سمت ویلا حرکت کردن...وقتی به نزدیکی های هیون و کیانا رسیدن از هم جدا شدن و انا رو هم صدا کردن و همگی با هم به ویلا برگشتن...



نمایش نظرات 1 تا 30