تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

protector part14

 

نویسنده:sujin

                                                     سلام دخترای گل بابا
                        خوفید خوشید سلامتید؟ من همین 5 دقیقه پیش از مدرسه تشریف فرما شدم....
                  های خدا ریشه های موهام اینقده درد میکنه که نگو بس که موهامو محکم میبندم

                  الآن هم دارم قارچ میخورم(عشق 4 منه) هم دارم پست میذارم...یه عذرخواهی هم به
                  خاطر هفته ی پیش که داستان"حسرت" رو نذاشتم بهتون بدهکارم ...راستی بچه ها
              همزاد یونگی اخراج نشد ...یوهوووووووو...تازه بعد از یه ماه یکی رو توی مدرسه  پیدا
             کردم دابل اسیه...کیو جونگ رو هم دوست داره!!!! هه هه هه خلاصه فعلا" خوش به حالم
            شده راه به راهم همزاد یونگی میاد لپمو میکشه میبوستم ...دست نوازش به سرم میکشه منم
         هر روز خوشحال تر از دیروز...یه جورایی لنگه ی داستان "بدون تو " شدم (البته شاید این
          داستانمو خیلی هاتون نخونده باشید.....خب دیگه عرضی نیست قربون همتون برم ...نظر یادتون
           نره ...
             پ.ن:فرناز گیرم بیوفتی مردی...جابه جا میکشمت
فردا صبح دانشگاه
یورین: ببینم تو خلی؟
سوجین نشست روی سکو و کیفشو گذاشت اون ور و گفت: چرا؟
یورین: ببینم چرا اومدی دانشگاه؟
سوجین: هه ...به توچه؟ مگه همه مثل خودتن ...دلم خواست بیام ...مشکلی داری؟ میرم پیش استاد عزیزم
یورین: شیرین عقل....من اگر جای تو بودم یه ماه دانشگاه نمیومدم
سوجین: دیروز استاد گفت اگر حالت خوبه بیا چون از درس عقب میمونم
یورین: دیشب دوباره دیدیش؟
سوجین: اوهووم ...اونم با وضع خیلی بد؟
یورین تعجب کرد و با چشمای گرد شده گفت: ببینم لخت دیدتت؟
سوجین عصبانی شد و یه دونه محکم زد توی سر یورین : یه بار دیگه از این حرفا بزنی ...دوستیمو باهات به هم میزنم منحرف
یورین: آآآآآخ...چرا میزنی منگول...خب وضع بد در بهترین حالتش همین میشه دیگه
سوجین: نه خیرم با کیو داشتیم کیک درست میکردیم  تمام سر و صورتمون آردی شد ...من با کیو دعوام شد شروع کردم به جیغ زدن اونم صدامو شنید اومد پایین
یورین دلشو گرفت و فقط میخندید
سوجین: هی عقب مونده به چی میخندی؟
یورین بعد از چند دقیقه ریسه رفتن از خنده نفسی کشید و گفت: وااای خدا میتونم احساس استادتو موقع جیغ کشیدن تو درک کنم
سوجین: منظورت چیه؟
یورین از خجالت سرخ شد و سرشو انداخت پایین
سوجین: میگی یا بزنم خوردت کنم؟
یورین: بدبخت فکر کرده اون کیوی مثبت داره یه کارایی میکنه
سوجین جیغ بلندی کشید وبا داد گفت: چییییییییییی؟
سوجین نفس نفس میزد از روی سکو پرید پایین و سرشو توی دستاش گرفت و چشماشو بست و فقط میدوید و جیغ میزد توی محیط دانشگاه
یورین هم دلشو گرفته بود و دنبالش میدوید و میخندید
سوجین چشماشو بسته بود و نمیفهمید کجا داره میره فقط هم جیغ میزد که یه دفعه.....پخش زمین شد
صدای داد سوجین از شدت درد که خورده بود زمین همه جارو برداشت
یورین ترسید و با سرعت به سمت سوجین رفت و از روی زمین بلندش کرد
یورین: سوجین جونم خوبی؟
سوجین چشماشو باز کرد و کمی آه و ناله کرد
_: خانم واقعا" متاسفم...اصلا" حواسم به شما نبود
سوجین بلند شد و سرشو گرفت بالا و با عصبانیت و حالت حجومی به اون پسر شروع کرد به حرف زدن
سوجین: بهتر نیست حواستو از این به بعد بیشتر جمع کنی آقای محترم؟ میدونی کمرم چه قدر درد گرفت؟ تازه دستمم بیشتر درد گرفت خسارت این دردی که کشیدم رو تو میخوای بدی آآآآآآآاااره؟
پسر از تعجب دهنش باز مونده بود....اون فقط یه زمین خوردن ساده بود اما اون چه قدر وحشی بود
با احترام و آرامش گفت: خانم خسارتش هرچه قدر باشه بهتون میدم ....لازم به دعوا نیست
سوجین: واقعا" که باید خجالت بکشی....دستم تیر میکشه
یورین: سوجین حالت خوبه؟ دستت خیلی درد میکنه؟
_: خانم دستتون که طوریش نشده فقط کمی پیچ خورد زیر کمرتون
سوجین چشم غره ای به اون پسر رفت
ماشین یونگ سنگ توی پارکینگ پارک شد و اومد جلو ....سوجین  ویورین رو در حال دعوا با یه پسر دیدن
یورین: آقا پسر چرا حواست نیست...دست دوستمو نگاه کن چیکار کردی؟
_: آخه دستش که چیزی نشده....ببین نگاه کن
بعد هم دست سوجین رو گرفت واین ور و اونور کرد دستشو و فشار داد
سوجین از شدت درد قرمز شده بود .....جیغ بلندی کشید
یونگ سنگ اومد جلو و گفت: جونگ مین چیکار میکنی؟
اومد جلو
جونگ مین خوشحال شد و لبخندی زد
مین: سلام دوست قدیمی من....من برگشتم
یونگی: سلام...ببینم با دست این  خانم چیکار میکردی؟
مین: قضیه اش مفصله منم حوصله ی توضیح دادن ندارم...اصلا" چیز مهمی نیست
یورین: چیز مهمی نیست؟ استاد ها اگر این آقا دوستتونه بهش بگید یه ذره ادب و نذاکت رو ازتون یاد بگیره
یونگ سنگ اومد جلو و دست سوجین رو گرفت
سوجین سرشو پایین بود  و از شدت درد اشک توی چشمش جمع شده بود و خودشو نگه داشته بود که گریه نکنه
یونگی چونشو گرفت و سرشو آورد بالا.......جونگ مین تعجب کرده بود که چرا یونگ سنگ اینطوری با اون دختر رفتار میکنه
یونگی: حالت خوبه سوجین؟ .....دستت خیلی درد گرفت؟
سوجین چشماشو بسته بود  ولباشو به هم فشار میداد
یونگی: ببینم خیلی دستت درد میکنه؟.....ببرمت بهداری دانشگاه؟
جونگمین: آخه دستش که طوریش نیست ....
یورین: میشه شما حرف نزنید؟.......سوجین؟ یه چیزی بگو...بیا ببرمت بهداری اینجا ...ببینم خیلی درد داری؟
سوجین بالاخره به حرف اومد و گفت: نه طوریم نیست فقط یه کم تیر میکشه همین
یونگی: سوجین اگر خیلی درد داری برو خونتون....اشکال نداره مهم اینه که اومدی....برو خونتون
سوجین: نه استاد یه کم که بشینم خوب میشم....فقط یه ذره تیر میکشه همین
بعد کیفشو از روی زمین برداشت و با یورین رفت اون ور نشست
یونگی: چرا اومدی اینجا؟
جونگمین: من از فرودگاه مستقیم اومدم اینجا تورو ببینم اونوقت تو میگی چرا اومدم ؟
یونگی: تو که گفتی یک یا دو هفته دیگه برمیگردی الآن تازهسه ..4 روز شده
جونگمین لبخندی زد و گفت: خب این دفعه خانواده ی دوم پدرم باهام راه اومدن....البته یه چند وقت دیگه باید دوباره برم...ببینم اون دختر کی بود؟
یونگی: تو واقعا" همیشه دردسر سازی...اون لی سوجین یکی از دانشجوهام بود
مین: به خدا داشت فیلم بازی میکرد دستش که چیزیش نشد فقط خم شد رفت زیر کمرش همین
یونگی: اون دیروز گلوله خورد ...
مین 8 تا شاخ در آورد و همینطور مات به یونگ سنگ نگاه کرد
جونگمین: گلوله؟ ...نمیفهمم
یونگی: این همون دختریه که گفتم همسایه ام هست و اونروز هر چی به گوشیش زنگ میزدم جواب نمیداد....دزدیده بودنش و دو سه روز بعد دیدیم گلوله خورده و با لباسهای پاره پوره  وخاکی اومد دم در خونه
جونگمین به خودش اومد ....دوباره کاری که باهاش کرد رو به یاد آورد...خیلی محکم دست سوجین رو فشار داده بود ...کمی پشیمون شد...روشو برگردوند و اونو با یورین روی نیم کت دید
یونگی: واقعا" خیلی سبک مغزی جونگ مین ....حتی اگر دستش طوری هم نمیشد باید ازش معذرت خواهی میکردی
جونگمین: واقعا" متاسفم...نمیدونستم
یونگی: از من متاسف نباش...برو از اون معذرت خواهی بکن ....آآآه خدا...از دست تو....اگر مامانش بفهمه دوباره سرم داد و بیداد میکنه
مین: به مامانش چه...من میرم باهاش صحبت میکنم و ازش معذرت خواهی میکنم ...تو برو به کارت برس...فردا میام خونه میبینمت
یونگی: هی دوباره دستشو نگیری فشار بدی ها...مواظب باش...فعلا" خداحافظ
بعد هم رفت توی ساختمون
جونگمین کمی بهشون نگاه کرد و دستاشو کرد توی جیب کت شلوارش و با کفشهای ورنی براقش  به سمت اونا حرکت کرد
رفت جلو و برای اعلام وجود خودش کمی سرفه کرد
یورین سرشو بالا برد و گفت: چیه ؟ این دفعه میخوای پاشو بکشی ببینی درد داره یانه؟
جونگمین: من واقعا" متاسفم خانم ...وقتی دوستم گفت چه اتفاقی براتون افتاده واقعا" ناراحت شدم
سوجین: نیازی به ناراحتی شما ندارم اقا...همین طوربه متاسف بودنتون بهتره برید ...من مشکلی ندارم
مین: میدونم کار اشتباهی کردم ...بازم ازتون خیلی خیلی عذرمیخوام کارم اصلا" درست نبود...خسارتشم هر چه قدر باشه میپردازم...
سوجین: به پول شما نیازی ندارم...الآن کلاسم شروع میشه ترجیح میدم برم توی کلاسم
بعد هم به کمک یورین بلند شد و از کنار جونگ مین رد شد
جونگمین خیلی عصبانی شده بود...تا حالا هیچ دختری باهاش مثل یورین یا سوجین رفتار نکرده بود...همه به خاطر پولدار بودن و خوشتیپ و خوشگل بودن جونگمین دور و برش بودن و دست روی هر دختری میذاشت سریع میومد طرفش ولی انگار یورین و سوجین از اون دسته آدما نبودن برای همین مشتاق شد تا دوباره اون دوتا رو ببینه
یورین: حقش بود حقشو میذاشتم کف دستش پسره ی سوسول الدنگ
سوجین هیچی نمیگفت و فقط راه میرفت و به حرف های یورین گوش میکرد
یورین: هی ببینم باز دوباره رفتی توی فاز افسردگی؟چرا اینطوری شدی؟
سوجین : یه لحظه ببند دارم فکر میکنم
یورین: به چی فکر میکنی؟
سوجین از کوره در رفت و با عصبانیت و داد گفت: اااااااااااااه ببند دیگه...دارم  آخرین جلسه ای که کلاس داشتم رو به یاد میارم...فردا امتحان داریم
یورین اخم کرد  وگفت: من یه ساعته دارم باهات حرف میزنم و نگران دست توی چلفتم ...اون وقت تو...واقعا" خیلی خری
سوجین: بسته دیگه برو سر کلاست ....منم برم سر کلاسم ...
یورین: منو داری از سر خودت وا میکنی؟
سوجین دستشو گذاشت روی بینیشو و گفت: هووووشششش....بعد هم با دست بهش فهموند که بره
بعد یه ذره خودشو درست کرد و وارد کلاس شد
همه ی دانشجو ها نشسته بودن و بعضی هاشون در حال حرف زدن بودن که وقتی سوجین وارد شد ساکت شدن
سوجین تعجب کرد اما چیزی نگفت و خیلی آروم رفت نشست همون جلو دقیقا" رو به روی  جایی که یونگ سنگ تدریس میکرد ....نفس عمیقی کشید ....نگاه دانشجوها براش خیلی سنگین بود ...چشماشو بست و سعی کرد به چیزی فکر نکنه ...اما بازم نمیشد حتی با چشمای بسته هم معلوم بود همه دارن بهش نگاه میکنن
چشماشو باز کرد و از روی صندلیش بلند شد و به بچه های کلاسش نگاه کرد و گفت: مشکلی پیش اومده؟
یکی از پسرهای کلاس گفت: نه مشکلی پیش نیومده
سوجین: خب اگر مشکلی پیش نیومده لطفا" به کارتون ادامه بدید
همون پسر گفت: بابای من همون کسی بوده که پرونده ی دزدیدنت رو زیر دستش داشته....میبینم که سالم اومدی بیرون
سوجین: انتظار داشتی مرده بیام بیرون؟
_: نه این چه حرفیه ...خوشحالیم که برگشتی
سوجین: ولی من اینطور فکر نمیکنم....بعد برگشت و نشست روی صندلیش
اون پشت یه سری از بچه ها در حال نقشه کشیدن برای اذیت کردن یونگ سنگ بودن....یه سری پسر که دوست دختراشون شیفته ی یونگ سنگ شده بودن و میخواستن تلافی بکنن
سوجین دستش یه کم درد میکرد به ساعت مچیش یه نگاهی انداخت هنوز یک ربع به اومدن استاد ها مونده بود برای همین  کیفشو برداشت و از کلاس زد بیرون ...یه ذره قدم زد و دستش کمی بهتر شد...اما بازم تیر میکشید به سمت بهداری دانشگاه رفت
_: دستت چیزیش نیست اما چون گفتی بهش ضربه وارد شده برای همین با باند یه بار دیگه محکم تر میبندمش تا زودتر خوب بشی...
سوجین: ممنون خانم  شین..احساس خوبی نسبت به دستم ندارم
_: هر چی نباشه دو تا گلوله خوردی ...باید درد داشته باشی
سوجین تعجب کرد و گفت: شما هم میدونید؟
_: اینجا همه از ماجرای دزدیده شدنت اطلاع دارن...وقتی همکلاسی مثل شین هیونگ دون داری نباید تعجب کنی که من هم میدونم که دستت تیر خورده
سوجین: هیونگ دون دهن گشاد
بعد از روی تخت پایین
اومد و با لبخند گفت: ممنون خانم شین...من دیگه برم داره دیر میشه
کیفشو برداشت و اومد بیرون
یونگ سنگ داشت از پله ها میومد پایین...سوجین متوجه اومدن یونگ سنگ شد و قدم هاشو آهسته تر برداشت تا یونگ سنگ بهش برسه...جوری که  مثل مورچه حرکت میکرد
یونگ سنگ بهش رسید و مثل همیشه عینکشو با دقت جلو داد و با تعجب و نگرانی گفت: سوجین؟ هنوز سر کلاست نرفتی؟
سوجین نقشش گرفته بود لبخندی زد و روشو به سمت یونگ سنگ برگردوند
سوجین با تعجب: استاد؟ اصلا" حواسم نبود دارید میاید....راستش دستم خیلی تیر میکشید رفتم بهداری
یونگی: میخوای برو خونه...لازم نیست اگر دستت درد میکنه اینجا بمونی
سوجین: نه استاد...میمونم
سوجین یاد کارهایی که اون چندتا پسر میکردن افتاد...میدونست یه نقشه ای برای استاد دلبرش کشیده بودن ....فرصت رو غنیمت شمرد و با خودش نقششو مرور کرد  
یونگی: خب پس حالا که حالت بهتره بیا بریم سر کلاس
سوجین: باشه استاد بریم
با هم دیگه در حال راه رفتن بودن که رسیدن به در کلاس
سوجین اومد جلو و گفت: استاد اجازه بدید من در رو براتون باز کنم...اول من میرم تو و بعد شما بیاید اینطوری بهتره
یونگ سنگ دوباره عینکشو داد جلو و گفت: باشه هرجور راحتی
سوجین روشو برگردوند سمت دستگیره ی در و لبخند موزیانه ای زد ...تا در رو باز کرد ...سطل آب و آرد گندم روی سرش خالی شد
بچه ها اول فکر کردن روی سر استاد ریخته و پسرا کلی بهش خندیدن اما بعد که بیشتر دقت کردن دیدن سوجینه
همشون آب گلوشونو قورت میدادن و از عکس العمل استاد خیلی میترسیدن
سوجین چشماشو بسته بود...تمام هیکلش خیس شده بود روشم کلی آرد ریخته بود ...فقط کافی بود توی فر گذاشته میشد
یونگ سنگ سریع وارد کلاس شد ...عصبانیت از چشماش میبارید ...چشماش کاملا" قرمز شده بود و از عصبانیت رگ های گردنش بیرون زده بودن و فقط به دانشجوهای کلاس خیره شده بود
سوجین از کارش خیلی خرسند شده بود...این دومین مرحله ی کارش برای به دست آوردن دل یونگ سنگ بود ...اصلا" براش مهم نبود که  مثل کیک شکلاتی شده بود تنها چیزی که مهم بود جا کردن خودش توی قلب استاد دلبرش بود
یونگ سنگ با داد و درحالی که عینکشو باز هم میداد جلو داد زد و با عصبانیت گفت: کدوم احمقی این کارو کرده...خودش بیاد بیرون
همه به هم نگاه میکردن ...تا حالا یونگ سنگ رو اینقدر عصبی و خشن ندیده بودن
یونگ سنگ دوباره با خشونت بیشتری داد زد و گفت: گفتم کدوم احمقی جرات  کرده همچین کاری رو توی محیط دانشگاه انجام بده؟
یه دختر  قد بلند عینکی از ته کلاس بلند شد و گفت: اجازه...هیونگ دون و شین جین و یه سانگ بودن
اون سه تا پسر کارد میزدی خونشون در نمیومد دلشون میخواست دختره رو تیکه تیکه کنن ...آب گلوشونو قورت دادن و فقط به یونگ سنگ خیره شده بودن
سوجین اون کنار فقط ایستاده بود و با اون قیافه اش بهشون نگاه میکرد و توی دلش از خوشحالی داشت بال در میاورد و همش از خدا تشکر میکرد
یونگ سنگ همینطور به اون سه تا خیره شده بود و با غرور و عصبانیت و ابوهت خاصی گفت: شما سه تا سریع بلند شید و با من بیاید مدیریت دانشگاه ....
هر سه تاشون به ترتیب قد بلند شدن و اومدن کنار در
یونگی: و تو لی سوجین...تو هم با من میای تا مدیر کیم ببینه چه بچه بازی توی محیط دانشگاه در آوردن
سوجین برای این که بیشتر تاثیر روی یونگ سنگ بذاره و سخاوت و بخشندگیشو به نمایش بذاره با لحن معصوم و خاصی گفت: نه استاد ...حالا یه کار اشتباهی کردن شما ببخشید...من چیزیم نیست فقط یه کم کثیف شدم ...مثل این که امروز قسمتم نیست سر کلاس باشم
یونگ سنگ اومد جلو و گفت: اونا بهت آسیب زدن ...با من بیا ...و شما سه تا شما هم بیاید
یونگ سنگ اومد جلو و  سوجین و اون سه تا پسر هم به ترتیب پشت یونگ سنگ میومدن ...سوجین خرسند تر از این نمیشد ...از عالم و آدم توی دلش تشکر و قدردانی میکرد
5 دقیقه ای طول کشید تا به دفتر مدیریت دانشگاه رسیدن
یونگ سنگ در زد و بچه ها هم پشتش وارد شدن
مدیر کیم هیون جونگ از پشت میز بلند شد و با دیدن قیافه ی سوجین و چهره ی عصبانی یونگ سنگ و پایین بودن سر اون سه تا پسر همه چیز رو کاملا" فهمید
( این هیون رو مدیر دانشگاه کردم که یه وقت بچم عقده ای نشه...نه که خیلی التماسم کرد دونگسنگ خواهش میکنم منم توی داستانت بذار و یه نقشی بده منم قبول کردم دیگه هه هه )
هیون: مشکل چیه آقای ها؟ باز این هیونگ دون  دست گل به آب داده؟
یونگ سنگ عصبانی بود و دوباره عینکشو با عصبانیت داد جلو یکی از دستاشو زد به کمرش جوری که قسمتی از کتش رفت اون ور و کمربند چرمی نازکش معلوم شد
سوجین سرش پایین بود و فقط به اون قسمت خیره شده بود و همش لبش گاز میگرفت...
سوجین توی دلش: واای خدا چه هیکلی...چه کمری....چه پاهای تپلی در حال مردنم...خدایا این تفکرات پوچ و انحرافی رو از من دور کن خواهش میکنم ....نمیخوام به این چیزا فکر کنم .....وااای مامان کجایی به دادم برسی ...اه بده اون ور کتتو دیگه
توی همین افکار بود که هیون داد بلندی کشید و دستشو کوبید به میز و باد داد گفت: چیییییییییییییییییی؟
یونگ سنگ با عصبانیت: بله جناب کیم درست شنیدید...این سه تا سعی داشتن من رو جلوی اون همه دانشجو به مسخره و بازی بگیرن ...اما متاسفانه از شانس بدشون  خانم لی سوجین اول در رو باز کرد و این سر و وضع ایشونه
هیون: واقعا" خجالت داره...اینجا دانشگاهه...مقطع راهنمایی و دبیرستان نیست که هر جور دلتون خواست رفتار کنید و با دوستانتون بشینید کلی به اون معلم و استاد بدبختی که به شما تدریس میکنه بخندید
اومد جلو و رو به یه پسر گفت: بنداز پایین سرتو...تازه با پررویی تمام توی چشمای من نگاه هم میکنه ....وقتی از اینجا اخراجتون کردم اون وقت محیط دانشگاه و با خونه ی باباتونو و دبیرستان تشخیص میدید ........بعد روشو کرد سمت یونگ سنگ و گفت: آقای ها شما بفرمایید سر کلاستون من تکلیف این سه تا رو مشخص میکنم همینطور خانم لی سوجین...نگران ایشون نباشید  امروز رو مجاز هستن که سر کلاس نباشن
یونگ سنگ نفس عمیقی کشید و در حالی که خیلی قرمز شده بود گفت: ممنون جناب کیم ..من که دیگه نمیدونم از دست این سه تا چیکار کنم
بعد نگاهی به سوجین که خیلی مظلوم سرش پایین بود کرد و از اتاق خارج شد
هیون مسول برنامه ریزی رو صدا کرد و شروع کرد حرف زدن باهاش
سوجین کمی اومد سمت هیونگ دون ( هیونگ جون نه هاااا...هیونگ دون یکی دیگه است ) و زیر لبی بهش گفت: تا تو باشی دیگه دهن گشادی نکنی....راستی میخواستم ازت تشکر کنم
هیونگ دون با عصبانیت گفت: منظورت چیه؟
سوجین با لبخند شیطنت آمیزی گفت: راهم رو برای رسیدن به استاد ها  هموار تر کردی....علافی خوش بگذره
هیون صحبتش تموم شد و گفت: خب همین الآن شما اسم شما دوتا از لیست کامپیوتری دانشگاه پاک میشه و به صورت کتبی هم اخراج میشید ....ما توی این دانشگاه جایی برای آدم های وقت نشناس و بی مزه ای مثل شما سه نفر نداریم ...برید توی دانشگاهی ثبت نام کنید که طرز فکر بچگانه  اتون رو قبول کنن که فکر نکنم توی این قرن جدید همچین دانشگاه ویا حتی مدرسه ی ابتدایی هم وجود داشته باشه که شما رو بپذیره
هیونگ دون: آقای کیم خواهش میکنم مارو اخراج نکنید
هیون: حرف نباشه...بیرون لطفا"