تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

BAD JOKE EP2

 

نویسنده:yasaman

سلاااااااااااااااام برید داستان رو بخونید.

 

 

سه هفته از ان روز گذشته بود و در ان مدت ناایون حتی فرصت خواب را هم به پسرا نمیداد.

تا اینکه انها تصمیم گرفتن که با هم دیگه بیرون برن.

کیوجونگ کلاهش را پایین کشید و گفت:بریم؟

یونگ سنگ:اره...فقط موهام...

کیوجونگ بازوی یونگ سنگ رو گرفت و با خودش بیرون کشید،یونگ سنگ گفت:کیوجونگ چرا اینطوری میکنی؟...موهام خرابه.

کیوجونگ :هیچم خراب نیست خیلی هم قشنگه.


پسرا منتظر گارسون بودن و به اطرافشان نگاه میکردن.

هیونگ چشمش به کیوجونگ افتاد که سرش پایین بود و داشت با حرص به لیوان نوشیدنی اش نگاه میکرد.

هیونگ:چرا اینطوری شدی کیو؟

جونگمین:چی؟...کیوجونگ حالت خوبه؟

کیوجونگ:من خوبم.

یونگ سنگ سرش را برگرداند و با دیدن ناایون که داشت با مرد میانسالی شام میخورد،نگاه کیوجونگ رو فهمید ...دستش را گرفت و گفت:هیون...بیا بریم یه رستوران دیگه.

هیونگ:ولی اینجا غذاهای خوبی داره.

هیون:اره...منم میخوام اینجا غذا بخورم.

جونگمین:چرا باید از اینجا بریم؟...خود تو پیشنهاد دادی که بیایم اینجا غذا بخوریم.

کیوجونگ:دلیل خاصی نداره...دیگه هم سوال نکن.

...

ناایون دست اقای کیم رو گرفت و گفت:از همکاریتون ممنونم.

کیم:خواهش میکنم خانم یون...راستی میتونم ازتون یه سوال شخصی بپرسم؟

ناایون مکثی کرد و بعد گفت:البته ولی قبلش ازتون میخوام که اجازه بدین برم دستشویی.

_کار من زیاد طول نمیکشه.

ناایون:ماله منم همینطور..فقط سایه ام رفته توی چشمم و چشمم میسوزه برای همین باید بشورمش.

_باشه.

وارد دستشویی شد و حلقه ایی ساده رو در انگشت دست چپش کرد ،صورتش را اب زد و به پیش کیم برگشت.

لبخندی زد:خب؟

کیم:شما مجردین؟

ناایون با صدای بلند خندید و با خود گفت:ای مارمولک...

دست چپش رو بالا اورد،کیم لحظه ایی مبهوت حلقه ی ساده شد و بعد دستش را گرفت و بر ان بوسه ایی زد:اون مرد خوشبختیه.

_لطف دارین.

...

کیوجونگ با نگاهش کیم رو که از رستوران بیرون رفت ،دنبال کرد.

همان لحظه هیونگ گفت:اون ناایون نیست؟...چقدر خوشگل شده...

جونگمین:اره..خودشه.

هیون ناایون (چه به هم میاااااااااااااااااان) رو صدا زد و ناایون با دیدنشان لبخندی زد و بطرفشان رفت.

ناایون کنار جونگمین نشست و گفت:توی برنامه ی امروزتون رستوران نبود.... .

جونگمین:اضافه ش کردیم....شام خوردی؟

ناایون:اره...ممنون.

هیون:اینجا چیکار میکنی؟

ناایون کیفش را روی میز گذاشت و گفت:قرار داشتم.

کیوجونگ درحالی که با پوزخند به حلقه اش خیره شده بود گفت:قرار ازدواج؟

پسرا به دست چپ ناایون خیره شدن.

کیوجونگ:حلقه ی قشنگیه...از کی ازدواج کردی که ما ها خبر نداشتیم؟

ناایون:به تو ربطی نداره...ولی اگه بخوای بهت میگم...از وقتی وارد رستوران شدم...تازه،من جلوی خیلی ها ازدواج کردم...منظورت کدومشونه؟...

و بعد از جایش بلند شدو گفت:تا نیم ساعت دیگه باید هتل باشید وگرنه فردا نمیذارم حتی لبتون به اب برسه....اونوقت فردا تا شب گرسنگی میکشید...میدونید که اینکار رو میکنم.

وقتی ناایون از رستوران بیرون رفت هیونگ گفت:خدا رحم کنه...

جونگمین:فکر کنم تا وقتی که قراردادمون با این کمپانیه مزخرف تموم بشه .... من بمیرم(خدا نکنه عشقم)


وارد لابی هتل شدن...کیوگفت:بچه ها من میرم توی باغ یه کم قدم بزنم.

پسرا چیزی نگفتن و رفتن.

کیوجونگ وارد باغ شد...با خود گفت:چرا این حرفا رو بهش زدم؟....من که دیگه هیچ رابطه ایی باهاش ندارم...

کنار استخر نشست و حلقه ایی رو که روزی ناایون بهش داده بود رو از گردنش دراورد و به ان بوسه ایی زد:فقط همین...همین یکی رو بذار برام بمونه... .

انرا به گردنش انداخت.

چند دقیقه بعد صدای ناایون ،کیوجونگ را به خود اورد:چرا اون حرف رو زدی؟

کیوجونگ:دست خودم نبود...یه لحظه احساس کردم که زمان به  یک سال پیش برگشته.

ناایون کنارش نشست:اره؟...هه..منم بعضی اوقات همچین حسی رو دارم.

کیوجونگ:تو هنوزم منو دوست داری.

ناایون به کیوجونگ خیره شد.

جلویش زانو زد و صورتش را نزدیک صورت کیوجونگ برد.

چند دقیقه به صورتش خیره شد و ناگهان زد زیر خنده و بلند بلند میخندید.

کیوجونگ از عصبانیت نمیدونست چیکار کنه...درحالی که میلرزید گفت:چی خنده داره؟

ناایون:اعتماد بنفست....خیلی خنده داره...هه هه هه.

خنده هایش تبدیل به لبخند شد...درحالی که با لبخند نگاهش میکرد گفت:چرا فکر میکنی دوست دارم؟...تو هیچی نداری،فقط یه خواننده ایی که خودم...من...تو رو معروف کردم...پس از جای اینکه مزخرف بگی فقط به برنامه هات توجه کن و خوب کار کن تا پول دربیاری.

و بعد دستش رو روی شونه ی کیو گذاشت و گفت:دیروقته...برو بخواب...راستی،لطفا قبل از حرف زدن فکر کن...تو هیچوقت عوض نمیشی.

و بعد دوباره خندید و رفت.

اشکهای کیوجونگ ،از شدت عصبانیت روی صورتش میریختن...حلقه رو در دستانش گرفت...پس چرا هروقت به یون ناایون یک سال پیش فکر میکنه ... یون ناایون جدید برایش غریبه س.