تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Is destiny a truth?ep19

 

نویسنده:fati khanoomgol

سیلااااااااااااام به همه دوستای گلم خوفیییییییییییییییین؟؟؟

ببخشیـــــــــــــــــد بابات تاخیر...من بسیار بسیار شرمنده میباشم!!!

اون روز که به خاطر سرماخوردگی نتونستم بنویسم این چند روز هم به خاطر درسم و اینکه به یه مشکلی دچار شدم!!!هر کاری میکنم چیزی به این ذهنم نمیاد!!

اگه کمه ببخشید هم به خاطر امتحانم نشد بنویسم هم اینکه واقعا دیگه هنگ کردم!!این قسمت هم مثل قسمت های دیگه...اصلا قشنگ نشده برعکس بسی مزخرف شده...فقط یه چیزی توش هست....راز مجسمه هه برملا میشه...هرچند اونطوری که خودم میخواستم نشد!!

راستی سوتی داستانم میدونین چی بود؟؟اونجا که زهرا و دریا رفته بودن کوه نوردی...شبش فاطی به شمیم میگه فردا که زهرا رفت دانشگاه حرف میزنیم اما فرداش جمعه بود اونا رفتن کوه نوردی!!

بعد اینکه زهرا اصلا متوجه زخمای روی صورت فاطی نشده بود...خلاصه به بزرگی خودتون ببخشید ایرادهای داستان رو!!

راستی به وبم هم سر بزنین...بی معرفتا وقتی سر میزنین یه نظر خشک و خالی هم بدین ما دلمون خوش شه دیگه...دوستتنون دارم..بوووووووووووس

http://www.goldokhtaran.mihanblog.com/

این عکس کاربریم نیکی جونمممممممم

فاطی وارد خونه شد و با دست به یکی اشاره کرد که داخل بشه و گفت:
-بیا تو شراره جون.
شمیم با شنیدن صدای فاطی که کسی رو به داخل خونه دعوت میکرد از اتاقش بیرون اومد تا ببینه مهمون فاطی کیه...
شراره دختری بود با موهای بلوند و چشمانی درشت به رنگ دریا...زیبایی خیره کننده اش اولین چیزی بود که نظر هر بیننده ای رو جلب میکرد....چند قدمی جلو اومد و با دیدن شمیم لبخندی زد و به آرومی سلام کرد..صدای گیراش دومین چیزی بود که نظر شمیم رو جلب کرد...
فاطی:شمیم جون ایشون شراره هستن یکی از دوستای من..از این به بعد با ما زندگی میکنه..
شمیم که تازه متوجه شده بود شراره هم یکیه مثل فاطی تو یه لحظه از زیباییش متنفر شد...با لحن سردی به شراره خوش آمد گفت و سپس به اتقش رفت..
فاطی:دلگیر نشو...اخلاقشه...
شراره:اشکالی نداره...حق داره...
فاطی شراره رو به سمت اتاقش راهنمایی کرد و اون رو توی اتاق تنها گذاشت و به اتاق شمیم رفت..
-شمیم جونم...
جوابی نشنید..
-میدونم که حضور خودم رو به زور تحمل میکنی و حالا من یکی رو که مثل خودمه آوردم..اما باور کن نیاز دارم..اون هم نیاز داره..باور کن دختر خوبیه..
-اگه دختر خوبی بود الان کنار خانوادش بود..
حلقه اشکی چشمان فاطی رو در بر گرفت...
-خانواده نداره..درست مثل من...تنها...بی کس..بی پناه..عین یه تیکه آشغال دور انداخته شده...
-فاطی....
-یکم دیگه تحمل کن شمیم...همه چیز رو خیلی زود تموم میکنم..باور کن...
-فاطی کار هر روزت شده وعده دادن به من...امروز تمومش میکنم فردا تمومش میکنم..فکر کردی من به خاطر خودم میگم؟؟نه..به خدا به خاطر تو میگم..
-میدونم شمیم...اما باید کمی صبر کنی..خیلی زود تموم میشه و دیگه هردومون راحت میشیم...
شب همه دور میز نشسته بودن...زهرا خیلی زود با شراره صمیمی شد...فاطی همه چیز رو به شراره توضیح داده بود و اون میدونست که زهرا از همه چیز بی خبره و نباید پیش زهرا حرف دیگه ای زده بشه..
شمیم:زهرا یتیم خونه چطوره؟خوش میگذره؟
-آره شمیم جون..عالیه...راستییییییییی
-چی شد یهوی انقدر ذوق زده شدی؟؟
-آخه یه اتفاق جالب افتاده!
-چه اتفاقی؟
-اون روز که من و دریا رفته بودیم کوه..
و بعد جریان کوه نوردی رو براشون تعریف کرد..
فاطی:خوب حالا واسه چی ذوق کردی؟؟
-بابا ذوق نکردم!بذار ادامش رو هم بگم..
بعد جریان اینکه کیو مربی کودک شده رو هم توضیح داد!
فاطی:این چیش جالب بود؟
-ای بابا..فاطی جونم اینش جالبه که یه پسر با ماشین هیوندا و لباسای مارک دار اومده یتیم خونه میخواد مربی کودک شه!
شمیم و شراره خندیدن اما فاطی عین برق گرفته ها از جاش پرید و گفت:
-باهاش حرف هم میزنی؟
-وااا مگه میشه نزنم؟؟مثل اینکه همکارمه ها!
-لازم نکرده...از فردا ازش دوری میکنی...هر وقت دیدی داره میاد که باهات حرف بزنه سرت رو به یه کاری مشغول میکنی....ازش دور میشی زهرا فهمیدی؟
-فاطی چت شد یهو؟؟برای چی باید این کار رو بکنم؟؟اونم یکی مثل همکارای دیگمه..
-همین که گفتم!فهمیدی؟
-نه نفهمیدم!من بچه 2ساله نیستم که تو بهم بگی چیکار کنم چیکار نکنم...چرا باید به حرفای تو گوش کنم؟؟وقتی تو هیچ حرفی راجع به خودت و کارت به من نمیگی!!خودت میتونی با پسرا گپ بزنی من نمیتونم؟؟من دیگه بزرگ شدم و اجازه نمیدم کسی برام تصمیم بگیره!
اینا رو گفت و درحالی که اشک چشماش رو پاک میکرد از آشپزخونه بیرون رفت...
فاطی سرش رو بین دستهاش گرفت و تکون داد..
شمیم:تند رفتی فاطی...کارت منطقی نبود...
شراره رو به شمیم:به همه پسرها اینطوری حساسه؟
شمیم به لحن سردی گفت:ننه..بار اولشه اینطوری بهش خرده میگیره...
شمیم:فاطی...خوبی؟
-نگرانم شمیم...صداشو نشنیدی؟؟داشت میلرزید...این حس...این لرزش...این ذوق...همشون برام آشناست...اون پسر..حتما فکرایی واسه زهرا داره وگرنه بچه مایه دار رو چه به مربی کودک شدن...باید تهشو دربیارم..
شراره:فاطی جان..داری زیادی سخت میگیری...اون همکارشه...انتظار نداشته باش زهرا باهاش طور دیگه ای رفتار کنه...
-نمیفهمین..هیچ کدومتون نمیفهمین..نمیتونم ببینم خواهرم هم مثل من خار و ذلیل بشه...نمیخوام بلاهایی که سر من اومد سر اونم بیاد...اکه بهش چیزی بشه من میمیرم...دیگه چیزی ازم نمیمونه...
شمیم:دور از جونت....حالا از کجا معلوم پسر بدی باشه؟؟برو ببینش..یکم راجع بهش تحثیث کن شاید پسر خوبی بود..
-پسر خوب تو این دنیا پیدا نمیشه!
اینو گفت و بلند شد رفت...
شراره:حق داره...
شمیم چیزی نگفت و بلند شد سفره رو جمع کرد شراره هم به تبعیت از اون همین کار رو کرد...
***  
کیانا و هیون چمدون هایی که دو روز پیش باز کرده بودن رو دوباره بستن و آماده برگشت به تهران شدن...باید برای مراسم آماده میشدن...قرار شد دو روز دیگه هم بقیه برگردن و سفر یک هفته ایشون به سفر 4روزه تبدیل شد...
توی طول راه شمال تا تهران جملات کوتاه و مختصری بینشون رد و بدل شد...وقتی هم که به تهران رسیدن هیون کیانا رو به خونه رسوند و به خودش به سمت آپارتمانش به راه افتاد...به شدت احساس خستگی میکرد..اما قبل از خواب حوالش رو برداشت و به سمت حموم رفت...دوش رو باز کرد و زیر آب گرم ایستاد...حی میکرد با هر قطره آبی که بدنش رو لمس میکنه خستگی این چند روزه از تنش شسته میشه...به اتفاقاتی که در حال وقوع بود فکر کرد....به کیانا..به پردیس...به زندگی حالش به آینده...توی این چند روزه خیلی فکر کرده بود...باید راهی پیدا میکرد..راهی که بتونه این مشکل رو حل کنه...اما...هنوز نمیدونست خودش چی میخواد..کیانا رو دوست داشت،خودش اون رو از بین تمام دخترایی که خواستارش بودن انتخاب کرده بود اما حالا....نمیتونست بفهمه چرا این اتفاقات داشت براش می افتاد....مگه آدم چند بار عاشق میشه؟شاید هم باید عشق واقعیش رو پیدا کنه...اما اون عشق پردیسه یا کیانا؟؟نمیدونست...هیچی نمیدونست...دوش مختصری گرفت و از حموم بیرون اومد لباسهاش رو پوشید و روی تختش دراز کشید...رو به مجسمه کرد و گفت:
-چرا؟چرا حالا...بعد از 3سال...یهویی..اینهمه سال منتظر شدم ببینم رازی که رامین ازش حرف میزد چیه...اما هیچ کاری نکردی...حالا..حالا که میخواستم به این زندگی یکنواختم سر و سامون بدم داری اذیتم میکنی؟
بهم بگو...بگو مفهموم این رویاها چیه؟؟رازی که رامین ازش حرف میزد چیه؟؟آه..کاش رامین زنده بود...کاش زنده بود و بهم میگفت راز این مجیمه چیه...اصلا چرا این مجسمه رو به من داد؟؟؟وای خدا....فکر کنم یه روزی از دست تو دیوونه بشم!!!!
روشو از مجسمه گرفت و به سقف خیره شد داشت فکر میکرد که صدای گوشیش اون رو از تفکراتش جدا کرد...
-الو هیون؟
-بله...چی شده کیانا؟؟چرا صدات میلرزه؟
-بیا اینجا هیون..من ...من میترسم...
-آخه چرا میترسی؟؟
-من ار تنهایی بدم میاد...از تاریکی میترسم...اینجا بدون مامان و بابا وحشتناکه...هیون خواهش میکنم...
-کار دارم کیانا...نمیتونم بیام...
-خواهش میکنم...قول میدم...قول میدم اذیتت نکنم...اصلا باهات حرف نمیزنم نزدیکت هم نمیام..تو رو خدا فقط بیا...
-باشه باشه....برو تو اتاقت بشین الان آماده میشم میام....شام خوردی؟
-نه..
-باشه سر راه یه چیزی میگیرم میارم میخوریم....
-باشه...خدافظ...
تلفن رو قطع کرد و دوستی به موهاش کشید..واقعا احساس خستگی میکرد...کاری نداشت اما دلش میخواست یه جوری کیانا رو دست ب سرش کنه..ولی نتونست...هر چی باشه اون هم آدمه..دلش از سنگ نیست...بلند شد لباسهاش رو پوشید و از خونه خارج شد..سر راهش دو تا پیتزا گرفت و رفت خونه کیانا...کیانا وقتی هیون رو دید نفس راحتی کشید و کنار رفت تا هیون داخل بشه...
با هم و توی سکوت شامشون رو خوردن و بعد توی هال هر کدوم یه گوشه نشستن...
کیانا:ممنون که اومدی....من سر قولم هستم...اذیتت نمیکنم..
-این چه حرفیه کیانا؟تو منو اذیت نمیکنی..
-چرا اذیتت میکنم...همیشه وقتی پیش منی ناراحتت میکنم...
-نه اینطور نیست...دیگه این حرفا رو نزن...
هیون دلش نمیخواست راجع به این قضیه با کیانا حرف بزنه...میدونست که خیلی در حقش ظلم کرده دیگه نمیخواست اذیتش کنه...میخواست هر طور شده با دلش کنار بیاد...یا هیچ کدوم یا هردو!
اون شب بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت...کیانا شب رو بین بازوهای هیون توی آرامش و امنیت کامل سپری کرد و هیون برای اولین بار بی هیچ حس بدی از بوسیدن لبهای کیانا لذت برد...
(منظور از بی هیچ اتفاق خاص یعنی مثل دفعات قبل دعوا نکردن و بوسه هم بوسه کوچیک و جیک صانیه ای بود)
*** 
"سرنوشت تو با عشق توی رویاهات عجین(درسته؟؟؟؟؟)شده...باید به دنبال عشق واقعیت بگردی..."
این جمله ای بود که مدام توی ذهنش تکرار میشد...از جاش بلند شد و دوباره نامه رو برداشت و شروع به خوندنش کرد..نامه ای که سفید بود بعد از نزدیک شدن به مجسمه ناخوداگاه خط های سیاهی روش ظاهر شدن...حالا اون نوشته ها ملکه ذهن آشفته پردیس شده بودن...
"سلام...میدونم که از داشتن این نامه تعجب کردی....چون روز اول سفید سفید بود و حالا خط خطی شده...قبل از هر چیزی ازت عذر میخوام...چون میدونم به خاطر کشف راز این مجسمه سختی های زیادی رو متحمل شدی...میدونم که هر بار دیدن  رویا چقدر برات خستگی و احساس ناتوانی میاره...اما همه اینها به خاطر رازی هستش که توی این مجسمه مخفی شده...تا جایی که من میدونم شما باید انسان معتقد به عشقی باشی...راز این مجسمه عشق...عشقی که برای به دست آوردنش باید تلاش کنی...عشق واقعی زندگیت...از این مجسمه یه نمونه دیگه هم هست...باید سعی کنی پیداش کنی چون کسی که صاحب اون مجسمه است همونیه که توی رویاهات میبینیش...عشق واقعیت...سرنوشت تو با عشق توی رویاهات عجین شده..باید به دنبال عشق واقعیت بگردی...اون منتظرته..."
پردیس گیج و کلافه گفت:
-آخه تو این شهر دراندشت من چطوری یکی رو که عین همین مجسمه رو داره پیدا کنم؟؟؟وای خدا...اگه میدونستم عشق اینهمه دردسر داره همه جا میگفتم ازش بدم میاد تا اینطوری نشم!!!!
نامه رو گذاشت سر جاش و از اتاقش بیرون رفت...
از جلوی در اتاق پدرام که رد میشد صدایی وادارش کرد بایسته...طنین گوش نوازی که مدتها بود توی اون اتاق نپیچیده بود حالا دوباره داشت فضا رو غم آلود میکرد....صدای گیتاری که با صدای پدرام در هم ایخته شده بودن نشون ازدل غمگین و تنهای پدرام بود...هر وقت دلش میگرفت و راهی برای باز کردنش نداشت گیتارش رو برمیداشت و میخوند....مدتها بود که گیتارش گوشه اتاق مونده بود...پردیس با شنیدن صدای بغض آلود پدرام فهمید که دادشش دلش خیلی گرفتست...جلوی در نشست و به صدای غمگین بردارش گوش سپرد...
نگاه کن که غم درون دیده ام 
چگونه قطره قطره آب می شود 
چگونه سایه سیاه سرکشم 
اسیر دست آفتاب می شود 
نگاه کن 
تمام هستیم خراب می شود 
شراره ای مرا به کام می کشد 
مرا به اوج می برد 
مرا به دام میکشد 
نگاه کن 
تمام آسمان من 
پر از شهاب می شود 
تو آمدی ز دورها و دورها 
ز سرزمین عطر ها و نورها 
نشانده ای مرا کنون به زورقی 
ز عاجها ز ابرها بلورها 
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها 
به راه پر ستاره ه می کشانی ام 
فراتر از ستاره می نشانی ام 
نگاه کن 
من از ستاره سوختم 
لبالب از ستارگان تب شدم 
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل 
ستاره چین برکه های شب شدم 
چه دور بود پیش از این زمین ما 
به این کبود غرفه های آسمان 
کنون به گوش من دوباره می رسد 
صدای تو 
صدای بال برفی فرشتگان 
نگاه کن که من کجا رسیده ام 
به کهکشان به بیکران به جاودان 
کنون که آمدیم تا به اوجها 
مرا بشوی با شراب موجها 
مرا بپیچ در حریر بوسه ات 
مرا بخواه در شبان دیر پا 
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن 
نگاه کن که موم شب براه ما 
چگونه قطره قطره آب میشود 
صراحی سیاه دیدگان من 
به لالای گرم تو 
لبالب از شراب خواب می شود 
به روی گاهواره های شعر من 
نگاه کن 
تو می دمی و آفتاب می شود 
تا چند ثانیه دیگه هیچ صدای از اتاق شنیده نمیشد...چشمهای خیس پردیس نشون از دلتنگیش بود...در باز شد و هیکل پدرام در مقابل پردیس قرار گرفت...روبه روش نشست و با انگشتش اشکهای مروارید مانند خواهر کوچولوش رو پاک کرد...
-نبینم مردواریداتو...دل آبجی کوچیکه ما گرفته؟
-آره...به همون اندازه که دل داداش بزرگه ما گرفته...
-اااا پس اصلا دلت نگرفته که دروغگو!!پاشو جمع کن خودتو الکی واسه من گریه میکنه...
-دل داداشیم به من دروغ نمیگه...بغضش به من دروغ نمیگه...الهی من بمیرم و دلتنگی تو رو نبینم...
پدرام آروم پردیس رو بغل کرد و گفت:
-خدا نکنه...تو دار دنیا یدونه خواهر زبون دراز داریم که بی شوهر مونده اونم میخوای فداش من کنی؟اون وقت من واسه کی گدایی شوهر کنم؟؟
پردیس با مشت به سینه پدرام کوبید و میون گریه هاش خنده شیرینی کرد...
-حالا این آبجی کوچیکه ما نمیخواد به داداش بزرگش بگه چرا داشت گریه میکرد؟؟
-نمیدونم....دلم با شنیدن صدات گرفت...
-مطمئنی که فقط به خاطر صدای من گرفت؟؟
-آره...
پدرام دستش رو به سمت پردیس دراز کرد و گفت:
-خیله خوب...پیش به سوی باز کردن دل آبجی کوچیکه!!!!!
با هم به طبقه پایین رفتن و پدرام با کلی شوخی و خنده تمام غم هایی که توی دل پردیس بود رو برای دقایقی هرچند کوتاه از بین برد...



نمایش نظرات 1 تا 30