تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

stop trying...it's over now.ep7

 

نویسنده:SiSters

سلام من پردیس هستم

اول از همه تولد داداشی یونگی خوش صدا مبارک

دلیل اینکه داستان دیر شد بخاطر اینکه یه نفر از روی داستان ما کپی کرده بود بنابراین ما یه کم داستان رو تغییر دادیم و یه کم طول کشید ... تنبلی من هم این وسط بی تاثیر نبود

احتمالا" اون یکی داستانمو یا همین امشب و یا فردا صبح میذارم

راستی من و یاسمن برای پیول یه هنرپیشه انتخاب کردیم...فقط یه کم تیره تر فرضش کنیدخانوم Goo Ah Raکه بیشترتون با نقش سان یانگین توی سریال تو کی هستی میشناسینش

                                                                                
                                            Myup.ir | My Upload's Center کیم پیول


یونسنگ اون چیزی رو که میدید باور نمیکرد...پیول روبروی پسری بود و درحال خندیدن با او بود...

ناگهان پسر ارام بهش نزدیک و صورتش رو جلوی صورت پیول گرفت....او درحال بوسیدن پیول بود...

کیوجونگ که کنار یونسنگ بود با دیدن این صحنه گفت:وای...اون کیه؟

جونگمین:کی؟

و بعد به پیول نگاه کرد و گفت:یونسنگ؟...مطمئنی که پیول فقط و فقط با سیوون و سونگمین رابطه داره؟...فکر کنم مردهای زیادی هم هستن ها.....البته اگه این یارو سونگمین نباشه...چون پشتش به ماست...

هیون:یه دقیقه ببند اون فکو جونگمین.

هیونگ:راست میگه ها چند نفر به یه نفر؟...اونوقت میگن ما پسرا بدیم.

کیو محکم به پهلوی هیونگ زد و گفت:باز تو حرف زدی بچه؟

هیونگ:مگه دروغ میگم؟...نگاش کن چطوری رفته تو دهن پسره؟

یونسنگ برگشت و چنان نگاهی به هیونگ کرد که هیونگ از ترس،سفید شد...

برگشت ورفت به سمت پیول که داشت بلند بلند میخندید...دستش رو گرفت و نگاهی بدی به سونگمین انداخت که با نگاه پیروزمندانه او مواجه شد.

درحالی که پیول رو میکشید،پیول فریاد زد:ولم کن...چرا اینطوری میکنی؟...

اما یونسنگ بی توجه به حرفهای پیول ،او را با خودش میکشید...انچنان اخم کرده بود و عصبانی بود که دلش میخواست پیول را بکشد...فقط اگر عاشقش نبود...

به زور پیول را سوار ماشینش کرد و به سمت خانه راه افتاد.

پیول:هئو یونسنگ ....

یونسنگ:مرد...از بس زجرش دادی ، مرد

پیول که دید یونسنگ خیلی عصبیه چیزی نگفت  و تا خانه ساکت بود.

...

وقتی وارد خانه شان شدن پیول فریاد زد:خیلی عوضی هستی ....چطور تونستی ابروی منو جلوی سونگمین ببری؟...ازت متنفرم...تو یه دروغگویی...با پدرم دست به یکی کردین تا منو بدبخت کنید...میدونم که همه چیز در مورد شیوون رو بهم دروغ گفتین...ولی دیگه کار از کار گذشته بود...منم به خودم گفتم حتما" پدرم صلاحمو میخواد ...سعی کردم باهات کنار بیام...ولی تو یه عوضی هستی که نمیتونی ببینی زنت پاشو از خونه بیرون میذاره...حالم ازت بهم میخوره...

تا خواست از خانه بیرون بره یونسنگ دستشو گرفت...تو چشماش زل زد و گفت:چرا اینقدر تلاش میکنی که از من دور بشی؟....

پیول گیج شد...منظورش چی بود؟

یونسنگ ادامه داد:اینقدر تلاش نکن...دیگه تموم شد....تو ماله منی...نمیذارم هیچکس تو رو از من بگیره...حتی اگه تو عاشق من نباشی...

پیول با لحنی سرد گفت:به من دست نزن، ازت چندشم میشه...

یونسنگ پوزخندی زد و گفت:میدونم....از رفتارهات و کارهات معلومه...

یونسنگ فکر میکرد که به اندازه کافی پیول را به خودش وابسته کرده...اما نمیفهمید چرا چند روز است که پیول از دستش فرار میکند.

پیول به سمت اتاق مهمان راه افتاد که یونسنگ گفت:اگه امشب هم جدا بخوابی...یه ماه میبرمت یه جایی که نتونی حتی پدرو مادرتو ببینی...

پیول که فکر نمیکرد یونسنگ اینکار رو بکند به راهش ادامه داد و وارد اتاق مهمان شد.

یونسنگ لبخندی زد و گفت:پس خودت خواستی....

 وبه هیون زنگ زد...

...

صبح زود ،پیول از شدت گرما بیدار شد و سعی کرد خودش را از بین بازوهایی که دورش حلقه شده بود بیرون بکشد.ارام غلت زد که نوک بینی اش به سینه ی یونسنگ خورد و چشمهایش را باز کرد و به یونسنگ که با خونسردی لبخند میزد و به اون زل زده بود، نگاه کرد و گفت:خیلی پررویی...

یونسنگ:پاشو اماده شو...میخوایم بریم.

پیول لج کرد:نمیخوام...

_اره؟که نمیخوای...

پیول:بله...نمیخوام.

یونسنگ:باشه...خودت خواستی.

و بعد پیول را که دست و پا میزد، روی هر دو تا دستانش بلند کرد و او را توی وان حمام گذاشت و اب سرد را رویش باز کرد...

پیول جیغ زد:دیووووووووووووونه....

یونسنگ روی لبه ی وان نشست و گفت:میخوای خودم لباساتو در بیارم؟

پیول:من نمیخوام حموم کنم...برو بیرون...

یونسنگ دکمه های لباس خواب پیول رو باز کرد و گفت:نه مثل اینکه فکر کردی شوخی میکنم...

پیول یقه ی لباسش را با دستش گرفت و با جدیت تمام گفت:برو بیرون...

یونسنگ گفت:باشه...ولی اگه ببینم که اماده نشدی خودم اماده ت  میکنم...

و بعد از حمام بیرون رفت.

پیول که دیگه فهمیده بود یونسنگ تو همه ی حرفاش جدیه ،دوش گرفت ...

وقتی از حمام بیرون امد و اماده شد، پسرا رو دید که داشتن وسایل های پیول و یونسنگ رو از خانه بیرون میبرن...

گفت:اینا دیگه چیه؟

هیونگ که چمدان صورتی پیول رو در دست داشت گفت:بیدار شدی؟...سلام...

پیول:سلام...گفتم اینا چیه؟

همان لحظه صدای هیون امد:هیونگ؟....کدوم گوری موندی؟...بیا دیگه..

هیونگ درحالی که بیرون میرفت گفت:پیول زود بیا سوار ماشین شو...باید بریم.

پیول:کجا؟

هیونگ:نمیدونم.

یونسنگ از اتاق خوابشان بیرون امد و در را قفل کرد و درحالی که داشت ساعتش را می بست گفت:بریم؟

_کجا؟

یونسنگ دستش را گرفت و گفت:میفهمی...

و او را با خود به بیرون از خانه کشید...

...

در ماشین:

هیون که پشت فرمان بود گفت:پیول بهتره حسابی توی ماکائو خوش بگذرونی چون یونگی زیاد اونجا نمیره ها...

پیول:چی؟...ماکائو؟...داریم میریم ماکائو؟

یونسنگ:اره دیگه ...ماه عسلمون اونجاست...

پیول:من نمیخوام بیام...

هیون از توی اینه به یونسنگ خیره شد و کیو که کنارش نشسته بود برگشت و گفت:شرمنده پیول...اگه میشد نمیذاشتیم برید ولی این هیونگ بی فکر هتلتون رو واسه امروز رزور کرده بود...

پیول دیگه چیزی نگفت و تا فرودگاه ساکت بود..اول ماشین انها رسید و بعد ماشین هیونگ و جونگ مین هم پشت سرشان نگه داشت.

توی فرودگاه ،وقت خداحافظی رسیده بود...هیون گفت:پیول و یونگی خوب گوش کنید تمام امکاناتی که شما توی ماکائو استفاده میکنید مجانیه و همش هم به حساب ما هستش...درواقع هدیه عروسیتونه....البته این تنها هدیه نیست ما خیلی بهتون کمک کردیم خصوصا  به یونگی..بعد از این هم بیشتر کمکتون میکنیم... خوش بگذره...مخصوصا" تو پیول...سعی کن بهت خوش بگذره.

وقتی یونسنگ کیو رو در اغوش گرفت  کیو در گوشش گفت:اون کاری رو که گفتم حتما انجام بده...خصوصا اون اخری رو.

یونسنگ :باشه...ممنون رفیق.

همزمان با یونسنگ ،پیول هم از اغوش جونگمین بیرون امد..

جونگمین گفت:پیول میشه یه دقیقه گوشی تو بهم بدی؟

پیول:البته...

و گوشیشو به جونگمین داد...جونگمین طرف هیونگ رفت و گفت:هیونگ نگاه کن این دقیقا عین گوشی منه...حالا اون پولو رد کن بیاد...زود باش.

هیونگ گوشی پیول را از دست جونگمین محکم کشید و گوشی پیول از دستش در رفت و افتاد روی زمین و شکست.

هیونگ:اوه...پیول...متاسفم...

یونسنگ به جای پیول جواب داد :اشکالی نداره...اونجا یکی بهترشو میخره. وچشمکی به هیونگ و جونگمین زد.

 پیول خواست دست یونسنگ را بگیرد ولی یونسنگ دستش را پس زد و بازویش را از روی کتش گرفت و گفت:خوب دیگه ما رفتیم بخاطر همه چیز ممنون خداحافظ.

و به سمت گیت خروجی رفتند.

پیول سرش را به صندلی چسباند و چشمانش را ارام بست...دلش نمیخواست با یونسنگ قهر باشد اما از دستش حسابی ناراحت بود.

نمیدانست چقدر گذشته که به صورت پیول خیره شده...ناگهان با صدای مهماندار به خودش امد که داشت فرود هواپیما را به ماکائو اطلاع میداد...

وقتی که هواپیما کامل روی زمین نشست پیول رو بیدار کرد و گفت:پاشو...رسیدیم.

...

وارد سوئیت شان که شدن یونسنگ گفت:کجا میخوابی؟

_چی؟

یونسنگ پوزخندی زد:از اون جایی که خانم از من بدشون میاد منم دلم نمیخواد کنار ادمی بخوابم که ازم چندشش میاد...پس جدا میخوابیم.

پیول که فکرمیکرد یونسنگ جریان دیشب رو از یاد برده ... تو ذوقش خورد و همانطور به یونسنگ خیره شده بود...

یونسنگ کتش را دراورد و گفت:پس من توی اتاق میخوابم تو روی مبل...یا اگه میخوای برعکس...

تا خواست وارد اتاق بشه پیول گفت:چرا میخوای ماه عسلمو زهر مارم کنی؟...مثلا اومده بودیم ماه عسل...نکنه میخوای عین مردهای عقده ایی تلافی گناهی که نکردم رو بکنی؟...من حتی نمیدونم چرا تو دیشب اونطوری کردی؟الان هم بدون یک کلمه سوال منو اوردی این جا...

یونسنگ برگشت و پیول رومحکم به دیوار چسباند و گفت:یعنی تو نمیدونی؟...پس لابد من بودم که داشتم لی سونگمین رو میبوسیدم...ها؟...حرف بزن...برای این منو به بار دعوت کردی که مثلا نشون بدی که چقدر دوستش داری؟...اره؟...حرف بزن لعنتی....

پیول:چی داری میگی؟...من که اصلا تو رو به جایی دعوت نکرده بودم؟...من حتی نذاشتم سونگمین بهم دست بزنه چه برسه به اینکه بخواد ببوستم...هئو یونسنگ...ولم کن...دردم میاد...

...

همان روز یک ساعت قبل از بیدارشدن پیول:

کیوجونگ:که اینطور...پس گفت ازت متنفره و چندش اوری...

یونگی:اره...اولین بار بود که اینجوری با من حرف میزد...

کیوجونگ:گفتی که معمولا هر شب البته بغیر از این دو سه شب...نمیتونه ازت دور باشه درسته؟

یونسنگ:درواقع من نمیتونم...

هیون:خوب حالا...یادمه اونبار که پیش ما موندی زنگ زد و گفت که بری خونه...حتما" از تنهایی و دوری تو میترسه...

کیو ادامه داد:حالا این چند شبی که ماه عسل هستین...از اونجایی که هتلتون مخصوص زوج های جوان هستش یه اتاق خواب داره...پس تا میتونی تنبیه ش کن...تازه توی باغش هم سگ هست...پس اینطوری میفهمه که نباید ازت دور بخوابه...درسته؟

جونگمین:اونوقت داداش احیانا این نظر من نبود؟

کیو:حالا نمردی که من گفتم...تازه نصفش هم نظر خودم بود

جونگمین:دور از جون...میدونی که من اگیه تار مو از سرم کم بشه نسل دخترها روی کره زمین از بین میره.