تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

cry on my shoulder part 7

 

نویسنده:byul

سلام...
فقط میتونم بگم معذرت میخوام...نتم پکیده بود...امیدوارم ببخشین
از همه ی کسایی که داستانمو میخونن و نظر میدن واقعا ممنونم
ببخشید نظرای دفعه ی پیشو جواب ندادم ولی همشو خوندم
ایندفعه ایشالا جبران میکنم
بفرمایین ادامههههههههههههه
ًهیون نگاهی پر معنا بهم کرد و من تو چشماش با لبخند خیره شدم و بعد سرمو انداختم پایین...
هیون بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و رفت...و منم به در حالی که قطعه ای رو میزدم به سرنوشت خودم با این گروه فکر کردم...
............................
ساعت 8 شده بود تقریبا موقع رفتن من بود...طبق معمول همه ی پسرا به جز یونگ که جلوی تلویزیون داشت تام و جری میدید تو اتاقاشون بودن...
_یونگ سنگ من دارم میرم
_چه زود میری حالا میموندی
_نه دوستم خونه تنهاست
_خوب منم تنهاممممم
_یونگ سنگگگگگگگگگگگگ
_باشه باشه برووووو
_بای بای
از خونه اومدم بیرون...یه ماشین مشکی مدل بالا جلوی خونه ایستاد...و یه نفر لنگ لنگون ازش اومد بیرون...خوب که نگاه کردم دیدم هیونگه...رفتم طرفشو گفتم:هیونگ جون شی خوبی؟
سرشو مالید و گفت:اره...فقط...فقط..یه ذره با دوستام مشروب خوردم من خوبم...
که یدفعه گوشیش زنگ خورد...از جیبش دراورد و به صفحش نگاه کرد:
_الو کی بوم چیشده؟
.....
_چیییییییییی؟؟؟؟؟؟
قیافش در هم رفت و صورتشو مالید و با ناراحتی گفت:الان خودمو میرسونم...
به سمت ماشینش رفت که گفتم:کجا میری؟
_بیمارستان...
_وایسا تو حالت خوب نیست من رانندگی میکنم...
_نه  ، لازم...
_چیزی نگو فقط سوار شو
بعدش با عجله سوار ماشین شدم..اونم نشست بغلم و راه افتادیم...در تمام طول راه میتونستم نگرانیشو حس کنم...
وقتی رسیدیم با عجله از ماشین پیاده شد و گفت:تو با ماشین من برو خونه
_پس تو چی؟
_ماشین کیبوم هست...
و به سمت در ورودی بیمارستان راه افتاد...بهش نگاه کردم...نمیدونم چه حسی بود که بهم میگفت باید باهاش برم(من میدونم حس فوضولی)ماشینو پارک کردم و رفتم داخل بیمارستان...از پرستار پرسیدم که کجا رفته و با کمک اون تونستم پیداش کنم...پرستار بخش ای سی یو رو نشونم داد...از پشت شیشه ی اتاق دیدمش که کنار تخت یه خانم مسن نشسته بود و داشت اروم اشک میریخت و دستشو میبوسید...حدس زدم باید مادرش باشه...
بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون اومد...انقدر ناراحت بود که متوجه من نشد و مستقیم رفت روی یه صندلی نشست...رفتم کنارش نشستم و گفتم:مادرته نه؟
_برگشت و با تعجبم گفت:تو...بعد سرشو انداخت پایین و گفت:اره...
بعد از چند ثانیه مکث گفت:از وقتی پدرمون ترکمون کرد از من و برادرم با سختی مراقبت کرد...اگر اتفاقی براش بیافته نمیدونم میتونم زنده بمونم یا نه؟
و گریش شدید تر شد..دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم:اون خوب میشه...مطمئن باش...
نمیدونم چه مدت گریه کرد اما وقتی به خودم اومدم دیدم سرش رو شونمه و خوابیده...چقدر معصوم به نظر میومد...کی فکرشو میکرد پشت اون ظاهر خشنش انقدر شکسته بود...
صدای پای یه نفرو شنیدم برگشتم ...یه پسر حدود22 ساله داشت بهم نزدیک میشد...
_سلام...من کیبوم هستم
_سلام کیبوم شی
_هیونگ به سختی چشماشو وا کرد و با دیدن من گفت:هنوز نرفتی؟
برگشتم و گفتم:تو باید نگران خودت باشی....رنگ و روت رفته
با شنیدن صدای در همه برگشتیم...دکتر از اتاق اومد بیرون...هیونگ  با سرعت رفت سمت دکترو گفت:مادرم..مادرم چطوره؟...
دکتر_خطر از بیخ گوشش رد شده(هیونگ نفس عمیقی کشید)فقط باید دو برابر قبل مواظبش باشین...فعلا به هوش نیومده ولی فکر کنم ظهر بتونین ببینیینش...من به ساعتم نگاه کردم ساعت 4 صبح بود...
دکتر از کنارمون رد شدو رفت...کیبوم گفت:داداش برو خونه من مواظبشم...ظهر بیا ملاقات...
هیونگ سرشو تکون داد و به من نگاه کرد...منم همراهش راه افتادم...توی راه تقریبا از خستگی هیچ حرفی نزدیم...
وقتی رسیدیم دم خونه ی من گفت:واقعا ممنونم ...به خاطر من دیشب نخوابیدی
_خواهش میکنم ..در ضمن اشکال نداره امروز روز تعطیله میتونم کلی بخوابم..توی راه مراقب باش
و بعد به سمت در رفتم...بازش کردم و رفتم تو...طبق معمول یوجین روی کاناپه خوابیده بود...از سرما مچاله شده بود...روش پتوشو انداختم...رفتم تو اشپزخونه و غذای که از دیشب مونده بود و خوردم ...
و بعد رفتم تو تختم گرفتم خوابیدم...
....................
با زنگ موبایلم از خواب بلند شدم...دلم میخواست چشمامو بکنم تو بالش...از جام بلند شدم...رفتم سمت اشپزخونه...یوجین با دهن پر گفت:شب بخیریه ذره دیگه میخوابیدی تروخدا
_خوبی؟خفه نشی یه وقت
رفتم بغلش نشستم و مشغول خوردن شدم...
_امروز برنامت چیه؟
_تعطیلم...
_بیا بریم خرید
_من از خرید متنفرم نمیدونی مگه؟
_فقط باهام بیااااااااااااا...خواهش میکنم
_باشه باشه میدونم که تو ول کن نیستی ولی تا ظهر باید برگردیم
_چرا؟
_باید برم جاییییییییییی
_باشه باشه هر چی تو بگی من میرم حاضر شم
هردو حاضر شدیمو راه افتادیم...یه پاساژ همون نزدیکیارو انتخاب کردیم...یوجین همه ی قسمتای پاساژو بررسی کرد...و از شانس گندم واسه همه چیزم ازم نظر میخواست...بعدشم رفتیم رستوران مورد علاقه ی یوجین تا رشته بخوریم....وقتی رسیدیم خونه ساعت 3 ظهر بود دیگه پا برام نمونده بود...حدود نیم ساعت استراحت کردم وبعد زنگ زدم به هیونگ تا بهش بگم که میخوام برم دیدن مادرش...هیونگ اومد دنبالمو با هم رفتیم بیمارستان ...
توی راه.............
_از صبح رفتی دیدنش؟
_اره...حالش خیلی بهتره
_خوبه..خیلی نگران بودم
_به مامانم دربارت گفتم
_واقعا ؟؟؟
_اره گفتم که سوپ کیمچیت عین مال اونه...
_هه هه پس یه ذره پیشزمینه داره ازم...چیزای بدمو که مگفتی؟
_چرا گفتم قویترین دختری هستی که تا حالا دیدم
_هیونگ جون شیییییییییی الان مادرت فکر میکنه با غول طرفه
و هردو خندیدیم
حدود نیم ساعت تا بیمارستان راه بود...هیونگ ماشینو پارک کرد و دوتایی وارد بیمارستان شدیم...
وقتی وارد اتاق شدیم کیبوم بالای سر مادرش بود...من سلامی با سر کردم و نزدیک رفتم و نشستم روی صندلی کنارتخت...مادر هیونگ با ارومی گفت:توباید بیول باشی...دختر قوی ای که تونست با پسر بد اخلاق من بسازه
لبخندی زدم و سرمو به علامت تایید تکون دادم...
_از کیبوم شنیدم که تمام دیشب کنار هیونگ بودی...ازت ممنونم...معذرت میخوام که انقدر پسرمو بداخلاق تربیت کردم...
_نه اینجوری نیست...هیونگ جون شی فقط خیلی مسوولیت پذیره...همینطور قلب پاکی داره...
مادرش دست منو گرفت و گفت:بیول،من ارزوم این بود که دختر داشته باشم ، منو به عنوان مادرت قبول میکنی؟
دستشو محکم فشردم و گفتم:بله مامان...
چند دقیقه دیگه صحبت کردیم که پرستار اومد و گفت وقت ملاقات تموم شده...ما هم از اتاق اومدیم بیرون...
هیونگ_بیول،با کیبوم قراره بریم یه چیزی بخوریم تو هم میای؟
_اگر شما داداشا کار خصوصی نداشته باشین...
کیبوم_من و هیونگو سه روز زندانی کنین تو یه اتاق از دیوار صدا در بیاد از ما صدا در نمیاد هه هه
هر سه رفتیم یه کافی شاپ و یه چیزی خوردیم...و صحبت کردیم...حدود 2 ساعت توی کافی شاپ بودیم که من بالاخره از جام بلند شدم و با هردوشون خدافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم...توی راه گوشیم زنگ خورد...به شماره نگاه کردم...شماره ی کیوجونگ بود...با تعجب برداشتم:الو؟؟؟