تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

My Memories 23rd Part

 

نویسنده:nadia

سلام به همگی.....خانومای گل و سنبل....عزیزای دل نادی.....
خب اول : جمعه(بیست ابان) تولدمه هااااااا.......میکشمتون اگه برام تولد نگیرین...!!!!
دوم اینکه :میانهههه...که هفته پیش نبودم.....اخه دلم نیومد این پارتو همینجور زرتی پرتی بزارم.....خیلی قشنگهههه اخه....
سوم اینکه : با یه دخترهههه تو مدرسه دوس شدم.....سومه...اسمش ملیکاست....کپی هیونگه....البته فقط سبزست و صورتش هم جوش داره.....وگرنه خوده هیونگه منه.....عزیز دلم...خیلی ناناسه...اولین دوستم تو این مدرسه ست....وامیدوارم تنها دوستم باشه.....
چهارم اینکه : تورو خدا دعوام نکنید اخر این پست......خب قشنگه دیگه...چیکار کنم....خودم که عاشقش شدم....خیلی ناگهانی بود.....
پنجم اینکه :قبل از اینکه داستانو بخونین این اهنگم دانلود کنین....

Lady Antebellum Just A Kiss

ششم که از همه مهمتره : خواهش میکنم این پارتو اروم ارومو شمرده بخونین....اخه مزه ش به درکه داستانه....باشه؟؟..
خب دیگه...کامنت یادتون نرهههههه....میخوام بدونم چطور بود.....تولد هم همینطور.....تبریک نگی مردی!!!
راستی این پارت رو هم بخاطر روی گل شما طولانی کردم......
موفق باشن خوشگلای من.....








" My Memories "



زنگ اخر....وقتی زنگ خورد.....تمام وسایلمو ریختم توی کیفم و زودتر از همه اومدم بیرون......بارون شدت بیشتری گرفته بود.....وقتی رسیدم توی حیاط مدرسه....بدون اینکه از کسی خداحافظی کنم راه افتادم سمت در......
هیون رو جلوی در دیدم......یه چتر گرفته بود بالای سرش و وقتی منو دید با تمام وجودش لبخندشو نثارم کرد.....معمولا از ماشین پیاده نمیشد.....اما من بی توجه بهش رفتم سمت ماشین....درو باز کردم.....نشستم داخل ماشین و درو محکم کوبیدم......
درو باز کرد.....چترو بست و نشست داخل.....گفت :
- مثلا بارون اومده بود.....چتربرات اوردم که خیس نشی.....منو باش نگران کیم....
جوابشو ندادم....لحنشو جدی تر کرد و گفت :
- چته تو...؟؟...هان؟؟..
دیگه از کوره در رفتم...رومو کردم طرفش.....و با عصبانیت صدامو بردم بالا و گفتم :
- نمیخوام نگرانم باشی....چرا نگرانمی ...ها؟؟....من کیتم؟؟...اصلا برای تو و ادمای اون بیرون چیم؟؟.....چرا بیخودی ترحم میکنی؟؟....نمیخوام.....میفهمی؟؟.....اصلا میدونی چیه.....
بغض گلومو گرفت اما با تمام وجودم ادامه دادم:
- لعنت به این ادما...به این دنیا.....به ونوس....به اون جیمی....لعنت به تو.....لعنت به این بیماری لعنتی....لعنت به همتون.....میفهمی به همتون.....
هیون بدون این که حرفی بزنه فقط زل زده بود تو چشمام.....نمیدونستم چرا همه ی عصبانیتمو داشتم سر اون خالی میکردم.......ولی صدامو اوردم پایین تر.....سوزش قطرات داغ اشک رو روی گونه هام حس میکردم با هق هق.....ادامه دادم:
- اصلا چرا به شما؟؟....لعنت به من.....لعنت به منی که به وجود اومدم.....لعنت به منی که بیخودی دارم نفس میکشم.....اره ....لعنت به من.....
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم.....بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم توی اون هوای بد....توی اون بارون وحشتناک شروع کردم به دویدن......نمیدونستم چرا؟؟ ولی فقط میخواستم از این دنیا دور شم....میدویدم......بدون این که بدونم کجا دارم میرم......فقط میخواستم برم...همین....
قطرات درشت بارون بافشار روی صورتم و شونه هام فرود میومدن....و من بی امان فقط میخواستم فرار کنم.....از کجا؟؟....خودم هم نمیفهمیدم.....


______________________________

فقط میدویدم......و اشک میریختم....توی اون بارون.....هیچ کس نمیتونست غلتیدن اشک های منو روی گونه هام ببینه.....و این تنها مایه خوشحالی من بود.......میتونستم اشک بریزم بدون اینکه نیازی باشه سنگینی نگاه های پرسشگر دیگرانو تحمل کنم......و تنها به این که فقط دور بشم فکر میکردم.....
بعد از چند دقیقه که گذشتنشونو حس نکردم بالاخره ایستادم.......برگشتم و به عقب خیره شدم....نادیا به چی نگاه میکنی؟؟....کسی دنبالت نیومده....تو برای هیچ کس مهم نیستی.....تو فقط....تو فقط....تو....تو حتی برای دیگران معنی هم نمیشی......تمومش کن دختر....تموم کن این اشکارو ....تموم کن این زندگی نکبت بارو......فقط برای چند لحظه نفس نکش.....بعدش....بعدش......فقط دیگه این سختی هارو نداری......ببین هیچ کس نیست....پشت سرت هیچ کسی....پابه پات ندوییده....هیچ کس پابه پات زیر بارون خیس نشده......تو تنها تر از اینایی.....
چشمامو بستم......سرمو گرفتم بالا....تا خوب صورتم بارونو حس کنه..تمام نفرتم از دنیا رو فقط میتونستم توی مشت کردن دستام نشون بدم....این عدالت نیست...نه.......یه نفس عمیق کشیدم و سرمو انداختم پایین.....عقب عقبی رفتم و نشستم روی جدول کنار خیابون......زانوهام درد میکرد.......تمام لباسهام خیس شده بود...احساس میکردم رطوبت تا مغز استخونام نفوذ کرده.....میخواستم دستامو ببرم بالا تا موهامو که از مقنعه ریخته بود بیرون روبکشم توی مقنعه م....اما دستام نای حرک نداشت......اون لحظه فقط یه سرپناه میخواستم....همین....یه جایی که کسی ازم نپرسه که چرا گریه میکنی....جایی که هیچ اثری از ترحم نباشه.....جایی که هیچ اغوش گرمی نباشه......فقط میخواستم تنها باشم......
فقط یه جا بود که میشد توش تنها بود......شرکت.....اونجا لااقل کسی مزاحمم نمیشد......ساعتمو نگاه کردم....یک ربعی میشد که از مدرسه خارج شده بودم......دورو برمو نگاه کردم......نزدیکای چهارراه طالقانی بودم......تا شرکت،پیاده،10 دقیقه بیشتر راه نبود......راه افتادم.....بارون هنوز قطع نشده بود.....
رسیدم به شرکت.....اون روز، روز کاری همکارام نبود......کلیدو از توی کیفم دراوردم و......و داخل قفل چرخوندم....در با صدای ارومی باز شد.......
وارد شدم.....تاریک تاریک بود......حوصله نداشتم که برم اون ور سالن و کلیدای برقو بزنم.....برای همین یه راست رفتم سمت میز کارم.....کیفم رو گذاشتم رو میز و چراغ مطالعه روی میز رو روشن کردم.....عکس جونگ مین روی میز با اون لبخند جذابش خود نمایی میکرد.....بیاد تمام خاطرات ریز ودرشتمون.....بیاد اون بوسه بیاد ماندنی....اشک روی گونه هام غلتید......توی اون اتاق گرم.....تازه داشتم کم کم سرمای بدنمو حس میکردم.....از شدت سرما یی که توی بدنم بود میلرزیدم......برگشتم تا برم سمت پکیج.....اما خوردم به یه جسم سیاه......سرمو گرفتم بالا.......هیون جونگ بود.....سریع اشکامو با لبه استینام پاک کردم.....اما بخاطر دستای خیسم صورتم خیس تر از قبل شد.....ده سانت بیشتر باهم فاصله نداشتیم.....با صدای گرفته پرسیدم :
- اینجا چیکار میکنی؟...
- میدونستم میای اینجا.....
صورتمو گرفتم پایین.....اما سرمو با دستاش گرفت و اورد بالا.....با صدای خیلی اروم پرسید :
- چرا اینقدر گریه میکنی؟؟....
بینیمو بالا کشیدم....و گفتم :
- نیازی به پرسیدن این سوالا نیس......برو.....
- جوابمو ندادی.....
- جوابت اینه....فقط برو......
صورتمو محکم تر توی دستاش گرفت ...و گفت :
- چرا اینجوری میکنی؟؟......
بغض گلومو گرفت.....پاسخ دادم :
- چون....چون...نمیخوام بهم ترحم کنید.....نمیخوام منو فقط بخاطر بیماریم بخوای......
- چرا این فکرو میکنی؟؟...
- بخاطر اینکه....فقط تو باهام خوبی.....دیگران...همشون....جیمی....رفته....ونوس قلبش از سنگه....هیچ کسی نیس که منو بخاطر خودم بخواد....تو هم...توهم....فقط به خاطر اینکه دلم نشکنه نمیری.....
واشکام بی توجه به مکان و زمان جاری شدن.....
هیون اروم ازم پرسید:
- از من چی میخوای؟؟...چی میخوای که ثابت کنم بخاطر خودته که پیشتم.....
خیره شدم تو صورتش....توی تاریکی....میتونستم چشماشو ببینم....میتونستم قلب مهربونشو حس کنم....چشماشو دوست داشتم....بهم امید میداد....امیدی که نمیدونستم باید داشته باشم یا نه .....؟؟......سرمو محکم به سینه ش چسبوند و منو به اغوش کشید......توی اغوش گرمش.....مثل دفعات قبلی حس کردم که چقدر خوبه که یکی باشه که دنیاتو گرم کنه.....گرمایی که بوی ترحم نده.....یکی مثل هیون که واقعا دوستت داشته باشه....حتی توانایی اینو نداشتم که جواب سوالشو بدم.........محکم تر منو توی اغوشش فشرد"......هیون جونگ....".....قبل ازاینکه جمله مو کامل کنم به خواب رفتم.......
خودمو جا به جا کردم .... احساس میکردم بدنم قدرت تکون خوردن نداره......نفسم رو به زور بیرون دادم....و اروم سرفه کردم...... چشمامو باز کردم.....دور و برم تاریک بود.....به بالای سرم نگاه کردم......هیون بود.....اروم بهم لبخند زد.....بیشتر دقت کردم....روی کاناپه دراز کشیده بودم و سرم روی پاهاش بود....به ساعت مچیم نگاه کردم.... سه ساعتی میشد که خواب بودم.......باتعجب نگاهش کردم.....گفت :
- وقتی خوابت برد.....بغلت کردم و گذاشتمت روی کاناپه....لباساتم خیس خالی بود...ترسیدم سرما بخوری....مانتو و مقنعه تو دراوردم و انداختم رو پکیج تا خشک بشه.....لبخند پهنای صورتشو پر کرد و گفت :
- معلومه خوابت خیلی سنگینه......
دستمو کشیدم روی بازوم...درست میگفت.....مانتو تنم نبود.....هنوز سرم روی پای هیون بود.....باتعجب خواستم بلند بشم......اما... اما با دستش بازومو گرفت و اروم گفت :
- یه کم دیگه بخواب.....
زل زدم تو چشماش....چه دلیلی برای این کارش میتونه داشته باشه؟؟....توی دنیای به این بزرگی، اون لحظه هیچ جوابی برای سوالم نبود.....
دستشو برد لای موهام و نوازششون کرد.....سرشو کج کرد و اروم.....جوری که از یه پسر مغرور مثل کیم هیون جونگ بعید باشه گفت :
- تو....بامن چیکار کردی؟؟....
نمیدونستم چی بهش بگم.....یعنی اصلا معنی حرفشو نمیفهمیدم که بخوام جوابی براش پیدا کنم....با چشم های پرسشگرم منتظر کلمات بعدی بودم....تا شَکم...حداقل.... برطرف بشه......
- نادیا؟؟.....
و من بدون اینکه جوابشو بدم....فقط و فقط نگاهش میکردم.....لحن صداش استرس گرفته بود....صداش میلرزید.....ادامه داد :
- نادیا...من....من....تو رو دوست دارم.....
نمیدونم چرا سرمو از روی پاش برنداشتم......زبونم قفل شده بود.....نمیتونستم حرفی بزنم.....اما...اما....تپش قلبمو که هر لحظه بیشتر میشد حس میکردم.....چرا قلبم به اون تندی میزد؟؟.....احساس کردم تمام عضلات بدنم سست شده...اون لحظه...نمیدونم چرا....ولی حس کردم چقدر عطر تنش ملایم و شیرینه......و چقدر اضطراب اور....ناخود اگاه دستمو گذاشتم روی قلبم.....
خیره شد به دستم.....و دست گرمشو روی دستم گذاشت....و گفت :
- توهم همون حسی رو داری که من دارم؟؟....
نمیتونستم جوابشو بدم....چون نمیدونستم که دلیل تپشای قلبم اونه یانه؟.....فقط حس میکردم چقدر وقتی کنارمه.....با اینکه روحم ارومه....اما قلبم....یه چیزی توی دلم.....با عقل جور درنمیاد....
سرشو روی صورتم خم کرد....و نجواکنان توی گوشم گفت :
- دوستت دارم....
سرشو برگردوند طرف صورتم....چشماشو بست و لبهاشو گذاشت روی لبهام......نفسهاش هر لحظه گرم و گرم تر میشد...اروم و اروم تر.....لبهاش...هرلحظه بیشتر از لحظه قبل حسشون میکردم.....هیچ عکس العملی در مقابلش نشون ندادم.....شاید چون نمیدونستم چطوری.....یا شایدم چون نمیخواستم.....
لبهاشو برداشت....سرشو عقب تر برد....تکیه داد به پشتی کاناپه و....زل زد توی مردمکای سردم.....احساس میکردم این کسی که اینجاست هیچ شباهتی با اون هیون جونگ قبلی نداره.....با صدای اروم و حسرت امیز گفت :
- نادیا ...هروقت پیشمی تمام غمی رو که بخاطر از دست دادن یه دختری دارم فراموش میکنم....تمامشو......میدونی گاهی اوقات چقدر دلم میخواد.....محکم بغلت کنم...شبا با صدای تو بخوام....وقتی تو چشمات نگاه میکنم به تمام احساسم اعتراف کنم.....دلم میخواد...دلم....
دیگه ادامه حرفشو نگفت....کنجکاو شدم که چی میخواسته بگه.....اخه لحن کلمات پایانیش عمیق تر از احساسات قبلیش بود....یه حسرتی توشون بود که تپش قلبمو بیشتر و بیشتر میکرد....بغض گلوشو گرفت....درحالی که صداش بیشتر میلرزید ادامه داد :
- دلم میخواد....که ای کاش قبل از جیمی....من تو رو میدیدم.....
و اشک مثل دونه های بلور روی گونه های گرمش غلتید......اون لحظه...نمیتونستم جلوی تپش قلبمو بگیرم.....حتی دلیلش رو هم نمیفهمیدم.....هیچ وقت حتی تصور نمیکردم من و هیون جونگ به این جا برسیم.....
تا اون موقع اونقدر از اشک ریختن یه مرد تاسف نخورده بودم...دوباره خاطرات قدیمی برام تداعی شد.....این چهره چقدر شبیه همون هیون جونگ مغرور و سردی بود که اولین بار موقع خوندن اولین البومشون اشک میریخت .....با یه تفاوت فاحش....و اون این بود که دیگه از دیده شدن اشکاش خجالت نمیکشید....تا اون موقع ندیده بودم مردی اون جوری هق هق کنه.....مثله یه بچه...بچه ای که با گریه های معصومانه ش قلب ادمو به اتیش میکشه......
یعنی اونقدر منو دوست داشت؟؟...توی این مدت هرروز کنارم بود.....هرروز گونه های خیسمو پاک میکرد...هرروز بهم امید میداد.....هرروز تنها دلیل لبخندم میشد.....بدون این که بدونم بهم علاقه داره.....چرا بهم نگفت.....
سرمو از روی پاهاش بلند کردم.....و نشتم روبروش....روی زانوهاش......دستامو گذاشتم روی گونه هاش واروم اشکاشو پاک کردم....
بی اختیار گفتم :
- گریه نکن....
سرشو گرفت بالا به به صورتم خیره شد....
چند لحظه گذشته بود....دیگه گریه نمیکرد....فقط به صورتم زل زده بود.....
پرسید..:
- چرا هیچی بهم نمیگی....لااقل بزن تو صورتم....بگوبرو....بهم بگو از جلوی چشمام دور شو.....اب دهنشو قورت داد و ادامه داد :
- یا لااقل بگو منم دوستت دارم....
سرمو انداختم پایین.....هنوز روی پاهاش نشسته بودم.....دستامو گرفت و دور گردنش حلقه کرد.......سرمو گرفت بالا و گفت.....
- نمیخواد چیزی بگی.....اگه برای تمام عمرم توی شک و تردید بمونم بهتر از اینه که....
دیگه کلمه ای بینمون رد وبدل نشد.....صورتشو به صورتم نزدیک کرد  و باتمام وجودش....دوباره لبهامو بوسید.....دوباره اون حس گرم...دوباره اون حسی که هنوز هم نمیتونم اسمی براش بذارم تمام ذرات بدنمو مثل یه موج زیر خودش برد......دوباره عطر تنش نفسهامو به شماره انداخت.....
نیم ساعتی از تمام اون اتفاقات گذشته بود....اتاق ساکت بود....هنوز روی زانوهای هیون نشسته بودم....سرم روی سینه ی گرم هیون توی دستش بود.....توی اتاق انعکاس صدای اروم نفس هامون حکم تنها صدا رو داشت.....
بالاخره این سکوت شکسته شد.....پرسید :
- نمیخوابی باهام حرف بزنی؟؟....
بدون اینکه تکونی بخورم گفتم :
- چرا...اما قبلش....منو میبخشی؟؟....
لبخند زو و پرسید :
- ببخشمت؟؟...
- اوهوم....نباید عصبانیتمو سر تو خالی میکردم.....تو..راستش تو...بابقیه فرق داری.....
- واقعا؟؟...
- واقعا...
و شروع کردم به گفتن از اینکه چقدر درد داره وقتی مجبوری تحمل کنی.....تحمل کنی که هرروز زل بزنی تو چشمای سردی که حتی نمیخوان ببیننت......تحمل کنی دوری از کسی که ستایشش میکنی....دوری از صداشو....از اغوششو.....تحمل کنی تمام این بی خبری ها رو.....تحمل کنی ترحم خانواده ت رو......تحمل کنی درد ی که هر لحظه توی دلت میپیچه.....ووو....اونقدر تحمل کنی که مجبور بشی بشکنی.....
اون شب خیلی کمکم کرد.....حرفامو شنید...حرفاشو زد...بهم اطمینان داد که خوشبخت میشم...اگر خودم بخوام.....اگه خودمو بشناسم......اگه بدونم تو دنیا فقط یه نادیاست که میتونه خوشبختی های روی زمینو مال خودش کنه....حرفاش گرچه مثل رویا بود.....اما بازم همون رویا باعث میشد اینده برام شیرین بشه......اونقدر شیرین که لااقل اون شب فراموش کنم که جیمی نیست، ونوس نگاهاشو ازم میگیره،بیماریم داره منو از پا درمیاره و...
نزدیکای ساعت یازده بود که برگشتیم خونه.....
رسیدیم جلوی در.....دستمو گذاشتم روی دستگیره در ماشین تا بازش کنم....اما هیون مانعم شد....
-  نادیا...چند لحظه باهات کار دارم...صبر کن....
سرمو چرخوندم طرفش و دستمو از روی دستگیره برداشتم و گذاشتم روی دست دیگه م....و با کنجکاوی منتظر حرفاش موندم....
- نادیا....میدونم....که امشب....راستش...خیلی برات ناگهانی بود.....اما اگه نمیگفتم نمیتونستم هرروز کنارت باشم وادای کسایی رو دربیارم که فقط بخاطر قول دوستش مراقبتن.....
صورتشو برگردوند سمت شیشه.....به عکس خودش توی شیشه خیره شد و گفت :
- میدونم غیر منطقیه ولی یه قولی بهم میدی؟...
اروم گفتم:
- اوهوم...
پلکاشو روی هم گذاشت و گفت :
- قول میدی همیشه با جونگ مین بمونی....؟؟...حتی اگه جلوی چشمای من ببوستت؟؟
- هیون...
حرفمو قطع کرد صورتشو برگردوند طرفم....انگار توی چشماش اتیش روشن بود.....گرماش چشمامو میسوزوند....و گفت :
- نادیا....بخاطر جیمی که میذارم بری.....بخاطر جیمی که از عشقم میگذرم.....چون میدونم عاشقانه دوستت داره....حتی شاید بیشتر از من.....باهاش بمون.....مرد دیگه ای لیاقتتو نداره.....
اب دهانمو قورت دادم و گفتم :
- قول میدم.....ولی تو چی؟؟...
یه نفس عمیق کشید و گفت :
- منم تا جایی که بخوای کنارت میمونم....تا هرچی جایی که جام کنارت خالی باشه.....
دستمو گرفت توی دستاش و اروم روشون بوسه زد......و نجواکنان گفت :
- امشب اخرینش بود.....
و اشکش روی دستم چکید.....
چقدر دلم به حالش میسوخت.....بعد از جیمی تنها پسری بود که مقابلش توانایی حتی نفس کشیدن هم نداشتم.....نمیدونستم که دوستش دارم یانه؟؟....نمیدونستم که منم همونجور عاشقانه ستایشش میکنم یانه.....مبگن وقتی یه کسی رو از دست میدی تازه جای خالیشو توی قلبت حس میکنی....تازه اون موقعست که اون جای خالی نفساتو کند میکنه....اما تا اون موقع من هیچ وقت خلائی تو قلبم به نام کیم هیون جونگ نداشتم.....شاید بخاطر همون بود که نمیدونستم چقدر میخوامش....
اون شب خداحافظی کردیم و اون رفت.....
این بود اولین باری که حس کردم.....شک توی زندگی چه معنی میده؟؟....





حتما بگین چطوری بود؟؟....ممنون.....