تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

regret part8

 

نویسنده:sujin

                                    خف امیدوارم از اون داستانم خوشتون اومده باشه خوشگلای من
                          اینم از این یکی قسمت ....فقط تو رو خدا اعترض نکنید....خیلی زیاده...مغز خودم
                        هنگید از بس زیاد نوشتم....فدای همتون بشم که گلید...یه بوسم از لپام نفری یکی بکنید
             تا من برم.........بوووووووووووووووس بابااااااااااااااااااااااای
_: بفرمایید آقا این خودش اینم کیفش
کیف  کامن رو داد دستش و از اونجا رفت بیرون
رفت توی قسمت پیامک هاش و یه پیامک به یونگ سنگ زد " سلام یونگ سنگ من برای یه هفته یا بیشتر نیستم...دارم میرم جایی و کار دارم و گوشیمم خاموشه  "
لبخندی که توش تنفر معلوم بود زد و گونی رو از روی سر کامن جدا کرد
بیهوش افتاده بود روی زمین
نزدیکش شد و صورتشو با دستاش لمس کرد....هم عشق و هم تنفر رو از توی نگاهش میشد دید....مثل دیوونه ها نگاهش میکرد هر لحظه بیشتر وسوسه میشد که بهش نزدیک بشه ....صورتشو برد نزدیک صورتش و لباسش رو بو کرد...با خوردن این بو به مشامش داشت بهش جنون دست میداد انگار بهش قدرت داده باشن بلندش کرد  وانداختتش روی تخت....خوابید روشو شروع کرد به بوسیدن کامن
جنونی که بهش دست داده بود داشت دیوونه اش میکرد....مثل حیوون رفتار میکرد و حالش دست خودش نبود .....دستشو برد سمت یقه ی کامن اما بعد انگار کسی بهش چیزی گفته باشه دست از این کار کثیفش برداشت و از روش بلند شد و روشو کرد اون ور
کاری که تا چند دقیقه پیش داشت انجام میداد رو به یاد آورد ......هی به خودش لعنت میفرستاد که چرا اینکارو کرده....اما در اصل داشت خودشو گول میزد ...چون کاری که میخواست و قصد انجام دادنش رو داشت خیلی کثیف تر  و وحشیانه تر از این کاری بود که تا چند لحظه پیش مشغول انجام دادنش بود
با طنابی که روی میز بود دوتا دستاشو به میله ی بالای تخت بست و پاهاشو محکم بست
به دهنش چسب زد و با عصبانیت از اتاق خارج شد
فردا صبح
با سر درد شدیدی چشماشو باز کرد....چشماش تار میدید اما بعد از چند ثانیه درست شد و تونست اطرافشو به خوبی ببینه.....یه اتاق خالی ...فقط یه میز فلزی و یه تخت چوبی و یه ساعت توی اتاق بود که حرکت عقربه های ساعتش خیلی سریع بود....نگاهی به سر و وضع خودش انداخت دست بسته و دهن بسته  توی اون اتاق زندانی شده بود........خیلی سعی کرد تا بتونه جیغ بزنه....اما دهنش بسته بود و فقط صدا توی گوش خودش میپیچید...اتفاق دیشب رو به یاد آورد ...خودشم نمیدونست برای چی دزدیده بودنش ....فقط گریه میکرد و سعی میکرد  دستاشو باز کنه اما بی فایده بود
                                     ****************
    _: با یه سرنگ تزریق نکنید...هر دفعه باید سرنگ های جدید استفاده کنید پولشم هر چه قدر شد مهم نیست من میپردازم
_: چشم آقا خیالتون راحت باشه
                        ***************************
کامن از بس تلاش کرده بود خسته شده بود و بی صدا مثل یه مرده ی آویزون افتاده بود و خوابش برده بود
ساعت ده صبح بود و ساعت به صدا در اومده بود...یه جوجه ی کوچیک هی بیرون میومد و دوباره میرفت تو ...کامن به آرومی چشماشو باز کرد
مردی داخل اتاق شد
کامن سعی میکرد حرف بزنه یا داد بزنه اما نمیتونست کاری کنه و همش تکون میخورد
_: اینقدر تلاش نکن...به جایی نمیرسی...تو برای مدتی مهمون مایی
سرنگ و سوزن رو از توی جیبش در آورد و آستین کامن رو زد بالا
کامن تا چشمش به سوزن خورد وحشت برش داشت....محکم سرشو تکون میداد و  از ته دل جیغ میزد و اشک میریخت
_: اینقدر تلاش نکن...چه بخوای چه نخوای این سرنگ باید وارد بدنت بشه
کش محکمی رو دور دستش بست
کامن سعی میکرد و دستشو سفت کرده بود و مشت کرده بود
_: اینقدر مقاومت نکن اگر دستتو اینطوری مشت کنی امکان داره سوزن توی دستت بشکنه مثل دختر خوب بهتره بذاری کارمو انجام بدم
بعد یه دونه محکم زد به کامن و دست کامن شل شد و سوزن رو فرو کرد توی دستش و بهش سرنگ رو تزریق کرد
کامن از بس جیغ و داد کرده بود و اما صداش به جایی نمیرسید خسته شده بود ......سرنگ توی دستش تزریق شده بود و مطمن بود این بار آخری نخواهد بود که بهش سرنگ تزریق میکنن و نمیدونست چیکار باید بکنه
مرد با خونسردی سرنگ رو پرت کرد توی سطل آشغال توی اتاق و در رو قفل کرد و رفت
دنیا دور سر کامن در حال چرخش بود ....سرش گیج میرفت و حالت تهوع داشت اما نمیتونست کاری بکنه....
سرشو انداخت پایین
مردی وارد اتاق شد و دوباره کامن سرش رو بالا گرفت....چیزی رو که میدید باور نمیکرد....امکان نداشت اون این کارو کرده باشه...اما کمی که فکر کرد  متوجه شد همه چیز با هم هم خونی داره
اومد جلو و چسب روی دهنشو محکم کشید ...
_: خوب به وضعی که الآن داری نگاه کن چو کامن ....این تویی
کامن به هق هق افتاده بود با صدایی که التماس از توش میبارید گفت: خواهش میکنم بذار برم...التماست میکنم...
_: هه...خواهش میکنی؟ التماسم میکنی؟ موقعی که من در حال التماس کردن به تو بودم چرا منو نادیده گرفتی کامن؟
اشک توی چشماش جمع شد و صدای لرزونش نشون میداد پر از کینه و عشقه اومد جلو و صورت کامن رو توی دستاش گرفت
_: باید طعم تنهایی رو موقعی که همه دور و برتن رو بچشی چو کامن...باید بفهمی اون روزا چه قدر سختی کشیدم.....من عاشقت بودم ....باید همه چیز رو درک کنی..باید نابود شدن خودتو ببینی اونم ذره ذره
_: چه طور میتونی اینقدر پست باشی؟ بذار برم این کارو باهام نکن التماست میکنم
_: تو منو پست و خوار کردی کامن ....تو منو اینطوری کردی...
کامن صداشو برد بالا و با گریه گفت: آخه مگه من چیکارت کردم هیون جونگ که داری باهام اینطوری میکنی؟..جواب بده......تو معتاد بودی من 7 سال با اعتیادت سر کردم و بعد طلاق گرفتم بارها تلاش کردم که ترکت بدم اما خودت نخواستی....چه طور میتونی اینقدر رذل و پست باشی که خودت با دستای خودت کسی که نجاتت داده رو اینطوری معتاد و مریضش کنی؟....مگه نمیگی عاشقم بودی؟ کسی با عشقش همچین کاری میکنه؟ چرا نمیذاری راحت زندیگمو بکنم؟ چرا راحتی همسر سابقتو نمیخوای در حالی که من تا همین 4 ماه پیش سعی کردم که معالجه ات کنم...جواب بده......چرا اینقدر رذل شدی......زندیگمو خراب نکن بذار برم التماست میکنم ......قول میدم اگر بذاری برم به هیچکی یه کلمه هم حرفی نزنم
هیون با داد: دیگه هیچ راه بازگشتی نیست.....تو به مدت دو هفته مهمون مایی چو کامن....
بعد هم روشو برگردوند و خواست بره که کامن آروم گفت: هیون جونگ به خاطر عشقی که به هم داشتیم بذار برم.....بعد ها افسوس میخوری....
هیون: عشق ما مرد .....کسی که الآن عاشقه فقط منم ....و اگر قراره افسوس بخورم ...مهم نیست من کل زندگیمو در حال افسوس خوردن بودم ....دیگه هیچی برام اهمیت نداره
بعد هم رفت بیرون و در رو از پشت قفل کرد
کامن با اشک و داد اسم هیون جونگ رو فریاد میزد..........اما هیچ جوابی نمیشنید
یاد روزایی افتاد که هیون جونگ با اشک اسم کامن رو صدا میزد اما کامن هیچ جوابی نمیداد و به راه خودش توی خیابون ادامه میداد
ناراحتی و پشیمونی و غم و اشک با هم دیگه مخلوط شده بودند .......احساسی که کامن در اون لحظه داشت توی هیچ کدوم از دقایق زندیگش نداشته بود
میدونست  هیچ کاری نمیتونه بکنه و باید ساکت میشنست و فقط منتظر این میموند که چی میشه
در روز دوبار اون پسر میومد و بهش سرنگ تزریق میکرد و یه وعده غذای سبک بهش میداد و میرفت
روزها میگذشت و روز به روز مواد تزریقی توی بدنش بیشتر میشد و بیشتر و بیشتر روش تاثیر میذاشت.....8 روز گذشته بود و روزی دو بار تزریق حسابی معتادش کرده بود حتی دیگه خودشم میخواست که بیشتر بهش تزریق بشه
حال خرابی داشت دیگه واقعا" اسم معتاد رو میشد روی کامن گذاشت
بعد 13 روز بالاخره دست و پاشو باز کردن و مثل یه حیوون مزاحم توی ناکجا آباد ولش کردن
کامن احساس کرد از همه جا رونده شده...حالا یه معتاد شده بود و اگر به کسی هم میگفت هیون جونگ این کارو کرده هیچکس حرفشو باور نمیکرد....زندگی جدیدش که توش بدبختی از راه رسیده بود و کامن باید یا ادامه اش میداد و یا اینکه اراده میکرد و ترک میکرد ....کاری که هیون جونگ باهاش کرده بود خیلی وحشیانه بود و با عقل جور در نمیومد آخه کی میتونه بلایی که سر خودش اومده رو سر کسی بیاره که عاشقشه ؟
کامن توی بیابون ول شده بود ....اوضاع به هم ریخته ای داشت زیر چشماش گود و سیاه شده بود و استخونای بدنش انگار پوک شده بودن ...احساس سبکی میکرد  چشماش سیاهی میرفت از دور چراغ یه ماشین رو به سمت خودش دید چشماشو بست و ماشین نزدیکتر میشد ....ماشین کنارش ترمز کرد و کامن چشماشو باز کرد
کامن: میخوام تا شهر برسونیم ....خواهش میکنم
مرد قبول کرد انگار مسیرش به سمت شهر بود اجازه داد کامن سوار ماشینش بشه
مرد: چرا اینجایی؟
کامن: یه سری حیوون اینجا ولم کردن و رفتن
صدای کامن کلفت شده بود و خماری از توش کاملا" پیدا بود مرد هم فهمیده بود که کامن معتاده
مرد: چی مصرف میکنی؟
کامن برگشت و چند ثانیه به مرد نگاه کرد: من معتاد نیستم...
مرد: من خودم معتاد به الکلم....میتونم کسایی که معتاد هستن رو از کسایی که نیستن تشخیص بدم ....حالا چی مصرف میکنی؟
کامن: دست از سرم بردار...فقط منو تا شهر برسون
بعد هم تکیه داد به پشتی صندلی و چشماشو بست ....تمام خاطراتش با هیون جونگ رو به یاد آورد....لحظه ی آشناییشون که محو زیبایی و تیپ هیون جونگ شده بود....زمانی که توی کلیسا با هم ازدواج کردن و هفته ی بعدش رفتن چین ....و خوشبختی کوتاه مدتی که داشت رو به یاد آورد و بعد روزای سختی که توی چین با یه شوهر معتاد میگذروند....خماری های هیون جونگ و چرت و پرت گفتناش از خوردن زیاد ....جمع کردنش از کوچه خیابون های هنگ کنگ ....تا طلاقش و برگشتن به کره و آشنا شدنش با کیو و تا این منجلابی که توش گیر کرده ...یعنی باید از کی کمک میگرفت؟....مطمن بود مادر و پدرش کمکش میکنن و اونو تنها نمیذارن ...به این اطمینان داشت
یک ساعتی طول کشید تا به شهر رسیدن مرد جلوی یه ایستگاه اتوبوس ترمز زد و کامن رو پیاده کرد و رفت
کامن نشست روی صندلی ایستگاه نگاهی به پیرزن کنار دستش انداخت و دوباره برگشت و چند دقیقه ای فقط به یه نقطه خیره شده بود...دستشو کرد توی جیب کت جینش و مقداری پول توش دید ...با خودش گفت: خوبه میتونم یه بلیط اتوبوس بخرم و برم خونه
روشو که برگردوند پیرزن رو ندید ....اما یه کاغذ روی صندلی گذاشته شده بود
                                      " هنوزم راه برگشتی هست"
یعنی اینقدر معتاد بودن کامن معلوم بود که حتی اون پیرزن هم معتاد بودنش رو تشخیص داده و همچین یادداشتی براش نوشته؟
کاغذ رو برداشت و دوباره خوندتش...لبخندی روی لباش نقش بست ....اون میتونست ترک کنه ...میخواست به هیون جونگ و امثال اون نشون بده کار سختی نیست و از کسایی که رهات میکنن نباید کینه به دل بگیری
اتوبوس جلوی کامن ایست کرد و کامن سوار شد و مقدار پولی که داشت رو به راننده داد
بعد از نیم ساعت اتوبوس کامن رو جلوی ایستگاه اتوبوس نزدیک خونه ی پدر و مادرش پیاده اش کرد و کامن از اتوبوس پیاده شده
هوای خیلی سردی بود...دستاشو کرد توی جیبش و به سمت خونه ی پدر و مادرش راه افتاد
چراغ خونه روشن بود....خوشحال شد و زنگ در خونه رو زد
مادرش با ترس و نگرانی و دلهره در رو باز کرد  و کامن رو با اون وضع جلوی چشمش دید
مادرش با شک و تعجب: کامن؟
کامن از سرما داشت میلرزید مادرش دستشو گرفت و به داخل راهنماییش کرد
آقای چو که در حال روزنامه خوندن بود دست از خوندن برداشت و به سر و ضع کامن نگاهی انداخت
مادر کامن: کامن این همه مدت کجا بودی؟ از نگرانی داشتم میمردم
کامن جرات حرف زدن نداشت...چی باید بهشون میگفت
با کمک مادرش روی مبل نشست
پدرش هیچی نمیگفت و فقط بهش نگاه میکرد
مادر کامن: چرا حرف نمیزنی؟
کامن سرشو گرفت پایین و با بغض گفت: کمکم کنید
مادرش همینطور مونده بود و پدرش هم هیچ حرکتی نمیکرد و فقط توی صورت کامن خیره شده بود
تا این که به حرف اومد و گفت: این همه مدت کجا بودی؟....تو مطبت نبودی...خونت هم که آدرسشو نداشتیم
کامن سرشو گرفت بالا و گفت: مامان...بابا توی این دو هفته اتفاق بدی برام افتاد...یه عده منو دزدیدن و بردنم یه جایی و بهم سرنگ تزریق کردن ....روزی دوبار بهم سرنگ تزریق میشد ....کمکم کنید که ترک کنم
مادر کامن از تعجب دهنش بازمونده بود و متوجه حرفهای کامن نمیشد
پدر کامن: اون وقت برای چی باید این کارو بکنن؟
کامن: همش تقصیر یه نفره
پدر کامن: و اون شخص کیه؟
کامن: هیون جونگ....همش زیر سر اونه
پدر کامن حرفهای کامن رو باور نمیکرد برای همین نفس عمیقی کشید و گفت: بهانه ی دیگه ای جز این نداشتی نه؟
کامن: پدر باور کن....
که پدرش حرفشو قطع کرد و گفت: هه دختر من توی سر اون پسر بدبخت میزد و اونو معتاد و مفنگی خطاب میکرد حالا خودش یکی شده لنگه ی همون ....اینو بدون دیگه دختری به اسم کامن ندارم
مادر کامن: چی داری میگی؟
کامن جا خورد ....انتظار همچین رفتاری از پدرش رو نداشت ...سرش ناخودآگاه تیر کشید و بغض گلوشو میفشرد و چشماشو بسته بود ...باور همچین حرفی مثل این بود که بهش به زور بگن الآن هوا روشنه در حالی که اینطور نبود
پدر کامن: نشنیدی چی گفتم؟....از خونه ی من برو بیرون...و تا زمانی که همون کامن سابق نشدی برنگرد ....من و مادرت هیچ کمکی بهت نمیکنیم....چون تو لیاقت نداری ....چرا گناهی که کردی رو می اندازی تقصیر هیون جونگ؟...کس دیگه ای به جز اون رو گیر نیاوردی که همه ی تقصیرات رو بندازی گردنش؟...مقصر اصلی خودتی نادونی و بی اطلاعی و وسوسه از خودت بوده ...حالا از خونه ی من برو بیرون ....
کامن باورش نمیشد با غرور بلند شد  و بدون گفتن کلمه ای از خونه زد بیرون....خانواده اش رهاش کردن حالا باید از کی کمک میگرفت؟ وقتی پدر ومادرت بخوان باهات اینکارو بکنن چه انتظاری از بقیه میشه داشت؟
در رو ازپشت بست و گفت: منم دیگه پدری ندارم....من تلاش خودمو میکنم و بهتون نشون میدم  که چه قدر قوی ام....هیون جونگ من دیگه باهات کاری ندارم امیدوارم خدا سزای کاری که باهام کردی رو بهت بده....همتون سزای عملتون با من رو میبینید
بعد هم با همون گریه و خماری که داشت دیوونه اش میکرد توی همون سرمای سوزناک به سمت مطبش حرکت کرد