تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

when i meet you-part7

 

نویسنده:sujin

ســـــــلام من اومدم(میخواستی نیای!)
تولد یونگسنگو تبریک میگم به همتون ایشاالله همیشه موفق باشه
ببخشید اگه این قسمت خوب نیستـــــــا
چاکریم !
نگین تا اطلاع ثانوی باهات قهرم
هیون-آره راست میگه..داره دیر میشه...
کیو-داره نه لیدر...دیر شده!
یونگ-اه بسه دیگه خودتو لوس کردیا...
کیو-یونگسنگ!
هیونگ-جای جر و بحث کردن بیاین ببینین کدوم اینارو بپوشم..!این سفید خوبه؟!
جونگ-هیوووووونگ!امشب هر چی شماره جمع کردی نصف نصف...قووول؟!
کیو-جونگمین!میشه یه امشب آبروداری کنی؟!
جونگ-وا مگه چی گفتم...ببینم کیوجونگ!
کیو-هوم؟
جونگ-اون اه دوستاشو  دعوت میکنه؟!
یونگ-جونگمین!
جونگ-بابا وقتی دعوت نمیکنه  چرا باید انقدر رو تیپمون کار کنیم؟!اصلا برای چی باید بریم؟!
هیونگ-آره راست میگه!
کیو-جونگمین...جونگمین...پارک جونگمین!
جونگ-چته بابا سوزنت گیر کرده؟!چرا داد و بیداد میکنی...به این هیونگم یه چیزی بگو...خوب اونم حرفمو تایید کرد!
هیون-شماها اصلا با هم نمیسازید...نمیدونم چطور نه سال با هم دووم اوردین!(از اونجایی که این داستان مال 6سال بعد که نگین شده 19 سالش...و از اینجایی که الان دابل 6سالست....و این تولد اون اه سه سال قبل 6سال بعد پس 9سال و درست گفتم<خودت فهمیدی چی گفتی؟!>)
کیو-بچه ها خواهش میکنم....کیکشو من باید بگیرم...کلمو میکنه...!
هیون-بریم....
******************************************
بچه ها وارد حیاط خونه شدن......
کیو-اینجا بمونین تا من کیکو ببرم آشپزخونه...میام بعد باهم بریم تو...!
جونگ-میخوای دوستای اون اه غش کنن؟!
یونگ-اونا اگه میخواستن غش کنن تا حالا کرده بودن!
هیون-چطور؟!
یونگ-آخه کیورو زیاد دیدن!
جونگ-کجای این کرم خوشگله آخه؟!
یونگ-آهای...از تو بهتره!
هیونگ-چته کیو؟!چرا زل زدی به این دوتا؟!داری حال میکنی ازت طرفداری میکنه؟!
کیو-خوب....برام جالبه..
جونگ مین با نفرت به سمت کیو برگشت...به سرتا پاش نگاهی انداخت و در حالی که اداشو در میوورد گفت
-برام جالبه!! برو کیکو بزار آشپزخونه کرم خاکی!
کیو-وااااااااااااااااااااااای!!!!!!
کیو به سرعت از در پشتی وارد آشپزخونه شد...کیکو توی یخچال گذاشت و سریعا برگشت...جونگمین نگاهی به ساعتش انداخت...در حالی که دست میزد به سمت کیو برگشت..
-آفرین کیم کیو جونگ...شد 5دقیقه...
کیو-اه!بریم تو. کیو میخواست بره تو که جونگ دستشو گرفت
جونگ-کجا کجا؟!به ترتیب سن..اول من....
هیون-هویج..به ترتیب سنم باشه اول منم نه تو!
**********************************
اون اه با عصبانیت به سمت کیوجونگ اومد..دستشو به کمرش زد و با اخم رو به روش ایستاد..
-زود اومدی کیم کیو جونگ...کمکم داشت تموم میشد!
کیو-اون اه..من..
-بس کن..!بعد از تولد حسابتو میرسم..
جونگ-اون اه...عزیزم به خاطر من بیخیالش شو... اون اه میدونست که این بهترین را برای اذیت کردن و انتقام گرفتن از کیوجونگ...پس لبخندی زد و به سمت جونگمین رفت...بغلش کرد و با لبخند رو به روش ایستاد...جونگمین هم متوجه قضیه شد...با لبخند رو به روش ایستاد...
-باشه جونگمین...اینبار باهاش کاری ندارم...اما...
جونگ-اما؟!
-اما فقط به خاطر تو..
-ممنونم اون اه...لطف میکنی... اون اه لبخندی زد و مستقیم تو چشماش نگاه کرد..
-امشب خیلی خوشگل شدی اون اه..
کیو-اه بسه دیگه.. بعد دست جونگمینو گرفت و اونو به سمت دیگه ایی کشوند..(کیو غیرتی میشود!).
کیو-واستا ببینم...
جونگ-چیه؟!
کیو-خیلی عوضی تشریف داری!...عوضی اون خواهر منه!
جونگ-مگه گفتم داداشته؟!
هیون-کیو جونگ.!
کیو-هیون یه دقیقه ساکت باش...من تکلیفمو همین امشب با این روشن میکنم...
هیون-احمق...کادو کو؟!
کیو-چی؟؟؟؟؟!!!!!
جونگ-ای کرم خاکی...باز یادت رفت..!
کیو-حالا چیکار کنم...دیگه رسما کلمو میکنه... به جمعیت پشت سرش نگاهی انداخت رنگش حسابی پرید و لبشو گاز گرفت...
هیونگ-آره...باید خودتو بکشی...این همه آدم..حتما منتظرن بدونن داداشش چی بهش میده...اما وقتی اسم کیو جونگ برده میشه...
جونگ-اون اه رو به همه میکنه و میگه کیو یه هدیه بزرگ به من داده....
یونگ-و اون چیه؟!  جونگمین به خودش اشاره میکنه..
-مرد رویاهام پارک جونگ مین!
کیو-جونگمین! جونگمین به نشونه ی تسلیم دستشو بالا میبره..
کیو-باشه بابا....من میرم بیارم...   جونگ سوییچو برمیداره و به سمت در حرکت میکنه...چند قدم مونده بود تا به در نزدیک شه...
اون اه-جونگمین....داداش...
-چیه اون اه؟!چرا رنگت پریده...
-یه...یه...یه دقیقه بیا.. سریع دست جونگمینو گرفت و اونو به سمت اتاقش کشوند..به دختر رنگ پریده ایی که روی تختش دراز کشیده بود اشاره کرد......
-داداش...این دوستمه جیون آ.....حالش خوب نیست....تب داره...میلرزه...داداش...مامانش اینا برای یه هفته اونو سپردنش به من...من من چیکار کنم حالا...به..به کیوجونگ بگو بیاد مارو ببیره....مارو ببیره دکتر..
-اگه گریه نکنی..خیلی راحت تر حرفتو متوجه میشم سپردنش به تو!؟تو خودتو میتونی نگه داری که بخوای از یکی دیگه مراقبت کنی؟!خدایا......تو و کیو صاحب مجلسین..کجا میخواین بیاین...میبرمش...
-اما...
-نگران نبااش...  جونگمین دست جیون آ رو گرفت و از خونه خارج شدن...
اون اه-خیلی نگران جیون آم....میترسم وقتی تو بیمارستان به حالت عادیش برگرده با دیدن جونگمین سکته کنه.... از اینکه جیون آ رو به جونگمین سپرده بود احساس آرامش میکرد....گوشیشو توی جیبش گذاشت تا تو دسترسش باشه و با لبخندی به سمت جمعیت برگشت.....
*******************************************************************************************
حال:
کیو-من نمیفهمم تو چته؟!
یونگ-یعنی چی چمه؟! من چیزیم نیست!
کیو-یونگسنگ...به من دروغ نگو...بعد این همه سال...وقتی تو چشمات نگاه کنم میتونم بفهمم که کی یه چیزیت هست و کی نیست....!
یونگ-کیو...باز بیکار شدی به من گیر دادای؟!
کیو-سوجین چی میشه؟!
یونگ-اون یه طرفداره...به حرفاش اعتمادی نیست...میشه انقدر نسبت بهش دل رحم نباشی...؟؟
کیو-یونگسنگ..اما اون...حرفاش...انگار اون خیلی دوست داره....
یونگ-مثل اینکه کم تجربه کردی... برات کافی نیست؟!
کیو-امااون...
یونگ-لطفا...! کیو شونه هاشو بالا انداخت و از اتاق بیرون رفت... برای چند لحظه به تصویر خودش تو آینه نگاه کرد...
یونگ-به چی تبدیل شدی یونگسنگ.....یه یه سنگ؟! سنگدلی....فقط قرار بود تظاهر باشه...تا کی بی اعتمادی....هووووف.... خودشو روی تخت ولو کرد و سعی کرد به چیزی فکر نکنه...اما فقط سعی میکرد...
*************************************
هیونگ-چی شد؟!
کیو-میگه چیزیم نیست...!
هیون-امروز...نهار که نخورده...شامم که نمیخوره...بعد میگه چیزیم نیست؟!
کیو-نظری ندارم...!تو چی جونگمین.؟
جونگ-من چی؟!
هیون-اصلا معلوم هست تو این خونه چه خبره؟!
جونگ-چیه لیدر؟!
هیون-همه تو لاک خودشونن...این از تو که اصلا معلوم نیست کجایی اونم از یونگسنگ... بعد به سمت  اتاقش رفت و محکم در پشت سرش بست...
کیو-اینم خل شد!
جونگمین بلند شد...به کیو و هیونگ نگاهی انداخت...
-شب به خیر....
هیونگ-جونگمیننننن؟!ساعات تازه 7!
جونگ-...امروز...برای اون فروشگاه زیاد منتظر موندیم من خستم... و بی توجه به اون دوتا به سمت اتاقش رفت...
هیونگ-تعارف نکن کیو توهم برو...!
کیو-نه...تو تعارف نکنی..!؟ هیونگ به کیو نگاهی انداخت و لبخندی زد..
-قهوه میخوری؟
-نه...هیونگ جون؟
-بله؟!
-یه چیزی هست...که خیلی وقته میخوام ازت بپرسم اما همش خجالت میکشم...!یعنی...میترسم ناراحت شی!
-نه...بگو...قول میدم ناراحت نشم..
-قول قول؟ بگو جون جونگمین...
-کیو!
-باشه....هیونگ...تو...تو..هی ریونگو دوست داری؟! هیونگ برای چند لحظه به چشمای کیو زل زد...
-خوب...اون قراره زنم شه..من...خوب باید دوسش داشته باشم مگه نه؟! خوب...خوب...(لبخند تلخی میزنه  و ادامه میده)اگه دوسش نداشتم که انتخابش نمیکردم...
-اما...اونو که تو انتخاب نکردی!
-کیوجونگ...قول دادم ناراحت نشم...اما...اما میشه این بحثو تموم کنی؟!
-پس دوسش نداری...
سرشو پاینن انداخت ! و قطره ی اشکی از چشمش سرازیر شد..
-هی...هیونگ جون من نمیخواستم...
-کیوجونگ...فردا نهارو درست میکنی؟!
-چرا؟!
-آخه...دست پختت شبیه به دست پخته مامانمه..!!!!!!(!!!؟؟؟مثلا بحث عوضید!) کیو لبخندی زد و با سر تایید کرد...
هیونگ-کاری با من نداری؟!
-بخوابی؟؟؟؟!
-نه بابا مگه خلم...میرم یه دوش بگیرم... ظرفای رو میز و جمع کرد.توی ظرف شویی گذاشت..همون موقع صدای گوشیو کیوجونگ بلند شد...کیو به اس ام اسی که براش اومده بود نگاهی انداخت..
-خدایاااا!میدونستم....!
-چی شده؟! دوباره رو صندلی نشست و ادامه داد:میشه منم بدونم قضیه چیه؟!
-آ...آ..آره و بعد گوشیرو روی میز به سمت هیونگ هول داد..... چشمای هیونگ از تعجب گرد شده بود...
-یعنی چی کیو جونگ؟
-میدونستم مشکل اینجاست!!!
*********************************************************
نگین چمدونشو جمع کرد...به حرف فرناز گوش کرده بود و یه بار دیگه شانسشو امتحان کرده بود....اما این بار....این بار برای همیشه نا امید شد...دلش به شدت برای خودش میسوخت...6سال...6سال زندگیش...به د رفته بود...نفس عمیقی کشید...عکس یونگسنگو از توی کیفش در اورد...نگاهی بهش انداخت...چقدر دوسش داشت...اما اشنباه کرده بود...یه اشتباه شیرین...اما چرا؟؟!باید تمومش میکرد...چه تلخ تموم شد....از بالای عکس شروع کرد...آروم پارش کرد...بی اختیار اشک میریخت...اون برای یونگسنگ میمرد...امایونگسنگ باور نمیکرد..شاید حق داشت..آره حق داشت...چقدر قلبش درد میکرد... پنجره رو باز کرد و تکه های عکسو بیرون ریخت... به سمت دستشویی رفت...آبی به صورتش زد و به خودش توی آینه نگاهی انداخت...لبخند تلخی تحویل خودش داد....
-آهههه...بیا نگین خانوم...اینم عاقبت 6 سال...دیگه رسما ردت کرده...هه...*آره میرم..برای همیشه...چه دلیلی داره...چه دلیلی  داره که بمونم...دانشگاه...من...من میام دانشگاه...اما تا موقعی که برگردم...فراموشت کردم... صداشو بالا برد و تقریبا داد میزد....آره...با خودت چی فکر کردی هئو یونگسنگ فکر کردی کی هستی.؟!فکر کردی انقدر دوست دارم؟!اه فراموشنت میکنم...من میتونم...قول میدم...تو هیچ ارزشی برای من نداری... و درحالی که با دست اشکاشو پاک میکرد...صداشو پایین اورد...اما نمیتونم...اما دوست دارم...اه بی رحـــــــــــم...تو از بقیه گول خوردی به من چه!!!!!!! از دستشویی بیرون رفت و خودشو رو تخت ولو کرد....دیگه به هق هق افتاده بود...
-دیگه تمومه...من فردا برمیگردم...تو برای من مردی یونگسنگگگگگگگگگگگگگگگگ!!!
**************
هیونگ-کیو جونگ....الان دو روزی میشه که ما از صبح تا شب تو فرودگاهیم..زیر این کلا ه و عینک خفه شدم...بابا.شاید نخواد برگرده....
کیو-تو مطمئنی نگین اسم ایرانیه..!؟
هیونگ-آره از تحقیقاتم تو اینترنت به این نتیجه رسیدم... چطور؟؟!
کیو-خوب...پس فقط از همین فرودگاه میتونه برگرده...
هیونگ-اه بابا شاید برنگرده...
کیو-عمرا...من دخترارو میشناسم...بهت قول میدم...قول میدم پیداش میشه...!
هیونگ به سمتی اشاره کرد...
-کیووووووووووو بیا بیا خودشه... و به سمتش حرکت کردن.....
نگین به سرعت و با چشمایی پر از اشک عرض فرودگاهو طی میکرد...
-خیلی سریع میری خانوم جوون...کسی دنبالته...
هیونگ-آره اگه کسی دنبالته بگو دخلشو بیاریم... نگین با ترس برگشت و با دیدن او دوتا از تعجب سرجاش میخکوب شد...
-ک..ک..کیوجونگشی..هیونگجونشی..
هیونگ-هوووم....فکر میکردیم با بقیه دخترا فرق داری...
نگین-یعنی چی؟!
کیو-فکر میکردیم مقاوم تر از اینا باشی...
نگین-هه..دوستتون منو...عشقمو باور نداره...بیشتر از این نمیتونم غرورومو له کنم...
هیونگ-من فکر میکردم عشق 6سالت...کسی که به خاطرش 6ساله به کسی نگاه نکردی....بیشتر از اینا برات ارزش داره....فکر میکردم حاضری بیشتر از این غرورتو بشکنی...
نگین به هردوشون نگاهی انداخت...پوزخندی زد و برگشت تا به مسیرش ادامه بده اما تا دو قدم حرکت کرد به شخصی برخورد کرد....
-دیدی کفتم؟!دیدی گفتم یه طرفداری که دوسم نداری....اگه دوسمداشتی انقدر زود کم نمیووردی... با دیدن یونگسنگ حسابی هول شده بود...خودشو جمع کرد و جدی نگاهش کرد...
-کم؟!هه...6ساله دوست دارم بی اینکه دوستم داشته باشی...این کم اوردنه؟!...تو ردم کردی...انتظار داری چیکار کنم؟!اگه انقدرد(با دستش یه مقدار کوچیکیو نشون میده)احساس داشتی...یا احساس منو متوجه میشدی...میفهمیدی که چیزایی رو  که تو اون کافی شاپ بهم گفتی حقم نبود... یونگ سنگ چیزی نگفت...
-آره...نبایدم چیزی بگی...چون تو یه پسر مغرور بی احساسی...که جز خودت کسی رو نمیبینی....
-و تو هم یه دختر احمقی...لجبازی...
-هه خجالت نکش بازم بگو...!! یونگسنگ به طرف نگین رفت...نگین یه قدم به عقب برداشت...
-نترس..مکان عمومیه...کاریت ندارم... پزخندی زد...دست نگینو گرفت و دنبال خودش کشون...توی ماشین حولش داد و پاشو گذاشت رو گاز....
-آهـــــــــــــــای نگه دار بچه پرورو...!!چیکارم داری؟
-اه...من یا تو؟!تو چی میخوای از جون من؟؟؟!!!از کجا پیدات شد....یه هو از کجا پریدی وسط زندگیم....
-چی میـــــــــــــــــگی؟؟؟ تو 6ساله مزاحمه منی...!!
-تقصیر قلبته میخواست عاشق نشه...!!!؟
-هی بچه پررو نگه دار...
-نمیخوام....تکلیفتو همین امروز معلوم میکنم... و جلوی یه کافی شاپ ترمز کرد...
-چه خلوته!
-آره احمق جون...چون اصلا کسی اینجا نیست...!! از ماشین پیاده شد درو برای نگین باز کرد دستشو گرفت و سریعا وارد کافی شاپ شد...نگینو رو آخرین صدنلی نشوند و رو به روش نشست....
-میشنوم...
-چــــــــــــــــــــی رو؟؟؟؟؟؟
داستانو بگو...داستان زندگیتو...از عشقت...بگو ولی راستشووووو!!
-باشه... یونگسنگ قیقافشو مظلوم کرد و نگاش کرد...
-فقط...فقط...توروخدا دروغ نگو باشه؟؟؟!
-باشه...باشه...خوب..من یه روز عکستو دیدم...6سال عاشقتم...همشیه آرزوشو داشتم که...بعد سرشو انداخت پایین...!
-راست میگی؟؟!! تو عاشقمی....؟
-آ...آره...
-باشه...فهمیدم...من..من عشقتو قبول میکنم اما یه شرطی داره..
-چی؟!
-وقت میخوام....وقت میخوام که عاشقت بشم یعنی قول نمیدم عاشقت باشم...
-اما...
-من دوست دارم.!یعنی از همون روز اول...راستش من نمیخوام اینطوری..من باید فکرکنم و..
-باشه بابا!!!
-حالا باید ببوسمت؟!
-چـــــــــــــی؟!
-من...
-فکرشم نکن..!!!!!!!تو....(نگین؟!).

شما چی فکر میکنین....آیا به هم میـــــــــــرسن؟؟؟؟!!(هه هه)